آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

نشون به اون نشونی

دیروز بعد از کار خیلی تشنه بودم. ایستگاه مترو بودم و گفتم الآن مترو میاد صبر کن پیاده که شدی موقع تعویض خط و یا آخرش آب میخوری. گذشت و نخوردم و وقتی رسیدم خونه تازه احساس کردم سردرد شدید میگرنی دارم و معلوم شد به خاطر کم آبی و شایدم آلودگی هوای روز شنبه فشارم اومده پایین.

نگاه کردم این دوتا کفش هام رو انگار یکی عمدا روشون وایساده و یک جای شلوارم هم لگد شده. یادم اومد تو اتوبوس یک زنی مثلا میخواست بره گوشه وایسه دستش رو گرفت به دست منو همینطوری لبخند موذیانه و بعدش هم خودش رو مثلا رسوند به نقطه مورد نظرش؛ نه عذرخواهی و نه تلاش برای آسیب نرسوندن به کسی.

یادم اومد به خاکی بودن سر دختر چادری توی مترو که اون هم وقتی بهش گفتم بالای چادرت خاکیه. نشنید و باز دوست چادریش بدتر کنار گوشش گفت چادرت کثیفه. این همینطور داشت تمیز میکرد گفت خانومی با ته کیفش زده و این چادر اینطوری خاکی شده

من کار ندارم اینها که اینطوری خاکی میکنند چه خصوصیاتی دارن و یا پوششون چیه، ولی خودم و دختره رو دیدم که ویژگی مشترکمون این بود که با چادر و یا بدون آن، حجاب رو دوست داشتیم.

خود من در هیچ زمان و مکانی ندیدم انسان و یا فرشته خدادار، بی حجاب باشه، چه زن چه مرد. من حتی مرد با خدا رو هم ندیدم که سرش لخت باشه. انتخاب کرده ام برای با خدا بودن پوشش داشته باشم.

حالا این ظاهرش اینه که دعوای زنها باهم سر حجابه. از اونطرف رو بگم که مردها چه کردن.

مردها که خیلی وقته کشف حجاب کرده ان؛ آزادن. پسر جوان 20-30 سال پیش یک بار با دوست دخترش ازدواج کرد و با یک فرزند پسر 18 ساله نتوانست زندگی رو نگه داره و طلاق گرفت. او دوباره ازدواج کرد و باز طلاق تفاهمی مطابق مد روز گرفت. این بار طبق مد روز که آنروزها دخترها را با مهریه های کمتر از 110 سکه طبق قانون حاضر نبودن بدن، دختر طلاق داد و کل دارایی مغازه اش رفتو یک چیزی رویش. انگار این پسر همچنان جوان بود، چون کرم دور چشم فرانسوی هر شب به چشمانش میمالید، اونهم بعد از سفرش به فرانسه. این بار به خاطر احساس جوانی برای بار سوم با دختر خاله اش (طبق مد امروز) ازدواج میکنه. امروز خیلی رسم شده دختر زیر 23 سال (شرط وام ازدواج) از فامیل بگیرن. دختر هنوز 23 سالش نشده و 22 سال و چند ماهشه. این مرد با این زن ازدواج کرده تا وام ازدواجش رو از طریق دوست و رفیقش در بانک ملت بگیره. اینطوری او هم یک دختر بینوایی رو که ترشیده و لیسانس برق گرفته به یک نوایی میرسونه و هم با وامی که میگیره از این بدبختی مجدد از صفر شروع کردن درمیاد که زن قبلیش بهش انداخته.

دختره هم نشسته حساب کتاب کرده. گفته اینوقت خواستگار دختر محجوب تحصیلکرده خدا پیغمبر کرده از کدوم آسمونی باید بیوفته بشه شوهر من؟ مدرسه که فقط ساعت و روزهای خاص، اونهم باید آسه میرفته آسه میومده. مسجد هم که تردید داشته ان دختر بومی شهرشون بوده. دانشگاه هم رفته و لیسانس برق از رشته ریاضی گرفته.

