آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

باز نشدن صفحات سابمیت تبلیغ دار پابلیشرهای غربی

این روزا خیلی سایتهایی که باهاشون کار میکنم صفحاتشون باز نمیشن. فیلترشکن هم ندارم. هیچ وقت نداشته ام. دیروز رفتم تو صفحه جان-وایلی، صفحه باز میشه و معمولا به مقالات دسترسی داری ولی مثلا نمیتونی ثبت نام کنی مقاله بفرستی، یک پیغام گذاشت تو از Iran هستی، آیا سایت Iran میخوای یا سایت US؟ خب منم خیلی نفهمیدم چی میگه. ولی خب بهش گفتم سایت US میخوام. تو دلم هم کیفیت کار پابلیشرهای آمریکایی و انگلیسی بود. احتمال اینکه یک پابلیشر خارجی با کیفیت بالای پذیرش مقاله، مقاله ت رو ظرف مدت حتی کمتر از یک ماه چاپ کنه خیلی بالاست. مقاله ت رو چاپ میکنن بدون اینکه از نظر زمانی دچار مشکل بشی. پابلیشرهای اینجا اصلا کل پُزشون به اینه که کارت رو بخوابونن و دیر بهت جواب بدندو وقتی هم جواب دادن توگوشیشون یادشون نره. یاد دوست اردبیلیم افتادم که دانشگاه ترکیه درس میخوند. اونموقع هنوز بحث داعش بود و میگفت یکی از نگرانی هاشون اینه که قبل از اینکه تنش سیاسی بین ایران و ترکیه بیشتر بشه زودتر درسش تموم بشه و فارغ التحصیل بشه. چون تنش سیاسی بالا بره حتی ممکنه دانشگاههای ترکیه دانشجوهای ایرانی رو اخراج کنن.

خلاصه، ما که فعلا هنوز فارغ التحصیل نشده ایم. کمی فقط تنش کمتر میخوایم و یا فارغ التحصیلی زودتر، لطفا.

پ.ن: باید برم بشینم پیش جهرمی مقاله م رو برا ژورنال بفرستم. بعضیا کامپیوتراشون فیلترشکن نداره. خودشون فیلترها رو میذارن

آلودگی هوای مشهد از مرز هشدار گذشت

دارم لپ تابم رو خاموش میکنم تا دراز بکشم. اوضاعم مثل یک سرماخورده شدید هست. خیلی وقته که پنجره ها و در اتاق بسته است. ولی هوا بشدت آلوده است. امروز شنبه 12 خرداد 97 هوای مشهد به طور بیسابقه ای آلوده تر از چند سال اخیره. هم شنبه است و هم ادامه طوفان دیروز جمعه است. دیروز جمعه بود و عجیب بود که بجای بارون روزی که هوا رطوبت داشت و ماشین ها درنیومده بودن فقط با شدید و طوفان بود. امروز یک روز ماه رمضون هست  و گرد وغبار تو هوای مرطوب مونده اند. بیچاره بچه هایی که چند سال اخیر به دنیا میان و زنهایی که این روزا باردارن


"دُن آرام" و "اگر قره قاج نبود"

کتاب میخاییل شلوخوف روسی رو میشه گفت معادل دایره المعارف مارسل پرست فرانسوی درباره روسها دونست. معادل این کتاب رو میشه درباره ایرانی ها در قرن 19 تو کتاب محمد بهمن بیگی پیدا کرد. شاید روزی درباره کتابهای مارسل پرست خواستم چیزی بنویسم. ولی فعلا مطلبم درباره دن آرام روسی و اگر قره قاج نبود ایرانیه. البته خیلی نمیشه کار بهمن بیگی رو دایره المعارف دونست چون کتاب کلا 180 صفحه است. ولی دن آرام بیش از 2000 صفحه است و نویسنده اش هم 12 سال برا نوشتنش زحمت کشیده. وجه شبه این دو کتاب تو موضوع شورانگیزشون هست که به جنگ جهانی دوم میپردازن. تا قبل از اینکه این کتاب رو بهمن بیگی در سن 70 سالگیش بنویسه، ما فکر میکردیم که وقتی روسها از شمال به ایران حمله کردن و انگلیسی ها از جنوب، مردم ایران به جز قحطی زدگی پُخی نبودن. ولی این کتاب موضوع رو خیلی شورانگیز نشون میده، از دید یک قشقایی که قصدش حفظ موقعیت ایران بوده و با قرارداد ترکمن چای مخالف بوده. اخیرا این فیلم دانکرک انگلیسی هم که کلی جایزه برده بود ما رو با اون موقعیت جغرافیایی تو جنگ جهانی دوم آشنا کرده، یک اشاره یک خطی هم تو این کتاب بهمن بیگی بهش میشه.

