یک انیمه ژاپنی نگاه کردیم. گرفته بودن مسجد نصیر الملک شیراز (مسجد صورتی) رو برای یکی از صحنه ها استفاده کرده بودن. بدون اینکه کمترین زحمتی برایش بکشند. این استفاده انقدر راحت رو ما خودمون نمیتونستیم از آثارمون ببریم.
کاش فقط این بود. بعدا خوندیم که کاشی های این مسجد رو هم میدزدن.
از اونطرف داغ ما قرار نیست تمومی داشته باشه. عجیبه که آدما رو از خونه های تاریخی بیرون میکنن که بالایش برج ها بسازن. امشب من مقبره محتشم کاشانی رو دیدم که به بهانه توسعه آدمای تویش رو تخلیه کرده بودن و به جایش خرابه گذاشته بودن. یعنی سال 91 میشه ثبت آثار ملی و سال 97 میشه خرابه.
کار امروز هم نیست. این دولت و اون دولت هم نیست. اون روز نگاه کردیم چقدر آثار زردشت رو خراب کرده بودن. تخریب آب انبار مشترک زرتشتیان و مسلمانان در محدوده بلوار امام رضا (ع) یزد نمونه یکی از آثار تاریخی تخریب شده امروز دیار ماست.
محتشم کاشانی در دوره صفوی 91 سال عمر کرد. این شاعر که امروز کتیبه های اشعار باز این چه شورش است او رو در موزه های کشورهای مختلف میتونیم پیدا کنیم، اگر در این دوره بود بعید بود بتونه خودش به این سن برسه. تخریب خانه و مقبره اش که به کنار.
محتشم کاشانی، در ایران تنها شاعر آئینی نیست که خانه اش اینگونه ویرانه. شاعر آئینی دیگه ای رو در مستند دیدم که در دوره زندگی اش خانه خرابش کردن. میرزا صادق بیضا اردبیلی شاعر پر آوازه آئینی که عرفانی میسرود هم در دوره زندگیش شروع کردن به تخریب خانه اش.
بارها تاکید میکنیم که به فراموشی آثار ما همت گماشته اند و نگذاریم که این اتفاق بیشتر بیوفتد. کو گوش شنوا. فقط کافی بود در همین خانه بگذاریم جوانی زندگی کند، این جوان هر قدر هم وندال بود، نمیگذاشت خانه و مقبره تا این حد تخریب شود. پاسخ این تخریب ها و این بیرون و ویران کردن ها رو چه کسی میدهد؟
کجاییم ماها؟ یک ماسک درست کردیم که عکس دیجیتال یکی از مقبره هامون رو رویش به عنوان آثار تاریخی مورد حمایتمون بگذاریم؟ امروز ایتالیا، حتی در وضعی بدتر از ماهاست. ولی نگاه میکنم جای جای اون نقطه کوچیک در نقشه سنگ و بناهای تاریخی ریخته. مردمش بیشتر از ما نگران محیط زیست اطرافشون هستن. بیشتر در این زمینه ها تظاهرات میکنن. بیشتر خرج میکنن. اون روز مصاحبه یکی رو دیدم که ماسک یکی از آثار باستانیش رو گذاشته بود. ماها کجاییم الآن؟
بعدا اضافه کرد: دلیل این اتفاق ها شاید بشه گفت بی دینی خود ماهاست. از خانواده هامون هم نشات میگیره. یک زمانی امام خمینی گفت برای برقراری حکومت اسلامی بهترین راه اینه که تصویرش کنیم. حالا جمع کثیر ایرانی چه کردن؟ دیدیم دیگه. خیلی غیرشفاف تصویرش کردن. مردهامون با عینک هایی که نشان از خیلی خواندن میداد و با ریش هایی که بهش میگفتن محاسن، خیلی شیک و زیبا جمعی با هم عکس انداختن. چند وقت بعد هم از دخترهامون با مانتو مقنعه صورتی در حالی که روبان صورتی به مقنعه سفیدشون زده بودن و هر جایی میتونستن روبان دوختن، عکس گرفتن. پسرها هم که حالا یک لباس تیره ای، یک بلیز شلواری چیزی. همون عکس ها رو دست به دست کردن و شاید این شروع عدم شفافیت در ایران اسلامی بود.