اومدم مترو. چند تا دختر چادری بفرما بشین نشسته ان، با نام گروه امر به معروف محتوا منتشر کرده ان. محتوا هم نه از این دست که بگی خرج نشده براش. یک شکلاتی گذاشته ان کنار و از اونطرف هم کاغذ چاپ کرده ان. پس یکی خرجشون رو داده و یکی هم مجوز درست و حسابی داده.

یک کاغذ کوچولو برمیدارم که توش کلمه امربه معروف و چند تا حرف دیگه داره و یکی دیگه و میام که چهار صفحه کنار دست اون عقبی رو هم بردارم. دختره طبق کلام مرسوم دختربسیجی ها که همه گام به گام زندگیشون از هفت سالگی تو این ساختار نوشته شده و مشخصه گفت: اهل مطالعه ای؟

اومد بگه اگر اهل مطالعه هستی بهت بدم. گفتم نه، ولی میخوام برش دارم.

دیگه به زحمت داد و منم همینطوری داشتم میرفتم گفتم دیوونه ام اینرو ازت میگیرم.

نگاه کردم چی نوشته. اول اومد از داستان سوریه سازی سال 2011 شروع کرد و بعدش چه میدونم رسید به حرفهای صد من یک غاز و آخرش رسید به این محتوا که عکسش هست. رسید به اینجا که کتابش رو با نوروبیولوژی و حجاب علمی زنان اونهم از دیدگاه آقایون معرفی کند.

آدم چی میگه؟ میگه چشم و دل زنها رو میبینه که دارن باهم دعوا میکنن، ولی پشت اینها مردها نشسته ان؛ کل این بازی و اجرا رو مردها کرده ان. نشون به اون نشونی که آدرس این زنها که لخت میکنند رو بگیرین، برین مردهاشون رو جریمه کنید. اگر ندیدید بازیها خوابید.



پ.ن: روزنامه خراسان خوندم که مثل اینکه به این گروهها جای مترو اعتراض کرده ان و در حد وزیر کشور باید پاسخگو میبوده. اونهم گفته که این گروه ها خودجوش بوده ان و امر به معروف این حرف ها رو برنمیداره.

البته که ما کم گروه خودجوش و مردمی ندیده ایم. هردو طرف این جریان خیلی سازمان یافته بودن و یک کمی از مردمی و خودجوش بودن خارج بودن.

پ.ن.2: الآن هم معضل و هم نیاز و هم خواسته مردم منطبق این شده که چیکار کنیم فرهنگمون رو درست کنیم. برای همین خیلی ها دارن تلاش میکنن و محصولات فرهنگی قوی درست میکنن. کتاب یکیشه. بچه ها بازی ها و سرگرمی هاشون رو از کتابهای خودمون برمیدارن، از پدرمادرهاشون یاد میگیرن که چطور بازی کنند، و از زندگی روزمره پدر مادرانشون الگو میگیرن. تو اینهنگ یه سری کتاب آموزشی برای بازی های مختلف بچه ها درست شده، بر اساس همین زندگی ایرانی که داریم. البته، مشهدیها همزاد پنداری بیشتری باهاش دارن. کتاب و محصولات فرهنگی اگر برای بچه باشه و بازی تویش داشته باشه جاذبه اش بیشتر میشه.

خوشحالم که کتابهای ما به زبانهای بیشتری منتشر میشه. این ماه اولین کتاب خانیکی رو به زبان انگلیسی (داستان اینهنگ درباره پنگالی و کادوی عجیب) و دومین کتاب رو به زبان عربی (داستان درباره معمای صدفی) ترجمه کردم. پویا نمایی خانیکی محصول جدید اینهنگ هست که این رو پوشش میده. این مجموعه تا حالا نه قسمتش آماده شده، بازگشایی داره و با شعر و موسیقی کوتاه داستانی آموزشی، ماجراجویی و معمایی ارائه میکنه. این یکی از کارهای منطبق با داستانهای اینهنگه که تا حالا در شبکه های مختلف اجتماعی هم منتشر شده و بازخورد داره. برای اطلاع بیشتر به سایت اینهنگ مراجعه کنید.