البته شاید بشه گفت که ما شانس آوردیم بهمن بیگی موفق شده همین چند ورق رو در سن 70 سالگیش بنویسه. چون مطلب در این زمینه تقریبا نیست.

کتاب دن آرام رو هم بگم که در مورد زن ها نظرش فاسد بوده. البته این باطن نظر خیلی ها رو در مورد زن ها نشون میده، حتی تو ایران که بدلیل اسلامی بودنش حفظ ظاهر میکنه. مثلا میگه زنی هی دلش میشنگیده و میخواسته. بعد باید مردی پیدا میکرده. حالا پیدا نکرده رفته به بچه ها یاد داده و اینا. این البته که خیلی خوب شاید یکی از منشاء های نظر فاسد خیلی ها راجع به زن ها رو نشون میده. مثلا نشون میده که بابای من هی میگفت بشین تو خونه چه دیدی از نظر شلوخوف داشته و یا حتی برادرام، و یا خیلی مردای دیگه که ماها دلیل باطنی ذهن خرابشون راجع به زن ها رو نمیدونیم.

اسلام=تسلیم

این روزا خیلی هامون شنیده ایم و یا گفته ایم که بیچاره مادرامون که با اون مغز پر از سلول های خاکستریشون، میان میگن که بهترین اوقات زندگیشون وقتی بوده که عصرونه میذاشته اندو همه رو در اون لحظه به این اسم دور هم جمع کرده اند. من هم خیلی مدته که آدمای مسنی رو میبینم که بی قدرت شده اند و سقف آسمون رو حتی زیر بارون نیمه شب خرداد به زندگی تنها تو اتاقشون ترجیح داده اند.

اما چرا باید سرنوشت بعضی آدما اینطوری رقم بخوره؟! مگر ما انتخاب نداشته ایم؟! اینجا به نظر من موضوع، موضوع تسلیمه. وقتی آدم آرمانی نداشته باشه ممکنه سرنوشتش بشه تسلیم اینطوری. جامعه جوانی رو در نظر بگیرین که آرمانش کشته شده، و هر ازگاهی این سوال براش پیش میاد که برای چی زنده است؟! آدمای روشنفکر چطوری خطابش میکنن؟ اگر خیلی مهربون باشن با آدم بهش میگن عزیزم مثبت فکر کن، خوش بین باش. اگر هم مهربون نباشن بهش میگن اون عینک بدبینیت رو از روی چشمات بردار، ناامید نباش. یا جامعه سنتی رو در نظر بگیرین، این جامعه باز میگن اصلا کی گفته که مشکلی در جامعه هست؟! همه چیز خوبه. ما الآن در قله آرزوها و آرمان ها هستیم. برو توبه کن، برو نماز بخون، روزه هات رو برو کامل بگیر و غیره. در مورد خانوم ها مخصوصا، آرمانش رو میکشن که براش تعریف کرده اند یا بشینه تو خونه یا بزاید. در صورت مخالفت همه باهاش درمیفتن و همه باهم بهش میگن تو مثلا میخوای درس بخونی که چی بشه؟! بشین تو خونه. تو روانی هستی؟!  این طوری میشه که طرف تسلیم میشه و اسلام میاره. به یک جایی میرسیم یک آدم به اون گندگی با هیکلی که میتونه کلی کوه رو جابجا کنه کل دلخوشیش میشه عصرونه هایی که شاید با کمک اون ها تونسته باشه این نقش رو ایفا کنه که عده ای رو دور هم جمع کند. بعد این آدم میشه مربی نسل بعدی که خب چون خودش نتونسته پُخی باشه، نمیتونه هم نسل بعدی رو درست هدایت کنه.