خدا میدونه الآن چقدر مجله زن لخت در دستان زنان ایرانی هست تا چند نفری منتظر آمدن یک مرد در خانه باشن. تو خوابگاه که بودم از ظاهرم فهمیده بودن که یک فرق باهاشون دارم و اونم این بود که شاید مدعی دین داری هستم. یک بار موقع نیمه شب که شد یکی گفت: حضرت فاطمه که حضرت فاطمه بود شب زفاف داشت!
شب زفاف رو هم بعد از نیمه شب اونجوری تعریف کرده بود. به ماها که میرسن همینطورین. الآن کی ادعای دین داری کرده؟ خانواده ما؟
اون روز داییم اومده میگه شماها که عالم هستین!
یعنی ما ادعای عالم بودن کردیم که پشت سرمون حرف میزنن این ادعا رو داریم؟ یک بار به این آقاجون، و نه به کس دیگه ای گفتم تنها دکترای فامیل منم. و درست هم بود. در کل فامیل هیچ کدومشون راه به این سختی و با اون همه آزار و اذیت گرفتن دکتری صنعتی رو نرفته بودن. نه شاغل بودیم که به خاطر اون بهمون احترام بذارن و نه زن و بچه ای که از بابت اون بالامون کنیم. بی پول و بی منت هزار تکلیف و مشق انجام دادیم که راضی شدن این دکتری رو که هیچ کس دیگه ای حاضر نیست تا اینجا انقدر بیگاری بکشه گرفتیم. هر جای دیگه دنیا بابت فقط همین دکتری صنعتی گرفتن یکی حامی مالی طرف میشد.
حالا باید دایی من از نیویورک ایران (قم) بیاد و بگه شماها که عالم هستین! لابد اونا هستن و ماها ادعامون میشه دیگه
از این عرایض زیاده. ماها مونده ایم با این همه راه نرفته و کار نشده در این مملکت، بقدری زیر پوست این شهر ... جمع شده که کافیه پتو بالا بزنن.
بری بهت راست راست بگن نمازت بخوره تو کمرت! بعد بگن این نماز چیه؟ به جز عکس های وحشت که به عنوان نمایشی از لذت دست به دست بچه ها میشه حالا باید ببینیم معروف ترین آدم مذهبی مون رو چطور مسخره میکنن. چشم هم دوخته باشن که کی میمیره!
از اونطرف زندگی رو هم که تو مجلات اونطوری تعریف کرده باشن.
مذهبی هامون هم که دیگه خیلی مذهبین. میری خونه اش، یک کتابخونه نمایشی ظاهری داره. کتابخونه ای که حتی یک بچه دبستانی بیشتر از اون تعداد کتاب میتونه داشته باشه. بهش بگی هم میگه ماها قدر شما پولدار نیستیم انقدر کتاب داشته باشیم. اصلا، آقا اهل کتابخونه ای تو. واقعا تو این آلودگی هوا کسی کتابخونه میره؟ اسم خودش رو گذاشته مثلا پژوهشگر، علم رو با گرفتن پایان نامه به دست آوردن. مدرکی که نگاه میکنی اون زحمت ماها رو سرش نکشیده ان. بعد، قرار هم نیست تو همین جا متوقف بشن. نه دیگه، ماها الآن علم و دین، زندگی خوب و خدا و پیغمبر رو باهم داریم! چند تا فایل پی دی اف خونده. اون وقت به ماها که میرسه، میبینه تو خونه خرابه شنگولیم. تو ناز نعمت صبر نداره. حسودی میکنه و یا هرچی، میگه ماها رو «اثر وضعی گناه» گرفته. قشنگ تو رومون میگن اگر اینه زندگیمون، اگر مثل خودشون تو ناز نعمت نبوده ایم، نه اینه که دلیلش مثلا میتونسته اثر وضعی گناه ترک فعل اون باشه، بلکه اثر وضعی گناه ماها بوده. بهمون که میرسن، حالا یک جایی دست بگیرن و یا رفت و آمد داشته باشن. بعدا قطع رابطه میکنن. زن باشه میگه من انقدر وقت ندارم که حتی دستشویی برم (منظورش اینه که همه اش سرش تو کار بچشه.) مرد هم باشه، میگه من برم نفقه زن و بچه مو بدم!
در نگاه از بالایش، بلد نیست صبر داشته باشه. تو سختی هم همینطوره. اونجا هم صبر نداره. بهشون میرسی باید بگی زود کم آوردی!
