احتمالا اگر همراه بوده باشین تا حالا تو این وبلاگ زیاد میخونید که از یک صبح تا شب گذاشتم پای کامپیوتر برای ثبت شاید سایت و شایدم ثبت اطلاعات قطعاتو از این حرفا. خب، امروز هم همین طور بود. گفتم دندم همیشه نرم بوده که هست. این هم روش. نشستمو 18 ثبت اطلاعات فروش کالا تو این سایتای تعویض کالا و این جور چیزا کردم. حالا البته این دفعه اولم نبوده و البته هم تا حالا کسی هم مشتری نبوده. ولی خب، باز هم برای این کمر گذاشتن دلیل داشتم.
دلیلش گرفتن آخرین اطلاعات تایر ماشین بابام تو انباری بود. نسل ماهایی ها دیگه براشون خیلی باید جا افتاده باشه که موندن کالا تو انباری یعنی هزینه و شایدم در نهایت ضرر. ولی مثلا کسی تو سن بابای من و مسن تر از اون این طور نیست. رفتیمو معلوم شد اون تایری که 20-25 سال تو انباری نگه داشته بودیم دیگه الآن به درد نخور شده. گفتن ازین تایرها دیگه فروش نمیره و خودمون هم خیلی ازش داریم. محصول ایرانی هم نبودها. ولی برای تعویضو دور انداختن دیگه ایرانی خارجی نداره.
خلاصه یاد شعر مادر پدریم افتادم که همه اش میگفت فلانی تایر ماشین باباشه. دیدم قدیمی شده و همینطور هم خودم. به دو پریدمو یک سری از اموال شرکت رو همینطوری انداختم برا فروش. البته فروشی که احتمالا خریدار هم نداره. چمیدونم شاید چون تو کشوری مثل ایران حتی کالا هم مثل پولش بی ارزشه.
شهرهای مختلف اخیرا سیل زده وضعشون فاجعه باره. قبل از سیل من خودم حتی قصد اقامت در یکی از این شهرها رو داشته امو نمونده ام، چه برسه به حالا که حتی بخوام ریسک کنم و سفری به این مناطق داشته باشم. مثلا شما در درجه اول شهر جنگلی گرگان رو درنظر بگیرین. دو ماه پیش، اول سفرم از مشهد به گرگان (گلستان) شب از جاده این مسیر رد شدم. این مسیر رو مشهدی ها میدونن که معمولا با قطار نمیشه رفتو بهترین راه معمولا اتوبوس های بین شهریه. شب بود و برف می بارید. در نقطه ای نزدیک گرگان ماشین ما در یک دست انداز گیر کردو فقط برای کسایی که هیجان دوست داشتن خوب بود. چون ما تو اون تاریکی در حد انحراف از مسیر چرخیدیمو شانس آوردیم تعداد ماشین های دو طرفمون کم بود.
نقطه بعدی که میخوام بگم خوزستان و مخصوصا پایتخت این استان اهوازه. در انتهای مسیر سفرم من به این شهر سفر کرده بودم. خوشبختانه شب که رسیدم یک راست جای مشخصی برای اقامت داشتمو نایستادم که ببینم چطوری این ترمینال تعطیله و نصف شبی بدون جا چی کار کنم. ولی ترمینال اهواز سه راه خرمشهره. کسایی که خیلی سفر میکنندو مخصوصا سفر با اتوبوس های بین شهری، معمولا میدونن که از هرجایی که عوارضی از ماشین ها میگیرن میشه سوار هم شد. خب، من طبق تجربه در سفر به شهرهای مختلف انتظار داشتم از عوارضی اهواز هم بتونم سوار بشم که با کمال تعجب اصلا دیدم عوارضی نداره. یعنی شما در نظر بگیرین، چه تعداد شهر ما داریم که عوارضی دارن؟ خیلی. حالا این رو در نظربگیرین که سالهاست خرج این جاده قدیمی اهواز به شهرهای دیگه نکرده ان که اصلا عوارضی داشته باشن تا اصلا بخوان پولی از کسی بگیرن. بعد این رو در نظر بگیرین که الآن اینا میگن سیل نیومده اهواز. ولی مگر فقط همینه؟! نه اینطور نیست. من خودم نصف شبی رعد و برق زد این اهواز بلند شدم به نماز آیات خوندن! سالهاست که وقتی تو این شهر بارون میاد در واقع سیل میاد. سالهاست که این شهر سیستم فاضلاب درستی نداره و اصلا من که نتونستم به خاطر آبش هم که شده تو این شهر دل خوشی برای موندن داشته باشم.
