این حرفای مجلس رو دیروز میشنیدی کلی خنده ات میگرفت. البته برای ما دهه شصتی ها هم تکراری و هم عادیه. ولی خب دهه هفتادی ها به بعد شاید بخندن. طرف نماینده مجلس اومده بود میگفت من عشایر و روستایی هستم. فقط چیزی که از شما میبینم اینه که یک شبه خواب میبینین بودجه میبندین. در همون یک شب همه رانتشون رو میخورن و بعد میگین که اشتباه کردین. این سوال رو ما میخواستیم از وزیر صنعت، معدن و تجارت بپرسیم. همون روز در جلسه غایب بود! گفتن رفته سیل شمال رو ببینه! پرسیدیم. گفتن از رئیس اجازه گرفته بوده. دقیقا در همان روز با اجازه از رئیسش یک کار غیرقانونی کرده بوده، درست. ولی چرا جلسه استیضاح وزیر رو فرداش نگرفتین؟!
یا دیگه تو این مجلس، لاریجانی رئیس غایب بود. موقع نماز طرف بچه کوچولوی عاخولی گفت که رای بگیریم حرفم رو نصفه بذارم یا تنفش بذاریم! بعد هرکسی یک حرف عاقلانه میزد که مثلا خودت تصمیم بگیر! سروصدا و از این حرفا. اون هم میگفت که نه! باید رای بگیریم. دو بار رای گرفت تا بالاخره با این تصمیمش که خیلی دوست داشت تنفس بذارن موافقت بشه.
کشورمون داره اینطوری با بچه بازی اداره میشه. وزیر میاریم میگه من در این شرایط نمیتونم کاری بکنم. با خودمون میگیم پس برای چی تو رو آوردیم؟! پشت سرش میگه مگر که شرایط عوض بشه! میگیم بله هنوز یک سری مردم رو دستشون رو از نظام قطع نکردی و نونشون رو نبریدی. در این شرایط اونها باید نونشون ببُره تا شما بالاخره بتونین دست به کار بشین!
چند وقت پیش وقتی عروسک مو مشکیم رو برای بار چندهزارم میدیدم یهو حس کردم عروسکم فقیره. شاید این طور برام جا افتاده کسی که موی مشکی و فر داره جنس دوم و فقیر هست. از من کسی بپرسه میگم من خیلی عادل هستم. ولی برام اون لحظه این طرز تفکر عادی شده بود. اصلا بقدری مثلا من سیاه پوست به عنوان نفر دوم دیده ام که حتی حسودیم میشه ببینم که سیاه پوستی اول هم ممکنه بشه! یا مثلا شما فکرش رو بکنید که هنوز که هنوزه تو ذهن ما جنس چینی جنس دوم هست، با وجودی که الآن اقتصاد دوم دنیاست. قبلا هم هیچ وقت چینی ها فقیر و بدبخت نبوده ان، باوجودی که تو کتابهامون به دروغ! میگفتن فقیر و بدبخت بوده اند. درصورتی که اونها به خاطر امپراطوری بودنشون نسبی که نگاه کنی همیشه از مردم کشور ما پولدارتر بوده اند. البته خب، خیلی زیاد داریم مردم مو بلوند و زیبایی که در عین زیبایی واقعا اول، و باهوش هم هستن. ولی حس کلی و بلافصل ذهنی ما میگه زشت و فقیر کسی هست که موی مشکی و فری داره. چینی و یا مثلا عربی هم همین طور، حتی اگر خلافش در واقع باشه. و این خیلی بده. چون این ذهنیت فرصت هامون رو در شناخت تواناییهای انسان های اطرافمون میسوزنه
دیروز کسی که داشت برام رساله ام رو صحافی میکرد خانومی بود تحصیل کرده که معلوم بود ارشدش رو گرفته و حالا که شاغل شده دوست داره دکتریش رو هم بگیره تا در حین دانشجوییش از مزایایش استفاده کنه. اولین بار بود که میشنید که پردیس دکتری قبول شدنش سخته و آزمون و مصاحبه داره و ضمنا از هرگونه مزایایی که ممکنه به یک دانشجوی معمولی بهش تعلق بگیره محرومه. یعنی تا زمانی که من الآن دارم فارغ التحصیل میشم یکسره پول هست که به بهانه های مختلف1 دارم میدم. اصلا هم از پول گرفتن ازمون ناراحت نیستن. خدمات هم نمیدن. مثلا شما فرض کنید که من وقتی دانشجوی دکتری شدم تعهد کردم که ترمی اون موقع نزدیک 8میلیون به دانشگاه بابت هزینه تحصیلم بدم. ولی دریغ از خدماتی در شان این پول بی زبون و دریغ از انگیزه ای برای اینکار؛ همه باهم دندون در میارن که آیا اگر این عضو هیات علمی، به فرض محال و با وجود تلاش های ما برای نشدنش، میشد مثلا مثل ما رتبه مربی به بعد رو بهش میدن و از این جور حساب کتابها
این درصورتی هست که اگر همین پول رو فقط داده بودم به بیمه و سرمایه گذاری تا حالا چندبرابر شده بود. کاغذ خریده بودم الان فروشگاه کاغذ داشتم. اگر این پول رو گوسفند خریده بودم تا حالا میلیاردر شده بودم. و همه اش هم عمدیه؛ این جا و اینجا (نشانه های استعمار در ایران) رو بخونید.