نگاه میکنی اون از اون که ادعای مذهبی بودن میکنه و اینم از این که ادعای لامذهبی میکنه. نه زندگی این راه به اصلاح داره، و نه زندگی اون. بینشون نشستیم میگیم کجایین الآن؟ زشته که بگن الآن مجله فلان خارجی، روزنامه بهمان و هزار تا دست و پای زن لخت رو دارن میبینن دیگه! اگر مشغول اون کار نبودن، مشغول گشتن دنبال خونه محتشم بودن؟!
حالا که پیک کرونا رو زحمت کشیدن و آمار فوتی ها رو یک کانال پایین تر به عدد حدود پونصد رسوندن بد نیست کمی در مورد رعایت بهداشت بگم که میبینم رعایت نمیکنن. دلیلش هم اغلب باور غلط ماهاست.
چند وقت پیش خواهرم یک سوسک آمریکایی رو کشت که بی رنگ شده بود. خونه قبلی ما که چند کوچه پایین تر بود سوسک آمریکایی نداشت. در عوض یک سوسک های ریزی داشته که به خاطر مبارزه با اونها هربار کابینت ها رو میریختیم بیرون و سم پاشی میکردیم. این ها شاید تعدادشون کم میشد، ولی هم چنان وجود داشتن. گاهی یک نسلشون بی رنگ میشد و دوباره همون آش و کاسه. بعدها تبلیغ کردن که شرکتی محصولی به اسم «امحا» تولید کرده که یک ذره از اون سوسک ها رو سمت خودش میکشه. اونها هم اون رو خیلی دوست دارن و با خوردنش بسیار تشنه میشن، و در جاهایی مثل فاضلاب میمیرن. ما اصلا نمیبینمشون دیگه. این مبارزه واقعا خیلی بهتر از بقیه روش ها بوده به نظر من. من تعجب میکنم که هنوز جوون ها ملحفه هاشون بوی پیف پاف و سم کش های بد بوی عجیب غریب میده.
مورد بعدی داروی کروناست. یک دارویی هست به اسم همیوپاتی. یک نانو از بیماری رو در اون میذارن و ضعیف شده اون رو به خورد آدم میدن. در نتیجه میگن بدن قوی تر میشه. حالا این برای کسی که خودش رو قرنطینه کرده و انواع سویه های کرونا رو هم گرفته درسته؟ نه، بیچاره ولو دو- سه روز، درگیر بیماری میشه. اگر هم واکسن نزده باشه بیشتر ناقل بیماری میشه. با خودم فکر میکنم این پیک رو چند نفر ناخواسته تا این حد بالا رسوندن. باورهای غلط دیگه از این حیث رو ربط بدین به بارون. میگن بارون آب پاکی میاره. حالا بارون تبدیل شده به سیل و شما اون زیر رفته این. این احتمال رو بدین که نه تنها کرونا رو گرفته این بلکه ناقل هم هستین.
یکی از نشانه های کرونا اینه که وقتی میگیرن احساس میکنید زخم اثنی عشر گرفته این. احساس میکنید یک قسمت از معده زخم شده. معمولا اگر اطرافیان هم یک باری این احساس رو با چند حس دیگه دارن، این کروناست. لازمه که ضمن پرهیز غذایی مثل نخوردن غذاهای قندی، خوردن سبزیجاتی مثل جعفری رو حتما در دستور کار قرار بدین. قرنطینه و جدا کردن خودتون از دیگران برای پایین بردن سطح التهابات لازمه. با تحرک بدنی و این پرهیزها احتمال عود بیماری رو پایین میبرین. قرنطینه این جور مواقع بیشتر به معنی حفظ خودتون از افزایش سطح ویروس در بدنه تا بیشتر ناقل بودن.
تو این روزها که همه تشنه یک قطره بارون هستن، نگاه میکنیم بعضیا پلاستیک میسوزنن. قشنگ روزهای جمعه. سوزوندن برگ رو ارتباط میدادیم به روزهای پنج شنبه و حالا یک مدتیه روز جمعه و حتی شبش پلاستیک میسوزنن و دودش کل محل رو میگیره. حتی یک بار این بقدری مشتعل شد که چند ماشین آتش نشانی جای خونه اومد تا خاموشش کنه. امروزه برخی پلاستیک ها رو طوری تولید میکنن که قابل بازیافت باشن. در اروپا از همین چند ماه پیش راه انداختن که دیگه در ظروف یک بار مصرف، حتی ذره ای نباید پلاستیک باشه. این بخش از کار خوبه، ولی اگر حالا به ما هم رسید باید بدونیم علم پیشرفت کرده و میشه یک کاریش کرد. اول اینکه کمتر پلاستیک مصرف کنیم و یک مقدار از علاقه مون بهش کم کنیم، و بعد هم بذاریم بازیافت بشن.