آیا استراتژی حمله جنگنده های دشمن به مشهد اینگونه خواهد بود؟

خب دوستان، این وبلاگ اعلام وضعیت جنگی چند ساله که در اختیار شماست. حالا از وقایع بگم. مدتی است که پادگان اسرائیل دست به قتل عام مردم غزه زده. اول مساجد رو زد و حالا بیمارستانها رو میزنه. این اتفاق از بیمارستان المعمدانی  غزه که 25 مهر بود شروع شد و دیروز دیدم که بیمارستان های اندونزی و شفا رو هم میزنن. برای بیمارستان شفا بمب فسفری استفاده کردن.1

گردان های استشهادی ما تو مشهد دیروز پریروز رژه رفتن و حتما فکر میکنید که میخوان اعزام بشن غزه. نه نه نه نه. آیت الله هاشمی رفسنجانی و حجه الله کردنشو ناسیونال ناسیونال بازی رو بگذارین کنار. الآن تهدید همین شهر خودتونه. هواپیماهای جنگی دشمن رو باید در نظر بگیرین

من مشهد رو در نظر میگیرم که مثل نگین انگشتری میدرخشه الآن. فلسطین یک مسجد الاقصی داره و اون رو دارن میزنن. مسجد الاقصی سومین مسجد مسلمانانه. ما هم مسلمانیم و حرم امام رضا علیه السلام برامون خیلی مهمه. بگذریم

استراتژی دشمن که الآن با روش کاریش در غزه و در سطح دنیا میشه سنجید در جنگ و ارسال بمب ها سرما چیست؟

یکیش اینه که خب اول خونه ها رو بزنه. بعدش میره سراغ بیمارستان ها؟ فکر نکنم.

بعد کوه ها براش مهمه. این دشمن پدیده های طبیعی برای کشتار جمعی رو خیلی دوست داره. هر روز هواشناسی اسرائیل میگه با آرزوی روزهای گرم و خشک برای ایرانیان و روزهای خوش و بارانی برای ما. میره سراغ کوه ها.

وسط بحبوحه جنگ تو میگی خونه مون رو زدن، کجا باید برم. میزنه و کوهها رو آتشفشانی میکنه. میگی حالا کجا باید برم؟ پناهگاه؟

برد اتفاقی که برای کوهها افتاد تا اینجا که خونه من هست کجاست؟ آیا من نجات پیدا میکنم؟

امروز من اتصال اینترنت دارم که اینها رو برای شما بنویسم. شاید وقتی قضیه بحرانی تر شد اول اینترنت و کابل های برق ما رو قطع کنن؛ اول ارتباط قطع بشه تا من کمتر بهتون بگم الآن خودمون در حال تهدید شدن هستیم و سالها ابراز عشق و علاقه به اروپا و آمریکا، دماغ عمل کردن و مو بلوند کردن و انتخاب چشم آبی چه سودی داشت؟

ژاپن بعد از سونامی سال 2006 که خیلی هم بزرگ و وسیع و کشنده بود، کمک های بشردوستانه ایران رو قبول نکرد، اما امروز میبینیم که دیوار دفاعی بزرگی جای دریا، شاید به خاطر سالها جنگ و تهدید برای خودش درست کرده. با این دشمن جهان خوار ما چی کار میتونستیم بکنیم که نکردیم؟

 


پ.ن: خب حالا یک کمی از تو غارهامون بیایم بیرون و از خودمون تعریف کنیم. نمونه یک دیزاینر خوب چند چیز است که یکی از آنها جسارت استفاده از تک رنگ است. محصول برگزیده سردبیر فروشگاه اینهنگ امروز اینه که براتون میذارم:


