دیروز این پشه کش رو گرفته بودم دستمو همینطوری گفتم بزنمش. همزمان مامانه هم انگار طرف صحبتش من بودم. یهو پرسید منو بزنی؟! اعصابم خورد شد و کلی دور این کلمه زدن که یک بچه ممکنه به مادرش بگه چرخیدم. حالا شایدم شروعش تو ذهنش جدی بوده ولی بعدش دیده مسخره استو تبدیلش کرده بود به شوخی! شوخی کرده بود. در حالی که دوست اصلی من باهام شوخی نمیکنه. شاید از شوخی خوشم نمیاد. شده تا حالا خودم از حرف طنزم بخندم و یا کلی فیلم ها طنز ببینمو از موضوع طنز بخندم. ولی نه آمادگی پذیرش شوخی رو دارم و نه دوست دارم ذهنمو درگیر روابط اجتماعی مرتبط با شوخی بکنم.
یک موضوع دیگه که منحصرا مربوط به کاراکتر خاص من در جامعه میشه، اینه که من برعکس خیلی شماها در فامیل و گروه دوستان بزرگ نشده ام. این بزرگ نشدن مشکلات خاصی برای افراد به وجود میاره که اصلا شاید خیلی ها این رو ببینن بگن باهاش دوستی نکنم شاید مثل بیماری مسری باشه و ما هم از فامیلمون جدا بشیم. فیلم سازها هم یکسره این مشکلات کاراکتر خاص رو به تصویر میکشن.
یک آدم معمولی تو فامیل بزرگ شده. یعنی همزمان خط سیر چند نفر پدربزرگ مادری، پدری، عمه، خاله و کلی آدم اطراف رو میدونه. در دو دهه اول زندگیش بر نمی خوره با اینکه تا کسی رو با یکسری خصوصیات دید با خودش فکر کنه این یارو ازدواج هم کرده؟! بچه هم داره؟! چرا؟ چون میدونه. ولی یکی مثل من از این لحاظ خیلی به سختی تو جامعه بزرگ شده. رفته دانشگاه، بعد استاده طرفش شده و این با خودش فکر میکنه بچه هم داره؟! ازدواج کرده؟! این طلاق هم میگیره؟! این سوال هایی که برای یک آدم معمولی در برخورد دو طرفه راجع به خط سیر زندگی پیش نمی اومده، تو ذهن یک آدم غیرمعمولی مثل من شکل میگرفت. حالا پردازش ذهنی ما آدما پایینو من طرف مقابلم انتظار داره چهره ام و رفتارم پاسخگو باشه که نیست. ذهنم داره گذشته فرد و آینده اش رو جستجو میکنه. اینه که از نظر برقراری روابط اجتماعی مخصوصا با مردها که کمتر در دهه اول زندگیم دیدمشون و خط سیر اون ها رو نداشته دچار مشکل بوده ام. حالا ممکنه این ها از دید بیرونی طنز هم بشه. برای همین سوژه اش میکنن یک عده.
صبح که از خواب بلند شد خواهرم چشماش قرمز بود. بلافاصله آبریزش بینی پیدا کرد. تو همین چند دقیقه اول بیداریش مجبور شد یک دستش رو به یکی از سوراخ های بینیش بگیره. هوای مشهد آلوده است. اصلا با اون سطح از سردی و خشکی و اون همه بولوارهای جدید که تو این شهر هر روز دارن زاییده میشن چه طور این شهر میتونه وقتیکه تلویزیون اسم میاره البرز، اراک، اصفهان و تهران آلوده ان! این شهر آلوده نباشه!