در مورد سوزوندن کاه و کلش هم همینه. امروزه، راه مبارزه با کرم ساقه خوار رو پرورش زنبورهایی گرفته ان که لاروشون رو تکثیر میکنن، و این ها کرم ساقه خوار رو از همون نوزادی میخورن. دیگه لازم نیست مثل سابق هوا رو آلوده کنیم چون روش دیگه ای برای مبارزه با این کرم بلد نیستیم. به این میگن کنترل زیستی. مثلا برای مبارزه با کرم ساقه خوار نیشکر زنبور تلنموس تکثیر میکنن.
هوای آلوده، برای انسان مضره. یک تحقیقی اخیرا کرده ان که در اون نشون میده هوای آلوده با چاقی و آسم مرتبطه. طرف نگاه میکنی از همه چاق تره، اتفاقا از همه هم بیشتر به این هوای آلوده علاقه نشون میده. میگه هیچ که نباشه خفگی هوای بسته درش نیست. این اشتباهه. با این آلودگی هوا احتمال دیابت و چاقی بالاتر میره. حالا میگن چاقی و دیابت بیماری پیش زمینه ای برای کروناست. اتفاقا برعکس، این روزها تا بنفش شدن وضع آلودگی هوا پیش رفته ایم. شاید قبل از کرونا انقدر هوا آلوده نبود که الآن هست.
یک باری ساعت حدود هشت و نیم شب بود که از آلودگی هوا چپه شدم. قبلش هربار با بقیه چک میکردم که آلودگی امشب مثل دیروز بعدازظهر و دیشب نبوده؟ اونا هم میگفتن حسگرهاشون از کار افتاده.
سختی کار تو اینه که تشخیص میدی آلوده هست، ولی تا چه حد رو باید همه با هم بگن. سرم مثل دیشب درد میکرد. دیروز خیلی زود در و پنجره ها رو بستیم. هیچ وقت فکرش رو نمیکردم بدون طی مسافتی در خیابان دچار حالت تهوع بشم. اونموقع فقط فکرم هوای تمیزتر و نقطه بهتری برای نفس کشیدن بود. دیگه به غذایی که چند ساعت پیش خورده بودم فکر میکردم که زیاده روی نکرده باشم. بلند شدم رفتم تو حیاط دیدم بدتر میشه برگشتم رفتم این ور و کمی هم اون ور. فکر کردم اگر بخوابم درست میشه. همینطور هم شد و خوابیدم.
دیگه ساعتهای 11 دوباره بلند شدم. به نظر امروز مراسم خاصی از نظر محرم باشه. چون مردم هم نوع خاصی از ارتباطات رو دارن. بنزین این دو روزه کلی مصرف شده.
مسئولین که سکوت. کاش این کرونا تموم بشه اینا به خاطر بچه هاشون کمی آلودگی رو کنترل کنن تا دیگه به خونه هامون نرسه. میگن هر قدر به خاطر کرونا مردم رو بیشتر خونه نشین کنن، ساخت و سازها و خانه سازی هم بیشتر میشه. لابد نیاز کارتن خواب ها هم به خونه بیشتر میشه و در این روزها سود خوبی نصیبشون میشه. یک ارتباط مستقیم این دو با هم دارن. سالانه 41 هزار نفر طبق آمار رسمی آدم فقط به خاطر آلودگی هوا تو این کشور میمیرن. غسال خونه ها میگن روزهایی که هوا بیشتر آلوده است مراجعه کننده بیشتری هم دارن.
