آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

چوب سوخته های نیمه شب های ما کجان؟ (2)

فکر کردین هارپ های ترامپ تموم شد؟ نه جانان، اخیرا ترامپ وزیر امنیتشو اخراج کرده و وزیر جدیدش هم پیشنهاد داده که یک چند تا از دیپلمات های روسی رو اخراج کن. این یعنی اعلام جنگ. ضمن این که چند روز بود که میگفتن بادهای گرم عجیبی شمال ایران در حال وزیدنه و هشدار دادن. بالاخره آتش سوزی شد. البته من دیشب از مشهد و روبرو جگرکی و با کمی فاصله از پادگان، مثل خیلی شبهای دیگه ناجوانمردانه بو چوب سوخته حس کردمو تا صبح با وجود آلودگی هوای اتاق مخصوصا از سمت جگرکی روبرو اتاقم پنجره رو باز نکردم. دیشب ساعت زمین بود، بله ولی برا بعضی ها. یک عده هنوز فکر میکنن آب گل آلود خوشمزه تره و نوش جان ما میکنن.

هنوز احتمال جنگ جهانی سوم پابرجاست. مثل جنگ جهانی دوم میره که فرانسه متحد آمریکا باشه و باز روس ها با آمریکایی ها وارد جنگ بشن و بعد ما اعلام بی طرفی کنیم و از شمال روس ها بیان شمال و از جنوب انگلیسو تکرار خنده‌دار تاریخ. تا بعد یکی سال‌ها بعد بیاد از زندگی رو به مرگ ما طنز درست کنه


پ.ن: یک احتمال از نتیجه هارپ اینه که مثلا یک سال زمین لرزه میشه و این شاید بشه گفت که بخشی از شروع یک جریانه. چون لایه های گرم زمین به سمت بالا میان و دمای منطقه رو بالا میبرن. شاید گرمی کم سابقه امسال مشهد رو هم بشه با همین تئوری هارپ زدن آمریکا و متحدینش اینطوری توجیه کرد

پ.ن. ضمن اینکه به صورت غیر رسمی شنیده ام که منطقه اِدلِب سوریه زمانی که چندین کودک سوری رو داشته اند منتقل میکردن اسرائیلی ها به اون ها غذای مسموم میدن و حدود 2000 کودک سوری در دور اول جابجایی غیرنظامی ها میمیرن. هنوز مناطقی از سوریه سخت درگیر ناامنی هستن

فوری: رویداد ساعت زمین

در کمتر از نیم ساعت دیگر ساعت زمین داریم. ساعت 8:30 تا 9:30 همه چراغ‌های خانه ما و کل زمین خاموش میشوند.

ضمن اینکه خسته نباشید میگم به دوچرخه سواران عزیز، مخصوصا کوچولوها که از حالا باید زیر ماشین شاسی بلند رفتن رو تجربه کنند. تعطیلات رسمی عید تموم شده و امروز ماشین ها انگار طی قرار قبلی به قصد کُشت رانندگی میکنند. توضیح بیشتر اینکه دقایقی پیش یک ماشین شاسی بلند بچه‌ای سوار بر دوچرخه را پرت کرد رو هوا و البته بچه زنده ماند (!) در عوض هم بلند شد و به راننده ماشین گفت اشکالی نداره. البته به نظر من شاید این یکی از اولین جدی ترین تصادف هاش باشه تا بعد یک روزی خودش ماشین شاسی بلند بگیره شاید و شایدم دل بکنه و از ایران بره