_______________________

1- سال 2014 مستندی درست کردن به نام متولد غزه. در این مستند مردم میگفتن که باور نمیکردن وقتی به مدرسه سازمان ملل پناهنده میشن، اونجا رو هم جنگنده های اسرائیل بزنه. دختر بچه ای که پدر و مادرش رو در همان نزدیکی از دست داده بود و نصف ابرویش رفته بود میگفت که برای درمان به بیمارستان شفا انتقال داده شده که امروز میبینیم این بیمارستان معروف رو هم (که با این مستند شهرت جهانی پیدا کرده بود)، زده ان.

خدا وکیلی یا خدا فرنگی

الآن باب شده که عکس میندازن که بگن نگاه، این دخترهای دهه شصتی که حجاب داشتن شانسی بود و از تو لپ لپ افتادن و کم بودن. برعکس دخترهای الآن براشون باب شده که حجاب بندازن و لااقل در حد اینکه روسری چادر تنشون نبینیم و مثل قبل انقلاب نه حالا، بلکه لااقل با ساپورت بیان بیرون و موهای مشکیشون رو شونه کنن طوری که تو آفتاب برق بیوفته.

این دوره ها هر چند وقت یکبار ظهور میکنن دیگه. مثلا همین حالا در مورد شرایط استخدام. یکی مثل من هر جا میره استخدامش نمیکنن. دختره بهم میگه خواهرانه بگم به ما میگفتن میخوای استخدام بشی باید آرایش کنی. ما میخوایم آدمها رو جذب کنیم و تو باید آراستگی آرایش رو داشته باشی. این خب، از اینکه میگیم، آها پس خدا فرنگی شد. خدا فرنگی شد، همونطور که از یک زمانی گفتن گلهای جعفری بومی ایران نبود، بلکه بومی اسپانیا بود؛ گل جعفری اسپانیایی. اصالت جعفر به اسپانیا برگشت. اصالت، گوجه به فرنگ رفت و شد گوجه فرنگی. توت فرنگی رو اگر در کوههای تالش شمال بومی بود، شد توت فرنگی و خلاصه یک سری چیزها رو فرنگ برای ما آورد و از جمله امروز که میگیم هفت قلم آرایش نه و بلکه صد قلم آرایش، با ارجاع به فرنگی. خدای احد واحد که نمیگه اگر میخواهی استخدام بشی باید چند لایه ماده بسیاااار گران قیمت به سر و وضعت بمالی، خانه و ماشین از کمر بابات بیاری تا بگن علاقه داشتی به کار و استخدامت کنن. این رو خدا نگفته. خدا گفته برادری و برابری، اگر تلاش کنی به نتیجه میرسی و چیزی جز برای انسان نیست، الا تلاش کردنش؛ لیس للانسان الا ما سعی. اونکه میخواد مثل قبل از انقلاب جای این خدا جایگزینی بیاد، میاد میگه من استخدام نمیکنم تا زمانیکه ببینم این مثلا ارثش رو باباش بهش داده. میاد برای هر چیزی نظم جدیدی تعریف میکنه و میگه دکارت گفت به هرچیزی شک کنیم و خیلی هم علمیه. دکارت رو میاره وسط که وجود خدا رو انکار کنه.

خدا وکیلی یعنی، ما مرجع علم رو خدا میدونیم. حالا اگر قرار باشه، جای خدا رو فرنگ بگیره کجا رو باید بگیریم؟ دانشگاه. جایی که مرجع علم اونجاست. با چند نفر؟ فرض کنیم برگشتیم به دوره انقلاب. آنجا که بگیم چی شد این انقلاب شکل نگرفت. دخترها همه همینی که الآن هستن؛ جشن فارغ التحصیلی میگیرن همه رو سکو و ساپورت پوشیدن، موهاشون رو اتو کشیدن، مدل زدن و همه با هم یک جا خوشحالن. اصلا دانشگاه شده، جایی که برعکس حالا که میگن از ارائه خدمات به افراد فاقد حجاب معذوریم، به دلیل نفوذ عده ای که ما بهشون میگیم صهیونیست با قانون نانوشته ای شده جایی که از ارائه خدمات به افراد باحجاب معذوریم.