اما از اوضاع کشور بگم که بجز مشکلات شهری، اوضاع هم چنان آرامه. دانشجوها که همچنان دغدغه امتحاناتشون رو دارن، و مراسم ها هم کامل اجرا میشن. آنچه که باید حواسمون باشه اینه که وقتی قرار شد جنگی پیش رو باشه، اون جنگ حتما جنگ فناوری و برتری مردم یک کشور بر دیگریه. اینکه انقدر در داستان ها و رویا روی کشتی سازی و آرمان سازی، کشورها رو مردمشون کار میکنن سر همینه. یک سره داستان های دزدان دریایی، کشتی های سطحی و زیر سطحی رو درست میکنن و با اون به نقاط مختلف دنیا سفر میکنن. جنگ آینده، به جز حالا تهدیدی که مرزهای خاکی میتونن داشته باشن، جنگ کشتی هاست. الآن اگر دقت کرده باشین سر این کشتی اسرائیلی که در دریای عمان حادثه ای براش اتفاق افتاد کلی تو نهادهای بین المللی سرصدا کردن. کشتی انگلیس، آمریکا و از اونطرف امارات در منطقه ما رو تهدید میکرد. در همان منطقه اتفاقی برای یکی از کشتی های ما افتاده بود، تهدید کشتی انگلیس به قدری بود که حتی وقتی قایق پاکستان برای کمک آمد آن را هم تهدید کردند و عقب نشینی کرد. در روزها و سال های اخیر تعداد کشتی های جنگی آمریکا و اسرائیل در منطقه دریای سیاه تا منطقه دریای عمان که جای ما هست بیشتر شده. آن ها همچنان در حال خرید و تجهیز پیشرفته ترین ناوهای جنگی و کشتی ها هستند. اسرائیل همچنان تهدید میکند که وقت اقدام نظامی علیه ایران رسیده است.
علاوه برآن، مشکلات شهری مشکل پیش روی ماست. با اعمال تغییرات آب و هوایی (و اعلام اینکه جنگ آینده جنگ آب و غذاست) که از جمله آن ها آتش سوزی جنگل هاست، ما در آینده مشکل آب، غذا و هوا خواهیم داشت. مثال در این زمینه زیاده، ولی مثال جالبش دستگیری حدود 42 نفر در الجزیره در جریان آتش سوزی اخیر این کشوره. پس از بازجویی ها معلوم شد که به جز اسرائیل، کشور همسایه یعنی مغرب نیز در این آتش سوزی ها نقش داشته. کشور الجزیره مرز خود را با مغرب بست. تکرار این سبک زمین سوزی روش رژیم صهیونیستی مثل دانه های نخود پخش در زمینه.
اینکه جنگ ایران با اسرائیل حتمی است در آن شکی نیست. فقط میزان تلفات از دید کشورها و نوع نگاه آنها به جنگ مطرحه. اسرائیلی ها خیلی جان دوستن، پس شاید بردن از نظر آنها بیشترین میزان تلفات انسانی و به نوعی نسل کشی باشد. کاری که تاکنون در منطقه ای به اسم فلسطین ترتیب داده ان. از نظر ما میگن جنگ همان دفاعه. پس اگر تجهیزاتشون رو طوری بزنیم که نتونن آب و هوا رو آلوده کنن، و یا ماها رو کمتر بزنن، احتمالا برد را ما کرده ایم.
این روزا که بازار ورود آوارگان افغانستانی به روی ما داغ شده، خبری نیست جز اخبار بادهای پر از آلودگی و بستن درب و پنجره ها مثل داستان WALL-E. به شکل ناخودآگاه همه جوره ترجمه این انیمیشن هستیم.
باد داغ همراه با چوب سوخته و یا چیزهایی از جهنم به سمت ما شروع به وزیدن میکنه و درهای اضطراری همراه با پنجره ها رو میبندیم.
حالا، فکرش رو بکنید افغانستانی ها با اون چیزهایی که سرهاشون بسته ان، اومده ان سر چهار راه خونه ما. مرد جوان به گلابی درشت سر سبد اشاره میکنه و میگه آه، این همون گلابی درشتی بود که تعریفش رو بارها شنیده بودم. فقط کافیه که مزه اش کنه و همین کلی لذته. در حالی که ما شاید یکسره در حال غر زدن باشیم در نقطه خشک و نیمه خشک زمین زندگی میکنیم، انگار در جهنمیم!
الآن چطوری برای ما اون هلوی درشت چینی ژاپنی برای ما جا افتاده؟ گلابی درشت خراسانی هم برای افغانها همین حکم رو داره.