تفاوت دولت پولدار ما با دولت پولدار آمریکا

دولت پولدار آمریکا قلدر منطقه است در این شکی نیست. ولی اخیرا با این کارش در سازمان تجارت جهانی و نقض تعرفه های رایج در اون به نفع کارگراش نظر مثبت ما رو به خودش جلب کرده. احتمالا چند روز اخیر خبر افزایش تعرفه های آمریکا بر کالاهای چینی رو شنیده این. تا دیدن که تجارتشون داره به نفع چین میشه تعرفه کالای وارداتی چین به کشورشون رو بالا بردن ولو به نقض قوانین تجارت جهانی ولی به ضرر چینی ها. البته چینی ها هم مثل ماها که شکایتمون به جایی نمیرسه اقدام نمادین شکایت رو کرده اند به علاوه اینکه مثلا میتونن سرمایه هاشون رو از آمریکا خارج کنندو اوراق مشارکت هاشونو بفروشندو چمیدونم تعرفه متقابلا بالا ببرن. ولی همین دولت آمریکای قلدر رو مقایسه کنید با دولت ما. دولت ما rich هست مثل دولت آمریکا. اینجا یک درصد پولدار داریم و بقیه فقیرن. دولت ما علیه مردمش تجارت میکنه. دولت ایران نفت به ژاپن فروخت ولی حتی کالا در ازایش نگرفت. دولت ایران نفت به چین فروخت تا در عوض کالای چینی رو وارد کنه. چیزی به معنی 2.5 برابر طبق آمار رسمی به نفع چینی ها و به ضرر مردم فقیر ایران. دولت ایران حاضره مردم ایران فقیرتر بمونن تا خودش همین طور پولدار بمونه ولی نفتشو بالاخره یک چینی پیدا بشه بخره. اشکالش چی بود ما هم دولتمون همین آمریکا قلدر بود؟! هیچ وقت قیافه ش رو یادم نمیره وقتی داشت امضا میکرد. با تمام وجود مطمئن بود که داره به نفع مردم کشورش حرکتی پدرانه انجام میده و از این کارش کاملا راضیه.

بهش میگیم ما رسانه‌های اجتماعی نداریم میگه عاه این تلگرام. (بعدم میگه که خود مردم انتخابش کردن. در صورتی که من تو یکی از همین گروه‌ها دولتی تبلیغ یک شبکه دیگه رو کردم بیرونم کردن). بعد میگیم میخوایم خرید اینترنتی داشته باشیم میگه داداش برو یک دیجیکالا بزن. حواسش هست فقط خودشون بخورن. الآن من به عنوان یک کامپیوتری از آرزوهام اینه که خارج از مرزهای ایران سایت مدیریت کنم. چرا؟ چون تا همین حالاش هم بس هست برام. هنوز ما درگیر اداره مالیاتمون هستیم.

پ.ن.: اخیرا میبینم فروشگاه اینترنتی "khanehfarda.com" باز شده. احتمالا یک عده پولدار بوده اند، و وسع مالیشون میرسیده به اسم این وبلاگ سایت فروش تاسیس کنن. اکیدا از این طریق اعلام میکنم من هیچ سایت اینترنتی با این اسم نداشته ام. همون طور که علیه تولیداتمون چند وقت پیش به صورت رسانه ای جمعی سعی کردن دربیفتن و مثل تمام در افتادن های دیگه شون هم احتمالا این هم یک حرکت موذیانه دیگه ست!

ایرانی زشت

جنس که میاد تو ایران باید مراحل ایرانیزه شدن رو طی کنه، اینطوری:

1-      کتاب: کافری در بلاد کفر کتابی مینویسه در مورد همیوپاتی، یوگا و غیره به صورت تک کتابی و کامل. ایرانی بدون این که مجوزی از نویسنده اون ور آبی بگیره کتاب رو برا دل خودش در کشور مسلمان چاپ میکنه اینطوری: 30 صفحه مقدمه از خودش در ابتدا همراه با 90 صفحه مقاله و مصاحبه از خودش به جای سه تا از فصل های مهم کتاب آورده شده. حالا چقدر وسطش باد داه قابل بررسی هست.

در جایی از مقدمه اشاره کرده که آن سه فصل که نیاورده کتاب های مهمی هستند و دلیل اینکه حالا این ها رو در این کتاب نیاورده اینه که جا نشده اند (!)

میره میبینه همه دنبال اعجاز خوارکی ها و اینا میرن بعد داخل کتاب میری میبینی نوشته اینا بد هستن (!) حالا چون کتاب در مورد طب سنتی هست، کلی میاد تو مقدمه در مورد پزشک نماهای شیاد صحبت می کنه.

2-      زعفران: زعفران میخری به اسم اصل، ولی برای دم کشیدن سه ساعت طول میکشه. حالا اگر خودت بکاری میبینی یک ذره چقد زود غلیظ میشه

3-      تخم مرغ و بسیاری مواد اولیه و ضروری زندگی دیگه: تراریخته اند و هیچ کس هم هیچ جا اعلام نمی کنه که ماست من ترشه.