بعضی کتابا معروف میشن چون مثلا به بیماری های شایعی میپردازن و اون ها رو دقیق تعریف میکنن. یکی از اون کتابا که معروف شد کتاب بیگانه است. بعد از اینکه بیگانه مادرش مرد خوشحال شد و رفت بعدش با زن بازی کرد و بعد از اون هم معلوم نشد که آخرش قاتل بود یا نه. در دادگاه بهش رسیدگی کردن. بیگانه گفت من هم مثل شماها از مردن مادرم خوشحال شدم. تا این رو گفت رئیس دادگاه گفت که ما مثل تو نیستیم! و تقریبا بدون بررسی شرایط مرگ کسی که با اسلحه کشته شده بود پرونده رو مختومه اعلام کرد و یک جورایی به خاطر اینکه بیگانه خوشحالی خودش رو از مرگ مادرش اعلام کرده بود محکوم شد.
یادتونه پارسال چقد سر هوای آلوده غر میزدم؟ الآن هم هوای مشهد آلوده است. منتهی من دیگه از وقتی سرما خوردم و یک چند روز افتادم دیگه شب ها هم حتی برا مسجد بیرون نمیرم. یا مثلا پنج شنبه ها و شنبه ها که ساعت 11 صبح پیک ترافیکه، ممکنه ظهرش هم بیرون نرم. هی حرف میزنی هی حرف میزنی. بعد هم میبینی بی فایده است دیگه. اما موضوع امروزم گزینه روحیه تیمی این هاست که استخدام میکنن. مثلا میگن من باید بدونم کسی که برام کار میکنه حتما داره کار رو هر روز از صبح انجام میده و روحیه تیمی داشته باشه. برا سنجیدنش هم من معیارم زاهدیه. یعنی روش اون رو یاد گرفته ام که البته ازش خوشم هم نمیاد. زاهدی میومد سرجلسات گروهیمون اینطوری:
خب تو بگو چی کار کردی. بعد به نفر بعدی میگفت و این تو چی کار کردی در کل گروه و جلسه عمومی دور میخورد. بعد ولی وقتی میخواست دستور بده و یا مثلا کاری بکنه که عملی صورت بگیره اینطوری کار میکرد: به یک نفر یواش میگفت که دستورش چیه. بعد اگر قرار بود همه اون کار رو انجام بدن، اون یکی باید میرفت به نفر بعدی میگفت. همین طور ادامه پیدا میکرد این دستور درگوشیش تا مثلا برسه به یکی مثل من.
خب من از این روش استعماری خوشم نمیاد دیگه. برا همین یادش هم نمیگیرم. اون روز انقدر استرس گرفته بودم از این کار زاهدی که مثلا میخواست بگه جلسه بعدیمون کی هست. رفتم سر جلسه گروهیش که جلسه عمومیش بود این رو گفتم. گفتم من از راه دور میام و لطفا در جلسه عمومی چند روز قبل اعلام کنید که تاریخ جلسه بعدی رو کی گذاشته این! بعد زاهدی به حالت نمایشی در اومد از همه پرسید: من استاد بدی بودم؟! خلاصه، کلی ناراحتی خوکی کردو قضیه فقط به همون جا ختم نشد. نگو من نباید در جلسه عمومی مدیریت زاهدی رو زیر سوال! میبردم. دیگه اینطوریه دیگه، مدیریت سازمانی.