البته، در این شرایط حفظ داشته ها کمی سخت تر شده. من خودم اتفاقی یک مدتیه که به باغچه آب صرفه جویی میدم تا به صورت معمول هر ساله به اون آب بدیم. اول، اشتباهی گندمی کاشتم که زمان کاشتش گذشته بود و بعد که همین طور به هوای اونها یک دستی به بقیه باغچه میکشیدم و البته کمی هم تلفات داشت، دیگه وقتی دیدم گندم ها خارج از بازه زمانی خودشون خشک شدن، فقط آب دادن رو قطع نکردم. یک آبی هم از این کولر همسایه و شستن سبزی ها میمونه که چون نزدیک درخت های تو حیاطه میدمش به اون. تلفات هم گاهی رخ میده. یک بار اشتباهی آب وایتکس دادم. یک بار هم آب تاید. یک بار آب سنگین برنج، ولی در کل کارم خوب بوده. قدیم مدیریتشون با بارون که میومد ساده تر بود. الآن هم که شکر خدا یک ساله بارون نمیاد.
حالا، میگن جنگل های فلان جا میسوزه، بهمان جا میسوزه. ما که نمیگیم. اشکالی نداره.
اما، بشنوید از مرزهای شرق کشور. این احتمال قوت گرفته که از مرز بین پاکستان و افغانستان سیلی از آدم وارد بشن. البته، این احتمال محصول برنامه ریزی چندین ساله است. طالبان اول اومد اسلام قلعه رو گرفت که آوارگان افغان از اونجا به ایران سرازیر بودند. بعد هم هرات رو گرفت. اسماعیل خان که مشغول مبارزه بود اسیر شد و هرات که در نزدیکی مشهد است (حدود 6 ساعت راه) توسط این قوم سقوط کرد. حالا البته ما دم به دقیقه به سرکنسول گریمون در هرات زنگ میزنیم و ازشون میپرسیم زنده هستن یا نه.
اون روز این رئیس مجلس داشت میگفت حقابه ما رو هم بدین. این مسئول افغان هم طوری میگفت بله که انگار بهش گفته بودن هرچی گفتن تو بگو بله، اونم بگه و برعکسش رو انجام بده. الآن اونجا اینطوریه. چه بسا، ما ایرانی ها از دیدشون خائن هستیم. جنگ نیابتی هم از طرف دو کشور پاکستان و افغانستان با هم صورت بگیره، چه بسا اینطوری بهتر باشه. کی بودی؟ چی بود و اینا کمتر توش داره. یک سیل آدم یک باری چطوره؟
مثل قیمت گذاری جنس سرازیر شده تو بازار میمونه، این کارشون. ایران زد و اون پایگاه خاص آمریکا عراق رو زدیم. همون موقع هم اهواز برف بی سابقه اومد. چه بسا، نیتشون این بود که سرازیر بشن و مرز ایران رو بشکنن، ولی ما یک وقتی بزنیم یک جای آمریکا برامون برف و بارون بیاد. خب رعایت کنن دیگه، من بهشون میگم خائن هامون رو کم کنن که این برفه و بارونه بهمون بچسبه.
حالا، اینها سبب خوشحالی شما نشه. قبلا هم یک دور سالهای 78 و اینها طالبان اینطوری تو این کشور بالا اومده بوده. کنسول گری ایران مزار شریف سقوط کرد و آدمایی که شبه نظامی بودن و معلوم هم نشد طالبان هستن اومدن دیپلمات های ایرانی رو همراه با خبرنگار به رگبار بستن. ایران هم اون موقع امن و امان. الآن که بهتره. اولا که ما سرکنسولگری مزار شریف رو به کابل منتقل کرده ایم، و بعد هم بیاین مشهد و بدون نگرانی به زندگی ادامه بدین. من امنیتش رو فارغ از قضایای بحران کرونا و بادهای مرگ آور تضمین میکنم. طالبان هم دیگه نمیتونه اون طالبان سابق باشه. افغانستان هم همین طوره. فقط ولایت بلخ طبق از شمال یک مقدار خیلی کشته داده با ولایت غزنی که میگن از نظر فرهنگی و تاریخی اهمیت زیادی داشته. کرونا هم که کمی اوضاع رو بدتر کرده. دیگه زمین هاشون رو میخوان. قراره مثلا مواد اولیه سیلیکون ولی آمریکا از اینجاها تامین بشه. مردمش هم که نیروی کار رایگان محسوب میشده ان تا حالا.