4-      پودر کیک. خریدیم هر کاریش بکنیم باز هم پف میکنه. بعد دندونامون طوری به هم میچسبه که بدون مسواک اصلا نمیتونیم حرف بزنیم. و چون فسادشون به شدت بالا رفته دهنمون بو بد میده. روش چی نوشته؟ نوشته کاملا طبیعی! هیچ چیز به جز طبیعی ترین مواد نریخته ایم. این در مورد آبلیمو و دیگر موارد طبیعی دیگه هم صادقه. بعد میریم مسواک میزنیم رو خمیردندونش نوشته پر از ساخارینه. بوی بد دهنمون بعد از خوردن کیک دستپخت مادر تقریبا غیرکارخانه ای نمیره. با خودمون میگیم کاش همون کارخانه ایش رو میخوردیم!

البته اخیرا شبکه ifilm دیده ام فیلم پاورچین رو داره بعد از 10-15 سال بازپخش میکنه و اشاره به همین موارد داره. آدم تو این مدت 15 سالش میشه و فکر میکنه فیلسوف شده و درک این کم فروشی ها چیزیه که اخیرا فقط خودش کشف کرده. ولی تاریخ میگه که این حرفا نیست و کم فروشی تاریخی در ایران ریشه داره و حالا حالاها قرار نیست که ریشه اش برداشته بشه.

الآن همین من یک کپی از خودم دارم: عمه ناتنی‌ام. فرقم هم با این عمه هم سنم (تفاوت 6 ماهه داریم) یک پدره. اون الآن یک سهمیه داره که فامیلی از زن بابای بابام براش لبنیات از روستا میاد. ضمن اینکه مشهد نیست و دیگه اینکه باباش بابای من نیست. هیکلش دو برابر من شده. قدش بلندتر از منه و من از اون زشت‌ترم. به خودش رسیده. بعد میگیم چرا ما ایرانی‌ها زشتیم تو جوامع بین المللی؟! خب برا اینکه باسم این که مسلمونیم ریده شده تو ماها.

الآن همین وبلاگ من به اسم تُف. یک وبلاگ درست کرده‌ام تُف، عن. من تف هاش رو میگم. خوباش رو ایرانی هایی بگن که الآن رفته اند بلاد کفر، آلمان، انگلیس و کانادا. بزن زیر پای این رو خالی کن، زیر پای اون رو خالی کن. تهش بگو که چی همه مون که میمیریم. ریده شده به دهنمون بعد خصوصی میگن اسم وبلاگت رو عوض کن نذار آه، زشته! من اصلا قیافه و هیکلم زشت شده تو این ایرانتون. قابل قیاسیم با زشتای آفریقایی. سی و چند سالمه هنوز شوهر نکرده ام. اصلا چند سال فقط گفته ام دارم شوهر میکنم و هنوز هم. هنوز که هنوزه دارم میگم دارم شوهر میکنم. صبر کنید الآن بالاخره شوهر میکنم. دخترا از 5 سال به بالا عکسشون تو پاسپورت باید با روسری باشه. تُف.