بعد یک طرف دیگه آدمای دیگه در رفت و آمدن و مثل حالا که دانشگاه محل رفت و آمد بیست هزار نفره، اونموقع هم همین طور بوده؛ کلی آدم.

حالا این وسط تک و توک آدم با حجاب و قبول داشتن دین و مذهب که میتونسته با توانمندیهاش بالاخره به جایی برسه پیدا بشه ولی ببینه که نمیگذارندش؛ ببینه و بشمره. در عین حال کسانی هم باشن که ازش بخوان مرور کنه: مرور کن، تجزیه و ترکیب چی میشه. جذر عدد 9  چی بود؟ خدا کی بود؟ چند نفر پیامبر داشتیم؟ چند تا امام داشتیم؟ خوبه، همینطور که مرور کنی معلوم میشه یادت نرفته. من یکی باهاتم.

بالاخره، آدم عدالت رو دوست داره. جمعیت ورودی این دانشگاه هم کم نیست. رد بشه و تو یک جمعیت آماده برای عدالت خواهی فقط اشاره کنه به یکی دو نفر که آی اینکه نمیگذاره شماها استخدام بشین و به جایی برسین مثلا این خانومه هست که الآن رد شد و دیدین بر و رو رنگ کرده و مو و حجاب بیرون داده است.

خب چی میشه؟ همه اون خانوم رو نشونه میگیرن و از آنجا که همه چیز در دوربین ها چک میشه هرج و مرج قانون نانوشته بعدیست که به پا بشه. اون سنگ های افسانه سیزیف1 رو سمتشون پرت کنن و چند نفری رو باهاش له کنن. ما مثلا میگیم یک سنگ پرت کردیم سمت شیطان، یک سنگ پرت کردیم سمت صهیونیست بین الملل، شد انتفاضه، شد سنگ جمرات در مراسم عبادی حج مسلمانان. اینها اون سنگهای گرد درشت خوشگل که معلوم نیست از کجا سرت اومده و در حد یک تن و دو تن هست، قل میدن سمتت و بهش میگن سنگ افسانه سیزیف.

خلاصه، همه له میشن. عده زیادی مجروح میشن و هیچ. اون دخترهای مو براق که مشغول جشن فارغ التحصیلی بودن سعی میکنن خودشون رو در ازدحام جمعیت از دانشگاه نجات بدهند و بیرون بروند، ولی اینها هم زیر این سنگهای سیزیف میرن که له بشن.

همون تک و توک چند نفر هم حالا بیاند و مثل چند نفری که از نرده ها دارن بالا میرن که زیر سنگ ها له نشند و در عوض بروند بیرون تا برای شما تعریف کنن که چی شد انقلاب اسلامی شکل نگرفت، باید تعریف کنن که چی شد که الآن با بمب های چند تنی دارن مردم مسلمان فلسطین رو این صهیونیستی های بین الملل قتل عام میکنن.



__________________

1- سیزیف در اساطیر یونان بخاطر فاش کردن راز خدایگان محکوم شد تا تخته سنگی را به دوش گرفته و تا قله یک کوه حمل کند، اما همین که به قله می‌رسد، سنگ به پایین می‌غلتد و سیزیف باید دوباره این کار را انجام دهد.