برای ایران قدرتمند و به نوعی قدرت چهارم آسیا، میگن کامیون میخوان وارد کنن بادهای بد بو کم بشن. چه اشکالی داره؟ به جز این کار دیگه ای میکردین عجیب بود. عجیب بود زورتون نیاد یک چیزی پول و پله ای گیر ما بیاد. این عجیبه که کامیون خودمون بسازیم.
مدیریت فردا خوبه. امروز بده، فردا با مدیریت بهتر میشه. چی بگم دیگه؟
توصیه به مشهدی ها: الآن که ممنوعیت تردد شبانه از ساعت 22 تا 3 صبح داریم، چه بسا با همت فزاینده انبوه سازان بد نباشه که بگم از همون ساعات اولیه شب میتونید درب و پنجره ها رو ببندید. مخصوصا هنگام صبح که از سه بامداد شروع میشه شروع کنید به بستن که آلودگی هوا ناشی از انباشت دود گازوئیل در ساعت 5 صبح به اوج میرسه. این آلودگی تا ساعت 7 صبح که آفتاب آلودگی ها رو میشکنه هست و تا اون موقع توصیه نمیکنم در و پنجره ای باز باشه. خیلی هم روز تعطیل و غیرتعطیل نداره. رحم و مروت ندارن، حتی شب های جمعه هم ولمون نمیکنن.
دیروز اتفاقی این سایت مصلحت نظام رو دیدم. رفتم توش و کلی برای تغییر سیاست در زمینه برق و انرژی حرف زدم. اصلا، قرار گذاشتیم یک وقت دیگه سیر پر حرف بزنیم و احساس کردیم که کم حرف زده ایم.
حالا حتما به نظرتون حرفام موثره؟
خودم چندان مطمئن نیستم. چون یک کتاب به زبان فرانسه دارم میخونم بزن بزن. روی تک تک کلماتش معادل فارسیش رو نوشته ام و حتی یک جا معادل فارسیش رو خط زده ام و یک معادل دیگه فارسی نوشته ام دارم اونو زیرزیری میخونم. دلیلم هم اینه که هیجانیه. تازه، اون رو به بقیه هم پیشنهاد میدم. اتفاقا، درست موقعی هم هست که دانشجو هستم و سرم حسابی شلوغه. اصلا نمیدونم دانشگاه برای چیه. فکر هم نمیکنم کس دیگه ای به جز این بدونه برای چی دانشگاه میره.
روی دانشگاه تمام عمرم رو سرمایه گذاری کرده باشم و حالا بهترین تحفه من کتاب قطوری باشه که بی محتواست و به زبان خودم هم نیست. فکر و ذهنم هم همون باشه.
واقعیت اینه. رفتم دیدم نه سمیناری و نه چیزی. نمیدونستم اینی که الآن بهم گفته ان حرفام رو گوش کنه حسوده، یا اون یکی، یا همه شون. موقع ارائه صدام رو ضبط میکردم تنها نباشم.
اصلا چرا زبان فرانسه؟ اول که انگلیسی بود. میخواستیم شغلی داشته باشیم و یا خدمه پرواز بشیم این زبان رو لازم داشتیم و هر طور بود سعی میکردیم یاد بگیریم. چرا باید فرانسه میخوندم؟
قبلا مهاجرت داده شدیم به اونجاها. دست خودمون نبود. کشش داشت.
دانشجوی پسا دکتری فیزیک دانشگاه فردوسی میره تو خوابگاه چند روز اول رو خودکشی میکنی. با زجر خودش رو میکشه. شاید مثل من بوده. بهش میگفتن پژوهشگر.
لیسانس که بودم یکی بهم گفت میخوای چیکاره بشی؟ گفتم پژوهشگر
- چی؟
-پژوهشگر
شانس آوردم یک چند باری حق التدریس بهم یک آزمایشگاهی دادن، وگرنه بعدا معلوم شد پژوهشگر کسی نمیتونه بشه مگر اینکه استادی تاییدش کرده باشه! یعنی، الآن من هزار که بالا پایین کنم خودم رو و همه چیز رو هم روی کاغذ بیارم. هزار هم که این اینترنت رو برای یادگیری جستجو کنم. تمام درس هام رو هم خودم به صورت جوینده دانش پیدا کنم پژوهشگر نیستم. هر کس اینو قبول نداره بیاد مدرک کاردانیم رو بهم بده. ندادن هیچ وقت. گفتن به جای این همه بالا پایین کردن خودت یک مدرک بیکاری میگرفتی بهت مدرک کاردانیت رو میدیم. منم نیاز نداشتم. به یک رئیسی هم اینو گفتم. رئیس نوآوران. البته، بعدش پشیمون شدم. گفتم چقدر حرف زدم. گفتم اولش بی ادبانه شروع شده بود. بعد هم فکس کرده بودم. معلوم نبود بخوندش. تازه، به نظر اون رئیس من آدم خاصی نبودم. فکر نکنم حتی به نظر اون رئیس نوآور محسوب میشدم. میگفت برم سر خونه زندگیم.