اینکه میگن سیل اومده یعنی از نظر من خرابی جاده ای که حالا یا خودتون و یا بستگانتون دیر یا زود دچارش میشین؛ رانش زمین هستو هزار دردسر دیگه. بعد آلودگی آبو قاطی شدن فاضلاب این شهرها با آبشون هستو هزار درد و بیماری که حتی تا چند سال بعد از این خسارت اولیه قابل چشم پوشی نخواهند بود.
ضمن اینکه اصلا من معتقدم، با شواهد، که این سیل تولید و پرداخته سیاست های تغییرات آبوهوایی جایی مثل آمریکاست.
پ.ن: خوشبختانه که قبل از سیل این دامو طیورمون همه صادر شدن رفتن، وگرنه که الآن این آلودگی های باکتریایی اخیر که چند صد برابر بود به خاطر وجود غرق شده شون. تا ببینیم بعدا کی قراره ماها رو صادر کنن.
از جمله چیزهای جالبی که تو اهواز دیدم بی بی (مادر مادرم بود). این بی بی به خاطر پاهاش و احتمالا داروهایی که اشتباهی براش چند دهه پیش تجویز شده زمین گیر شده و ارتباطش با بیرون همونی هست که هرکی میاد و براش تعریف میکنه. عکس جوونی هاش رو هم دیده ام و از نظر هوش و ذکاوت زن قابلی محسوب میشده. نکته ای که داشت این بود که این زن قبول داشت که بابای من با مادرم درست رفتار نمیکنه و نمی کرده:
از روزهایی که جای بی بی بودم مثلا با خودش شروع کرد به صحبت کردن که از بابات پرسیدم چرا با فلانی تو اینطور رفتار میکنی؟ جواب داد: این بیست بار کار بد کرده (کار بد از نظر بی بی یعنی فاحشگی و زنا کردن)!
راست هم میگفت. ماها هم خودمون تاحدی این رو درک کرده ایم. به نظر خودمون هم خونه معمولی نداریم، بلکه فاحشه خونه داریم. همین بی بی وقتی به من که میرسه ممکنه این سوال براش پیش بیاد که رفته ام صیغه کنم؟! همین بی بی دیده ام نوه دیگه اش که از عروسی میاد ازش میپرسه موهاتو اتو کرده ای؟! یعنی اصلا زنا زاده بودن و تمایل من به خوابیدن کنار یکی دیگه و صیغه کردنمو خوب برای این بی بی جا انداخته بودن. مادرم هم که بیست بار کار بد کرده!
بعد از اون ماجرای منو تو، سال ها باید میگذشت تا من به اینجا برسم که بخوام برای کنکور دکتری بخونم مسلما. نمی تونستم ازدواج هم بکنمو خودم هم برای چی پس دنبالش میبودم. زدو از طریق همین پیامکای تبلیغاتی اس ام اس موبایل آموزش زبان نیتیو آمریکا رو به من دادن. حالا خیلی این زبان موثر تو کنکور نبود اون موقع ها. نگو قرار بوده با این شماره منو به چالش بکشونن! دیگه خلاصه من هی وسط این درسای کنکور یک نگاهی هم به اس ام اس دادن به زبان انگلیسی به این شمارهه میکردمو حتی فکر میکردم این که خواستگاریم کرده بود منظورش با این شمارهه بوده.