فقط کافیه یکی مثل من صداش قطع بشه. همین تهرانی ها شروع میکنن به غارت همه چیز. انقدر هم برنامه ریزن. مثلا از حالا شروع کرده اند که تهران دچار بی آبی میشه در آینده! تهران دچار بحران آب بشه؟! آب همه رودخانه ها رو این غارت گرها میارن سمت خودشون اگر احساس ناامنی بکنن. این تهرانی ها که من دیده ام، سیل میارن تو شهرشون اگر بخوان دچار کم آبی بشن. بعد اون وقت از حالا برنامه پخش میکنن: زلزله بزرگ تهران، بی آبی بزرگ تهران. حالا بعدش اگر ما تونستیم خودمون رو حاشیه شهرشون یک جوری جا کنیم، یک لیوان آبی هم گیر ما بیاد.
توضیح بیشتر: فعلا که معلوم نیست کدوم لابی ها جواب داده که روحانی به مناسبت روز دانشجو رفته سمنان. لابد به خاطر برادرش فریدون هست که همین طوری اسمشو پروفسور فریدون کرده اند و مسئول مجله مهندسی سمنان.
الآن داشتم این مصاحبه لاریجانی رو تو نشست خبریش نگاه میکردم. همه خبرنگارا یک شکل بودن. مثلا طرف میگفت این نماینده ایرانه، اون نماینده میزانه. ولی مرداش انگار مثلا در یک چاقی و دندان با هم فرق داشتن. زن هاشون هم همه یک شکل بود. انگار یکی عکس گذاشته بودو برحسب عکس جلوش انتخاب کرده بودشون. گذشته از اینها چیزای جالبی تو این نشست بود. مثلا یک دختری اومد پرسید: کاری دارین میکنین برای اون جریان 88؟ بعد شما فکر کنید این لاریجانی با اون سطح از شعورش میخواد جواب بده. باز دختره میگه جواب سوال منو ندادین! کاری دارین میکنین برای اون جریان 88؟!
حالا گذشته از اینها مثلا من دیروز وقت گذاشته ام خبر از تلویزیون دنبال کنم. خوب بود اگر دوست این لاریجانی بودم. چون اگر دوستش بودم برام خوب توضیح میداد. ولی حالا من یک پول برق داده ام، تلویزیون ال جی هم خریده ام. تو تلویزیون طرف میگه مجلس با کلیات طرح اصلاح بودجه موافقت کرد! همه شبکه ها هم همین رو میگن. نهایتش خبر ساعت 19 شبکه یک یکی رو هم میاره که بگه همه چیز خوبه؛ دیگه واردات نداریم. بعد میری پول میدی میبینی این کلیات 500 صفحه است! که تصویب شده!
یا مثلا تلویزیون میگه تظاهرات ضدسرمایه داری فرانسه شده. حتی العالم و شبکه خبر هم پخش زنده اش میکنن. بعد تو اصلا نمی دونی این ضدسرمایه داری یعنی چی؟! هیچ کی هم برات حاضر نیست توضیح بده!
اصلا شاید هم ما خواستیم مثل اونها تظاهرات کنیم. نه این تلویزیون ما توضیح میده و نه میگه که کی رهبرشون بوده! همه اش سکوت! فرانسه مثل ایران نیست که برای اون تجمعشون مجوز نداشته باشن. رهبر دارن و برای کنترل اون تظاهراتشون اصلا شاید اون لباس زردها مسئول کنترل هستن شورش نشه.