پ.ن: با افتخار! نشریه «نهنگ نو» نشریه ای است که توسط من تأسیس شده است و در آن میتوانید نوشته های بیشتری بخوانید. این نشریه به عنوان فضایی برای انتشار مقالات، داستان ها، شعرها و سایر اثر های نویسندگی  استفاده میشود. هدف اصلی "نهنگ نو"، اشتراک گذاری ایده ها و خلاقیت های من در قالب نوشته هاست و تلاش میکند تا خوانندگان را به تفکر و تأمل در مسائل مختلف سوق دهد. به عنوان نویسنده و مدیر این نشریه، من بسیار مشتاقم که اثرهای خود را با شما به اشتراک بگذارم و امیدوارم که این فضای نویسندگی من باعث الهام و ارتقای شما نیز شود.

درخت توت بیچاره حاشیه شهر

توت بیچاره مشهدترافیک پشت چراغ راهنمایی که اتوماتیکم نیست شهر هوشمند شهر هوشمند شهر بهشت همش الکی ‌ پلیسه واستاده زنگ می‌زنه میگه ترافیک اینجا روانه چراغو روشن کن حالا چراغ خاموش کن فیزیکی ! یه قیف درست کرده با پارکینگی که اضافه کرده جلوی پارک ملت. از سه تا جاده میان تو این خیابون و اینم خیابون کوچیک کرده. از لبه شهر باید بکوبیم هر روز بیایم وسط شهر اون لبه شهرم بوی کارخانه پشم سازی میده. بوی لاستیک سازی بوی دوم میشه. ساعت ده شب آلودگی شروع میشه تا هشت صبح دیگه آفتاب که در میاد آلودگی میره. این لبه شهر چه گناهی کرده مگه درخت نداره اونجا هم. هر بار این شهرداری رو میبینیم داره وسط شهر با شمشاد مجسمه درست کنه. یکی نیست بگه بیا درختا اینجا هم هستن آدمها پیشکش، نمی‌خواد جاده بزنی مترو بیاری که باید می‌کردی و نکردی. یه بار از وسط شهریا فحش بخوریم یه بار از کنار شهرداری بوده که این کارو باید می‌کرده بگیم تقصیر ما نیست وظیفه شهرداری بوده باید این کارو می‌کرده. میاد شهرداری غیر قانونی کنار خیابان مصالح ساختمانی می‌ریزه. بعد ما بگیم ولش کن فقط شهرداری که نبوده بقیه هم کارای غیرقانونی می‌کنن. این چیزا مال مشهده، شبیهشو تو تبریزم دیدم. ولی باز میرن مترو برای تهرانیا و افغانیای پرند درست می کنن و 3000 تا اتوبوس به ناوگان تهران اضافه می کنن، عملا تمام مردم شهرهای دیگه شهروندان درجه 2 و درجه 3 این کشورند. یه نفر تهرانی شهروند درجه یک وجود داره که خبرشو  از خارجیا میبینه و هر وقت گفتن برای خارجیا یه لنگی می رقصه و پولشم همون دلار خارجی می گیرند.

لازمه بگم که مترو پرند که با بودجه ملی درست شد واسه شهریه که موالید افغانیای فقط یک بیمارستانش نسبت به ایرانیها 80 به یک بوده. شهر پر افغانی که حتی حاضر نیستن برند ثبتنام کنن تا 4 ریال پول بدهند و اونوقت تهران برای اینا مترو میزنه که برند نیاوران، ما مشهدیا و تبریزیا و شیرازیا هی غصه بخوریم که کی خط 2 مترومون بشه 3 تا! راه بیافتم واسه روزی 250 ت برم وسط شهر از جاده ای که روزانه 45 میلیون سفر درش ثبت میشه. و خودم هر روز حداقل یک تصادف منجر به جرح ببینم...


بعدا اضافه کرد:

البته فقط اینها نیست. از بی مهری به طبیعت میشه همون وسط شهر رو هم مثال زد. مثلا تعداد درختایی که تو تصادفات تخریب میشن رو شمرد و یا آسیبی که فقط سرمای ناگهانی ناشی از بیابانی شدن منطقه بهشون میزنه. در اوج گرمای تابستان بهش میگن گرمای بیسابقه در کل دنیا، و در اوج سرما که کلش میشه بیابانی شدن منطقه.