پسری هم بود یک زمانی پشت گوشیه. از ویژگی های خاص این پسره و کسایی که باهاش هستن اینه وقتی مثلا سوال خاصی و یا کار خاصی دارن باهات الا و لله باید همین حالا جوابشونو بدی! یادمه یک بار که خیلی دیگه زورش اومده بود اس ام اس داد و شاید زنگ هم زد که دیالله تو میخوای برای کنکور درس بخونی یانه!؟ (اینطوری نپرسیده بود. سوالش این بود که برای دکتریت حاضری کلیه هاتو بفروشی یا نه؟!) منم جدا اونموقع آمادگی ذهنی سرعت عمل تو جواب دادنشو نداشتم. اینم اینطوری: نه، همین حالا جواب بده! انگار منتظره. منم بالاخره تا شب جوابشو دادمو گفتم آره، اونم گفت چالشی دارمو ازین وقت کشی ها ادامه باید پیدا میکرد.
بعد زمان گذشتو همینطوری مثلا خواهرم جمعیت امام علی میرفتو اونجا هم یک چند نفر نقش هایی داشتن که ازش میخواستن همین حالا فلان کار رو براشون بکنه. البته هنوز این قضیه نه، همین حالا برای ما پر رنگ نشده بود که من بخوام الآن موضوعش بکنم.
خلاصه، برادر بزرگتر من ازدواج کردو من زن برادر اول رو از خونم کردم بیرون. برادر کوچکتر منو کتک زد، طوریکه میتونستم از پزشکی قانونی مدرک بگیرم. زن برادر بزرگتر باز اومد که دیالله، همین حالا برو آزمایش های پزشکی قانونیت رو بگیر. بعد راه بنداز که من جنون ادواری گرفته امو اینطوری ما از بابات شکایت کامل میکنیمو برای بعدش هم حمایتت میکنیم! که البته ما خوشبختانه همون حالا اون کار رو نکردیم. بعدا که رفتم اهواز، فامیلی که منو قبل از الحاق این دختره میشناخت، معتقد بود که دختره دروغگو دروغ میگفته که من از بابام شکایت کرده ام! و البته درست هم میگفتو ما خوشحال بودیم که در دام همین حالای دختره نیفتادیم.
البته قضیه همین حالا تموم نشده، هنوز که هنوزه هرطور هست میخوان از من همین حالا رفتن خارج از کشور رو بگیرن. سعیشونو میکنن هی منو بندازن تو همین حالای تصمیمای عجله ای! که چی؟! من نمیدونم تا کی باید یکی باشه منتظر من همین حالــــــــــــــــا اون چوبی که بابام سالها پیش وعده ش رو داده بود من بخورم!
سال ها 90 اینا بود. من هنوز دنبال کارهای مدیریتیم بودمو یک شماره بهم دادن که طرف پیرمردی بود با دو تا بچه. مثلا گفته بودن این کارم رو راه میندازه. ولی من که نمیدونستم اینه که کارهام رو خراب میکنه. بعد که من باهاش تماس گرفتم، اس ام اسی داد که توش کلمه «من و تو» بود. شماها بودین چی فکر میکردین؟
من که فکر کردم شماره شوهر آینده م رو داده ان! بعد هم تازه باهام قرار هم گذاشت (Dating). من به خواهرم گفتم که میرم. شاید راه حل من در شوهر کردن با این یارو هست که تا حالا ندیدمش. بعد طرف تو قرار الکیش گفت که زن داره با دو تا بچه و پیرمردی هم شده برا خودش! البته فقط این نبودها! یک جورایی انگار خواستگاری یکی دیگه رو داشت میکرد برام. بعد مثلا بعدها هم میگفت که آره من خیلی رئیسمو هی جایزه میگیرمو خیلی در خدمتمو خیلی خیلی فقط میخوام تو رو شوهر بدم که تو دستگاهمون اجازه نمیدم دختر مجرد اونطوری بیاد تا خرابش کنه!
این رو گفتم تا برسونمش به اینجا که چند وقت پیش این خونه فامیل میرفتم که هر کدومشون هرچند وقت میزدن شبکه ماهواره ای «من و تو»! حالا که از اون ماجرا بیش از یک دهه میگذره با خودم فکر میکنم که منظورشون از "من و تو" منو توی ماهواره ضد جمهوری اسلامی ایران بود یا منو توی زن و شوهری!