این که میگن ایران سوپاپ نداره همینه. تو ایران که اصلا حزب و رهبری مردمی نهادهای مختلف معنی نداره. برا همین هم هست تا یکی تو ماهواره میگه بریزین تو خیابون میبینی یک عده پریدن بدون هدف ریختن تو خیابون! حالا مثلا من اومده ام برداشت های شماها رو بگم. خودم هم نمیدونم درسته یا نه. ولی تا اونجا که میدونم از نظر مارکسیستی مردم به سه طبقه فئودال، بورژوا، و کارگر تقسیم میشن. 10 میلیون دولتی میشن بورژوا که بابای من توشون هست و بچه هاش توشون نیستن. به این 10 میلیون 15 میلیون اضافه میشندو در مغازه ها و کسبه و این جور جاها تقسیم میشن (مثلا یک عده فامیل زنه میشندو یک عده هم فامیل مرده هستن). این ها باید واسط هایی باشن که کار فئودال ها رو راه میندازن. فئودال ها همون سرمایه دارها و ملک و زمین دارها هستن! بورژواها معمولا در نقش دولت در واقع یک جور در راه اندازی اون سرمایه دارهایی نقش دارند که نشسته اندو کار نمیکنن؛ پولشون رو گذاشته اند به اسم سرمایه جلو و روزی چندبرابر شدنش رو دارن تماشا میکنن! حالا شما فکر کنید که من تو این طبقه نیستم. من تو طبقه کارگر هم نیستم. در عوض تا حالا کلی زبان خارجی یاد گرفته ام. بچه که بودم قرآن حفظ کرده ام. هی شاگرد اول شده ام، و هی پله های دانشگاه رو طی کشیده ام تا بهم دکتری داده ان. با این وجود برام بیگاری هست و کار نیست! خب، حالا با این همه کار فرهنگی که من کرده ام، اگر فئودال و بورژوا نباشم چی میشه!؟ چه بسا دلم بخواد که برم طبقه کارگریو عملا با یک کارگر هم قبلش فرقی نمیکردم با اون همه کار فرهنگی تا حالا کرده بودم! من هم میرم قاطی کارگرها.
اگر این طبقه کارگر به اون سطح از آگاهی برسن که به خاطر گرفتن حقشون تظاهرات کنن، یکی میشن جزو گروه های ضد سرمایه داری مثل اونها که تو فرانسه هستن!
البته این ها تصورات منه. من خیلی از این چیزها سردرنمیارم.
بعدا اضافه کرد: یک زمانی تئوری مارکس به میان آمد و مردم استقبال کردن. بعد از اون جنگ جهانی دوم شدو تئوری طاعون رو شد که میگفت همه چیز بده و ما در تاریکی فرو میریم. مردم نگاه میکنن شرایط چه طوریه برحسب اون دانشمندا ظاهر میشن. فعلا شاید دوباره تئوری کسایی مثل مارکس رو شده و البته خیلی بعید هست در این چند دهه دوباره تئوری طاعون رو بشه و قرار باشه جنگ جهانی سومی راه بیفته
زمانی که من خودم رو بیمه عمر معلم کردم، یکی از دانشجوهای برق که تو بسیج با هم آشنا شده بودیم به من این پیشنهاد رو داده بود. البته قبلش هم از یکی از دانشجوهام این رو شنیده بودم. همه میگفتن تو تا کی میتونی این طوری بدون پشتوانه و بدون بیمه کار کنی. برو خودت رو بیمه عمر و سرمایه گذاری کن تا حقوق بازنشستگی بگیری. من هم اون موقع هنوز جوون تر از الآن بودم. رفتمو سالی از مقدار کمی شروع کردم به بیمه دادن. کلا این تلاش برای جور کردن پول بیمه در این چند سال برای من خوب بود. ولی انتظاری که داشتم رو بیمه برآورده نمیکرد. بیمه گر بهم گفته بود که از مزایای بیمه ای که تو شده ای اینه که اگر از سال هفتم (یعنی همین امسال) بیمه خودت رو بازخرید کنی، بازنشست محسوب میشی و به تو حقوق بازنشستگی به تعداد سالهایی که بازخرید کرده ای در ماه داده میشه. یعنی اگر امسال بازخرید میکردم باید یک چند روزی هم حقوق میگرفتم. برای من پایان بیمه 22 سال بسته شده بود. ولی امسال گفتم چیه که من گرفتن پول خودم را وابسته به شرایط مختلف کنم. رفتم و بیمه رو پس بگیرم. حساب کردیم تا حالا چقدر پول به حساب بیمه ریخته ایم. وقتی رفتم بیمه اون هم همون قدری پول بهم برگردوند که به حساب ریخته بودم. تموم شد. فقط خوشحال بودم که زودی متوجه شده بودم. اون سود 18% رو هم نمیدونم شاید سالشمار با جریمه حساب کرده بودن که چیزی بهم تعلق نمیگرفت.