این بیابانی شدن منطقه، چون از سمت دانشگاه هم هست و به اصطلاح ماهی از سر میگنده منجر به کاهش جمعیت پسران جوان نسبت به دختران جوان شده. تو خیابون وسط شهر یک پسر حسابی خورده و کت شلواری روشن میبینی که قشنگ معلومه فقط باید تیپ میزده. از کنارش یک اتوبوس دختر میبینی رد میشه. دست و سر و رو بر سفید و دیگه نه هفت قلم آرایش کرده، بلکه 100 قلم آرایش کرده.

به دانشگاه میگی مشکل جا و مکان داریم. میگه بله، از بتن ریزی روی همین درختان کنار واحد اداری بخش مرکزی شروع میکنیم به مولد سازی و جا باز کردن. در نتیجه تعداد بیشتری اصله درخت اول آسیب دیده مکانیزه بتن ریزی شده تحویلت میدن و بعد هم نمیفهمی کی روشون ساختمون و دفتر اداری شد. در این جابجایی ها هم یک چند لوازم آرایش بی صاحاب پیدا میشه که هر کدوم مثل صفحه پیانو صد قلم رنگ و مواد روشون جمع شده.

نتیجه میگیری آنچه که بهش میگن بی مهری به زن و فرزند، قبلش از طبیعت شروع شده. بی مهری به طبیعت شده که بعد به زن و بچه رسیده. موالید کم شده و اصلا مردان بشدت مصرف گرا که نمیدونی پول کت و شلوارشون از کجا جور شده سمت زن نمیرن که چه برسه به اینکه بخوان زن بگیرند و مسئولیت زن و زندگی به عهده بگیرن

زندگی در شاهنامه

بعد از سالها در ارگ تاریخی شهر زندگی کردن آدم احساس تعلق به اونجا میکنه، خصوصا که همه امکانات شهری اونجا متمرکز شده باشن. بچه ای که زیر درختهای آلبالو گیلاس وسط شهر بزرگ شده و سالنامه های قدیم شهر عکس های تاریخی محل و منطقه زندگی او رو نشون میده، حالا میره محله ای که از هویت شهری دوره و بلکه با شهر محل زندگیش یک بیست سی سالی فاصله داره؛ از ایستگاه آتش نشانی پشت خانه خبری نیست، مترو نداره، بیمارستان نداره. بدتر از آن یک درمانگاه با 40 دقیقه بیشتر پیاده روی فاصله داره که چون بیشتر شبیه طبقه بالای داروخانه است، به نظر حتی دستشویی هم نداره. همون درمانگاه یک داروخانه نزدیکش داره که انگار فقط ظاهرشه و از درون در حال ساخت و بازسازیه. محل زندگی ما با نزدیکترین مرکز خرید با ماشین یک ساعت راه فاصله داره، و مرکز آموزشی اون اطراف نیست. کلا هیچ شاخص برجسته ای منطقه اش نداره. از سمت بزرگراه یک پارک علم و فناوری داره که اونهم تازه ما باید تعریفش رو بکنیم، وگرنه با شرکت های مستقر توش که تعریف نداره! انگار شرکت های مستقر در پارک عملا مستقر نیستند. منطقه ما فقط یک اسم شاهنامه یدک میکشه که اون اسم هم با هویت تاریخیش برای یک بچه فاصله داره. به یک بچه هفت هشت ساله آخر چطوری طهمورث و دیوسواری او رو نشون بدیم؟! اونکه همش یا تا دیروز داشته ماشین میکشیده، یا گلو بلبل.