افزایش آلودگی هوای 35-45 درصدی شهرستان‌ها

دیروز مدارس مشهد رو به علت آلودگی هوا تعطیل اعلام کردند. امروز هم هوا به شدت آلوده است. البته این آلودگی فعلا به شدت مدل پارسالش در همین ماه نرسیده. همین چند وقت پیش بود گفتم جایی که توش درس میخونم هواش تمیزه. متاسفم الآن دیگه از تمیزی خبری نیست؛ به شدت آلوده است. 45% مردم شهرستان ها رو تهرانی ها و 35% آن ها رو مشهدی ها تشکیل میدن. مردم مشهد و تهران طوری شهرهای دیگه رو بجز شهر خودشون پر کرده اند که فقط اندک تفاوتی بین اون ها و مردم شهرستان ها میبینید. اینه که مثلا اگر امروز من بگم چهارراه لشگر مشهد چرا 4راه هست؟ و چرا کسی نمیکنه اقلا میدونش کنه یک سبزه ای وسط اون ترافیک بذاره، منظورم اینه که به جز تهران تمام شهرستان های دیگه ایران همین طور هستند و بدتر! وقتی من میگم مشهد یعنی به احتمال 35% در مورد اوضاع شهرهای دیگه دارم صحبت میکنم که این خیلی بده که همه مثل همن (یک از یک بدتر).

مطالبم رو در حالی مینویسم که میبینم ظرف مدت کوتاهی (کمتر از یکسال) تاکسی های شهر شاهرود دو برابر شده اند.

 عکس بالا نشون میده که تاکسی های فلکه سه ردیف شده اند. قبلا این سه ردیف نهایتش 2 ردیف بودن تو این شهر کوچک 40 دقیقه ای. عکس پایین هم نشون میده که اصلا بقدری دیگه جا برای گذاشتن تاکسی نیست که یک سری ها رو گذاشته کوچه اون طرفی:

اصلا به این عکس بالا دقت کنید، ونک که بخشی از تهرانه شده تابلوی یک مغازه اصلی فلکه شاهرود. این تهرانی ها مخصوصا هویت این شهر رو هم به نوعی با این آلودگی ها و کسبو کارشون ازش گرفته اند!

به اندازه ای که تاکسی ها دو برابر شده اند، به همان اندازه پرایدها و سایر وسایل نقلیه شخصی هم افزایش پیدا کرده اند. البته تکو توک از قشر نوجوان جامعه دیده میشه قصدشون اینه که با دوچرخه این طرف و اون طرف برن. ولی این ها زیر خروار ماشین آدم کُش گم هستن و تقریبا تلاششون فایده ای نداره. هرچند روزنه امیدی شاید بشه ازش برداشت کرد. در حال حاضر بنزینی که تولید میکنیم آلودگی به مواد کُشنده اش خیلی خیلی بیشتر از آلایندگی بنزین های خارجی هست. از طرف دیگه گازوئیل هم که وارد میکنیم آلودگیش باز به مراتب بیشتر از بنزین تولید داخل هست. شاید اگر خودمون تولیدکننده گازوئیل اتوبوس ها و تراکتورها و غیره باشیم، وضع بهتر بشه (الآن میگن گازوئیل یورو 4 رو میخوان بعضی استانها توزیع کنن که فقط کمی بهتر از گازوئیل الآنه). امروز که این مطالب رو مینویسم در شهری هستم که یوزپلنگ آسیاییش همه دنیا رو پر کرده، ولی بشدت آلوده شده. مثل بقیه شهرها. این آلودگی قابل اجتناب بوده. تک تک ماها که چنین ماشین های کُشنده ای سوار میشیم مسئولیم. آلودگی که امروز من در موردش حرف میزنم آلودگی هوای این یک چند روز اخیر نیست. آلودگی منتشر و کشنده ای هست که به چند سال کشیده. بقدری امروز هوا آلوده هست که با 2 تا دود گازوئیل اتوبوس به سُرفه می افتیم و با یک دود سیگار خفه میشیم.

الآن همین سردر پردیس دانشگاه شاهرود، بلندش کرده اند تا 8 متر. بعد از پشتش پارکینگ درآورده اند. از اون طرف اینترنت حضوریم در دانشگاه رو قطع کرده اند که باید برم باهاشون صحبت کنمو مجوز و این حرفا. بعد همه جا از داخل خود کابین ماشینها گرفته تا بیرونشون اینها بو بنزین میادو گازوئیل. 40 سال پیش دانشجوی این دانشگاه بودم وضعم بهتر بود از الآن!