البته اگر میخواستم به شواهد شک کنم، همون کسی که من رو بیمه کرده بود دیگه طرف قرارداد بیمه معلم نبود. وقتی هم بهش تو دفترش اشاره کردم چیزی نگفت. من فرض کرده بودم که یعنی مثلا از طریق آدم مطمئنی دارم بیمه میشم. ولی آدما هم در طول زمان تغییر میکنن و چه بسا بدتر بشن. وقتی هم میخواستم بیمه رو فسخ کنم برای بار چندم، این بار با چشم باز، قرارداد رو خوندم. دیدم هیچ مزایایی نیست و این بیمه خیلی مسخره است. خلاصه رفتم و پول هایی که در این چند سال به حساب بیمه ریخته بودم رو پس گرفتم.
زمانی که تدریس میکردم دانشجوهام از خودم بزرگتر بودن. یکیشون کارمند با تجربه ای بود. میگفت یکی از همکاراش ریش میذاشته و خودش رو بسیجی معرفی میکرده تو اداره شون. بعد همه میدونستن که اون یک خائنه. اصلا برای امضاهای خاصش در اختلاس یک خودکار مخصوص داشته. رنگ خاص این خودکار رمزی بوده بین همکارای هم پیمانش تو امور مالی اون اداره. بعد از مدتی هم خوب که کلی پول های اداره شون رو میچاپه بی سروصدا فرار میکنه و از کشور خارج میشه.
یا اون روز که رفته بودم دفتر اسناد رسمی. مسئول دفتر با وجود تجربه اش در خرید و فروش ملک، اشتباهی زمین مشاعی رو شش دانگ خریده بودو میگفت با وجودی که یک پولی برای خرید سند داده این زمین مال اون نیست. بهم گفت که با اون اسناد مشاعی که دستم هست زمین ها رو نخرم و اشتباه نکنم. ولی چیزی که برام جالب بود این بود که کسان خاصی بهش زنگ میزدن و جلوی من طوری باهاشون صحبت میکرد که من نفهمم. یک نفر مثلا مثل اون سلطان سکه که هی کاغذ میخرید و هی سکه میخرید و از کشور خارج میشد، نمیشه که در دستگاه دولتی و جاهای مختلف آدم نداشته باشه. چه بسا اون هم امضا با خودکار رنگ متفاوت داشته. دشمن با این سطح از پیچیدگی، و بعد ما تا این حد در سادگی.
میخوام بگم که اینها مهمن. من همین الآنش مونده ام بالاخره کی از کتابخونه هم اخراجم میکنن. این کتابخونه تنها جایی هست که هنوز ازش اخراجم نکرده ان. ولی خب، استرس دارم. ماها باید زرنگ تر از یک آدم معمولی باشیم. ماها هم باید برای یک سری خاص از کارهامون امضا با خودکار رنگ دیگه داشته باشیم. من خودم نمیدونم که چی کار میکردم کمتر ساده به نظر میرسیدم، ولی شاید شما هنوز فرصت داشته باشین. البته همیشه هم این سوال رو داشته ام که چرا رودر رو دخترای همسنم و شاید ازم کوچکتر ازم میخواستن که مثلا بیان سر جلسه ارائه ام (یعنی در این حد رسمی)، ولی بعدش پشیمون شدندو به جز دشمنام کسی تو ارائه هام نبودن. گاهی بعضی دخترا از من بزرگتر بودندو در نهایت تعجب میگفتن بهم که میخوان باهام دوست باشن تا ازم استفاده کنن. ولی بعدش برعکس میکردن. من خوشحال میشدم که دوستی و یا همکاری تیمی داشته باشم، ولی خب شاید این اتفاق تو دخترای ایرانی که بیشتر تربیت کننده اواخواهرا هستن تا آدمها این یک چیز معمولیه.