دیروز میدان هفت خان یک خانه ای در حال سوختن بود. تا چهل دقیقه پیاده روی بعدش همه مریض شده بودن و حال همه بد شده بود. فقط دود سیاه غلیظش حکایت از حالش داشت. دیگه نمیدونم چطوری مساله حل شد و اصلا آیا خودش خاموش شد و یا ماشین آتش نشانی حضور پیدا کرد که خاموشش کنه. از جای بیمارستان رضوی که رد میشی دیگه دار و درخت خالی میشه. یک بزرگراهه که اسم قدیمش میشه بزرگراه آسیایی و اسم جدیدش پیامبر اعظم. حالا این بزرگراه چطوریه؟ نگاه میکنی مثلا فروشگاه و کارخانه پوشاک البسکو، چسبیده به کارخانه سیمان! کارخانه سیمانی که تا دیروز نبود سیمان به درختان اطرافش میزنه و انگار عصبانیه، از اینکه کنار کارخانه البسکو ساکنه. این رو که میبینی میگی اینکه نسبت به محل زندگی من وسط شهر محسوب میشه، حالا حالاها باید صبر کنم تا یکی چند تا کارخانه سیمان محل زندگیم بچسبند و عصبانی بشند و بعدش اگر دلشون خواست برن.

با این حساب که یک کارخانه سیمان اجازه داره کنار یک کارخانه پوشاک عصبانی باشه، پس از سمت جاده آسیایی (جاده سنتو) که نمیشه به بهبود منطقه امیدی داشت. میگی شاهنامه زندگی میکنم. خوبه میشه از تاریخ و هویت فردوسی بهره برد و از منطقه تعریف کرد، ولی این همه ماجرا نیست. چون نگاه میکنی کسانی قبل از تو شاهنامه خوانی داشته ان و سعی در هویت بخشی به منطقه داشته ان که انگار در منطقه زندگی نمیکرده ان. یک دوردوری با دوستانشان داشته ان و اون لا لوها یک اشاره ای هم به شاهنامه فردوسی داشته ان و اون هم با چه شال و کپالی. بهترینش مثلا عکس پوستری از مثلا زادروز شاهنامه فردوسی رو تصویر کرده وسط خیابون، شاید یکی از خیابونهای تهران و به خیابان جای خونه تو نمیخوره! اصلا این بیلبورد به تهران میخوره و نه مشهد. سالنامه زیر دست امروز من تصاویر قدیمی از تهران کهن رو تصویر کرده ان. تلویزیون شهردار تهران رو به عنوان نماینده ابر شهری میاره که تعداد متروهای ملحق کننده شهرک های مختلفش رو بشمره و بگه که تا حالا چند خط جدید مترو اضافه کرده. امکانات مال اونجاست. پولهای عجیب که تزریق میشه اونجا میره و هر وقت لازم شد شورشی بشه از اونجا شروع میشه. کمترین نیاز به رای دادن موقع انتخابات هم اینها دارن، چون پول از نه تهران، بلکه از خارج براشون تزریق میشه.

یک شهرداری منطقه منفصل دوازده داره منطقه که انگار بهش گفته ان دست نگه دار و هیچ کار نکن. من اصلا در مورد خرابکاریهاش حرف نمیزنم. اون خرابکاریهای چند همتیش به پای خودش. عکس داریم ازش که حتی تو حیاطش هم یک شاخه خشکیده ای برگ نیست. اون وقت این شده شهرداری. اصلا، از وقتی این اومده منطقه دیگه برف هم نداره. اون وسط شهری که ما ازش بد میگفتیم شده گلستان نسبت به اینجا! میریم شهر میگیم عجب هوایی! عجب دار و درختی و عجب باد و بارونی. وسط شهری که الآن گرمایش تحمل درختان آلبالو و گیلاس رو نداره، برای ما خنک و یخچالی محسوب میشه. موندیم حیرون و ویرون. هر شب خواب میبینیم ارگ تاریخی مشهد زندگی میکنیم. خیابان کنار هتل های تاریخیش میشن برامون حیاط بازی و حالا این کنار شهر موندیم.