بعد از اون، استاد دکترام هم که رسالم رو تقدیمش کردم، همینو میگفت. گفت رساله ت رو بهت نمره میدم بری سر خونه زندگیت. فکر کنم اون دانشجوی پسادکتری که از نظر مالی دچار مضیغه بوده و نتونسته جایی به جز خوابگاه بره (برای یک دانشجوی دکتری و بعد از اون چیزی بدتر از خوابگاه نیست) هم در یک وضعیتی بوده که نمیتونسته بره سر خونه زندگیش. شاید خونه تو شهرستان و روستاش راهش نمیدادن. شاید جویای کار بوده. شاید پسا دکتری هم داشته تموم میشده و اون جای دیگه ای به جز زندان دانشگاه نداشته!
میگن قبلش بردنش بیمارستان روانی ها. ویژگی خاص مشهد اینه که تا به جوونی گفتن تو اخراجی بزنه تغ زیر میز و اونا هم بهش بگن تو روانی هستی. من اون کارها که اینا کرده بودن رو نکرده بودم و بهم میگفتن روانی! انقدر زیر گوش این مامانم خونده بودن که یک چند باری از دستم عصبانی شد و داشت زنگ میزد بیمارستان روانی ها.چقدر آدم دلش برای این دانشجوی طفلک میسوزه. تنها، تو خوابگاه. تو زندان نبوده. تو خوابگاه بوده، به اسم دانشجو. بعدا گفته ان پژوهشگر. البته، ما مطمئن نیستیم.
نمیخواستم گریه تون بندازم. حالا که اینقدر ازش گفتم اسمش رو هم بگم. سعید قلی بیگلو (Saeed Gholi Beiklu) روی رمزنگاری کوآنتومی در هولوگرام کار میکرده، و معلوم نبوده که تحقیقاتش به نتیجه میرسه. سایت گنج باز نمیشد، وگرنه براتون بیشتر میتونستم دربیارم. اینکه استادش کی بوده. البته، نگاه کردم فکر کنم برای کارهای قضایی هرچی تا حالا وبلاگ شخصی و این چیزها جایی تو سایتی داشته احتمالا پاک و یا خارج از دسترس کرده ان. مطالب به سختی درباره اش پیدا میشد. یکی تا پسا دکتری بره و به سختی تو اینترنت بشه درباره اش مطلبی پیدا کرد، خیلی حرفه. شاید خودکشی اون تلاشش برای دیده شدن بوده. چیزی که داشتن پنهان میکردن، با برچسبهایی مثل اینکه این روانی بوده. گفته، هرچه که از من پنهان کنید این بدن مرده رو دیگه نمیتونید.
دانشجوهای دیگه خوابگاه هم میگفتن که اگر اون رو در حالی که خودش رو کشته پیدا نمیکردیم یک طوری جمعش میکردین کسی چیزی نبینه و هرچه کمتر بفهمن بهتره. راست میگفتن. یک ویدئو از چند آدم واقعی دیدیم و گفتیم ما آدم ندیده ها چند نفر دانشجوی واقعی در فضای مجازی دیدیم!
دانشگاه گذشت. الآن سر خونه زندگیمم، با چند گیگ فرهنگ لغت زبان فرانسه، آلمانی، عبری، چکسلاوکی، ژاپنی، چینی و روسی که رو سیستمم موندن. هنوز که هنوزه میگم همه حرفام رو درباره سیاست تغییر نظام برای انرژی در کشور نگفته ام.
از طرفی، سرم هم شلوغه. حسابی به دنبال داستان های اکشن زبان های دیگر مثل فرانسه، چینی و ژاپنی میگردم. انگلیسی دیگه قدیمی شده، دنبال جدیدترین هاش میگردم.