مبدا پول حرام

ظهر بود. در مسیر محله قبلیمون بودم. جایی که کوچه و خیابون ها و تک تک درختاش رو مثل کف دست بلد بودم. اخیرا حسینیه دو طبقه بزرگی فقط برای خانوم ها اون جا تاسیس کرده بودند که طبقه هم‌کف خانوم ها نماز میخوندن. این بار که از اون جا رد میشدم رفتم که با بقیه نماز بخونم. چون یک روز تعطیل بود عده زیادی مسافر آمده بودند که نماز بخونند. هر کدوم از مسافرا با خودش کلی ساک و چمدون آورده بود و بین ماها پر شده بود از چمدون های بزرگ. بعد از من دختر تپلی 10-12 ساله آمد به ایستادن که دو تا تل دستش بود. تل خواهر بزرگش افتاد جای مهر من و تل خودش رو تا آخر نماز نگه داشت. من همون وسط نماز تل خواهر بزرگش را برداشتم و گذاشتم بالا یکی از چمدون ها. بعد از نماز همه را از سالن بیرون میکردند. برا همین همه با چمدون هاشون در حال سرازیر شدن به سمت در و کفش هاشون بودن. در این حین من از دختر پرسیدم که تل خواهرش که رو  یکی از چمدون ها بود رو برداشته؟ دختر که تازه به یاد تل افتاده بود وحشی شد، و فکر کرد که من تل را دزدیده ام. چنگ زد به لباس من. من بهش گفتم آروم باشه. دلم هم کمی براش سوخت. سعی کردم کمکش کنم شاید وسط اون همه تل و گیر سر که از مسافرها افتاده بود رو زمین تل خواهرش رو پیدا کنه. بعد از کلی گشتن، تل خواهرش پیدا شد و من رفتم طبقه بالا. اون جا پر از دخترایی بود که چادر مشکی پوشیده بودن. همه هم برای آموزش آمده بودند. یک سالن ال مانند بود که اتاقی انتهای ال داشت. سر سالن یک میز گذاشته بودن که دختری داشت آن جا اسامی دخترای جوان تری رو مینوشت که میخواستن کلاس های برنامه نویسی و یا خیاطی ثبت نام کنند. روبروی میز 2-3 دختر رو قالی نشسته بودن منتظر معلم برنامه نویسی شون. میخواستم از این مسئول ثبت نام سوال بپرسم که سرش شلوغ بود. برا همین رفتم کنار دخترها نشستم و شدیم 4 نفر. از یکی از دخترها پرسیدم فکر میکنید میتونید از برنامه نویسی هم پول دربیارین؟! همه مطمین بودن که میشه. اصلا یکی بقدری قاطعیت داشت تو کلامش که فکر کردم همه منتظرن این مدرک کلاس آزادش رو بگیره و کمی برنامه نویسی یاد بگیره تا استخدامش کنن. دیدم سر اون دختره خلوت نشد و خودم رفتم پایین. خواهرم در این موقع زنگ زد و یک سر آمد جای من. برام مقاله ای رو آورده بود که اسم دوستم روش به عنوان نویسنده دوم نوشته شده بود. باهم کلی راجع به این صحبت کردیم که ببین چه راحت مردم اسمشون تو عنوان مقاله میاد بدون اینکه کاری کرده باشن. بعد به ما که میرسن از همه چیز راضیندو لو نمیدن که از کجاها میخورن. بعد رفتم جای کلاس خیاطی. کلاس خیاطی پر بود از هنرآموز؛ 20-30 نفری میشدن. همه چفت هم روی قالی کنار راه‌پله های سالن نشسته بودن. در همین حین از یکیشون پرسیدم هزینه این کلاس شما چقدره؟ جواب داده 500 هزار تومن. دیدم که معلمشون آمد و اون هم چادر پوشیده بود. وقتی چادرش رو در آورد، کت- دامن سبز قشنگی پوشیده بود که به چشمای عسلیش میومد. معلوم بود که کت-دامنش کار دست خودش هست. منتظر شدم درسش تموم بشه. وقتی درسش تموم شد شوهرش اومده بود دنبالش. داشتم برمیگشتم که با خودم فکر کردم الآن که کنار شوهرشه بهترین موقعیته که از سوال بپرسم. نمیدونم من چرا این طوریم. وقتی زنی کنارش شوهرش باشه احساس میکنم که بهترین موقعیت هست که ازش سوال بپرسم. شاید برا اینه که زن های شوهر دار تنها که باشن وانمود میکنند بدون اجازه شوهرشون حق آب خوردن ندارن. ازش پرسیدم شما پول ثبت نام بچه ها رو چطوری ازشون میگیرین؟ دختره شوهرش ریشو بود و بنظر مذهبی و بسیجی. دختره که کنار شوهرش ایستاده بود با ناراحتی گفت: "ما مبدا پولمون حرامه چون از اون اتاقی که مال کانون هست و بیت الماله(منظورش اتاق ته سالن ال مانند بود) برای گرفتن پول بچه ها استفاده میکنیم" با خودم فکر کردم که دلیلی وجود نداره به این دلیل مبدا پولش حرام باشه، مخصوصا که حالا داره پولشون رو میگیره و خدماتی در ازاش بهشون ارائه میده. ازش پرسیدم که "شما چطوری 500هزار تومن رو از هنرجوها میگیرین؟" جواب داد "ما اول 100هزار تومنش رو میگیریم و بعد از تدریس بقیه اش رو." این رو که گفت من بهش گفتم: " آخه من خودم بیشتر از 300هزار تومن پیشنهاد نمیدم. هر قدر کارم سخت باشه آخر قیمتی که پیشنهاد میدم 300هزار تومنه و میدونم که این هزینه رو مردم حاضرن ریسک کنن و به راحتی بدن." دیدم دارم بهش اطلاعات فروشمون رو عوض اطلاعات گرفتن دارم میدم. یک جورایی هم دختره حسودیش شده بود. برا همین تهش با قیافه ملیحی که فقط از زنای شوهردار این روزا میبینم لبخند زد و گفت "نمیدونم"