خیلـــــــــــــــی بیشتر از این ها باید ساخته بشیم. مقاومت کنید که ادامه داره. چی؟ بادهای گرم نیمه شبهای مشهد. یادتونه پارسال میگفتم چوب سوخته های نیمه شبهای مشهد کجان؟ خب، امسال این یک قلم هم اضافه کنید که بادهای گرم مشهد وسط زمستون دقیقا از نیمه شب شروع میشه. خیلی وقته که شهرهای مرزی سمت افغانستان میگن بادهای گرم از سمت کابل دارن. حالا من نمیدونم چی بگم که این بادهای گرم مشهد از کجا میان. یک چیزی مثل طوفان میشه. بعد عجیب، دمای داخل خونه با وجود بخاری سردتر از دمای بیرون از خونه میشه. مثل زلزله های این چند سال اخیر هم نصف شب این اتفاق ها میفته، و البته که طبیعین.
ما وایسادیم ببینیم این کارخونه های چی توزو دوستان کی پولدار میشن که برن کرج مالیات کمتر بدن. بعد وایسادیمو دیدیم شاتل هم پولدار شدو رفت. فکر نکنید که ما وایساده ایم گوههای مشهد بعد از اون همه سختی کشیدن مال خودمون باشه. برنامه مهاجرت هنوز ادامه داره....
پی نوشت: خیلی ها بی سرصدا از فامیل ما رفتن انگلیس، و حتی ما نفهمییدیم که کی رفتن (فکرشو بکنید شوهره چقدر پولدار بوده به محض شوهر کردن دختر تو چشم فامیل پروندتش انگلیس). خیلی ها بی سرصدا رفتن شهر دیگه. خواهرم میگه تو که از همه بیشتر سرصدا میکنی حتما میتونی کاری بکنی. حالا که فعلا پیر نشسته ایم سرگوه خودمون کی بهار میشه...
بعدا اضافه کرد: این یک قلم رو هم اضافه کنید که کارخونه معروف کوکاکولا بشدت داره کولاک میکنه. اخیرا به جز نوشابه های زیرو، رفته سمت نکتارهای آلبالو همینطور فقط کامیون حمل کوکاکولاست که میبینیم. فکرشو بکنید کاله که بستنی هاش معروف بودن هم رفته تو کار نوشابه گاز دار! از بس این یک قلم تو مشهد فروش داشته! اهوازی ها خسته شدن از پپسی کولا و کوکاکولا، طوریکه هی شعر میخونن برادرم زن میخواد پولشو از من میخواد، بعد من وایساده ام بچه فامیل بیاد دوباره بهش یاد بدم: کوکاکولا پپسی مچکرم مرسیو ....
آدم که یک مدت از دوستان جدا بشه باید خیلی صحبت کنه، چون حرف برای گفتن زیاد داره. ولی خب، من ناراحتم از صحبت کردن. مدتی که نبودم در سفر بودم تقریبا به کل ایران. مقصد نهاییم هم اهواز، زادگاه پدر و مادرم بود. به خاطر اتفاقی که دیروز تو شهر اهواز افتاد و من هم در این مدت قبل از این اتفاق لوله گاز اونجا بودم این مطلب رو مینویسم.
به نظر من آدم از صحبت نکردنه که آدم نیست. پس مینویسم. در مدتی که اهواز بودم صدام رو ضبط میکردن. از این کار خوشم نمیآمد. چون انتظار نداشتم دیگه فامیل درجه یک آدم اینطوری تو حرفای من دنبال مریم رجویو داعشو این جور چیزا باشه. خلاصه که داشتن بعد از کلی موسفیدی من برام هم رزومه آشپزی درست میکردندو هم رزومه کلامی. من هم اخیرا به خاطر شاید قطعی آب و دسترسی نداشتن به غذای سطح رژیمیم دچار مشکل شده بودمو از خدا خواسته بعد از مدتی تحمل شرایط سختی که دوست هم داشتن برام فراهم کنن تا زودتر مثل پدر و مادرم از آنجا فرار کنم، فرار کردمو برگشتم شهر خودم.
موضوع اینه که شما احتمالا نمیدونید که اهواز رو باید میانمار (برمه) دوم در نظر گرفت. اهواز شهریه که روی گاز و آب نشسته، ولی سالهاست که اینها مال خودش نیست. از شاید زمان شاه گازش که لوله کشی شده مثلا به تهرانو اخیرا هم نزدیک بیش از ده ساله مردمش هی پمپ میزنندو آب رو نمیدونم چطوری تو مخزن میکنن. اصلا این پمپ زدن تو اهواز یک فرهنگی شده برا خودش، طوریکه چند سال پیش همسایه شوشتریمون اومده بود جای ما خونه چند طبقه زده بود، ما هرچند وقت یک بار آب کم میآوردیمو خیلی دوست داشتیم که پمپ بزنیم رو دست اونها.
اما اهواز شاید آبش انقدر آلوده است که حتی با فیلتر تصفیه هم درست نشه. من مدت نسبتا خوبی شرایط اون رو تحمل کردم. مطمئن بودم که اگر خواهرم اونجا بود بعد از مدتی هی بالا میآورد. اواخر حضورم در اهواز فامیل میگفت آب به آب شده ام. جدا اهواز رسیدگی میخواد، ولی قبل از اون باید رو فرهنگش کار بشه. مردمش به تربیت بیشتری نیاز دارن. من مشهدی که رفته بودم اونجا با وجودی که از مشهدی ها کلی بد میگفتم وقتی رسیده بودم به اهوازی ها میگفتم صد رحمت به مشهدی ها! البته اینها که من میگم نظر شخصیمه، و من خیلی نتونستم تحمل کنمو اهوازی ها هم دوست نداشتن خیلی تحمل کنم که بیشتر بمونمو ارزیابی کنم.
یادمه اون اوایل، یعنی همون حدودا دو سال پیشا، زنگ زدم به این اطلاعاتی ها که عه یعنی چی؟! دست از سر من بردارین!
آدم انقدر ساده؟! چی بگم دیگه، هنوز دارم دوره پیچیدگی رو میبینم، ولی هنوز ساده ام. بعد امروز داشتم این شبکه خبر رو میدیدم برنامه مجردها! خواهرم انقد مسخره ام کرد! در حد فحش مورد تمسخر واقع شدم. آدم از زندگیش ناامید میشه این برنامه ها رو میبینه. یک 100 نفر هم هستن همه باهم شنونده و مجری دارن با کمال پررویی اجراش میکنن.
خلاصه من داشتم میدیدم که مثلا یکی ازش پرسید آقا ما چطور مثلا زندگی کنیم؟ شیخه هم گفت بیانیه صادر نکنین که این کار رو میکنمو اون کار رو میکنم! بعد هم تو برو زندگیتو بکن.
وجه شبه تو برو زندگیتو بکن که با اون حرف یارو اطلاعاتیه بود که همینو بهم گفت! وجه شبه این که گفت بیانیه صادر نکنین هم با این آقای حسینی بود! ترجمه کل این دو جمله هم اینه که تو برو بمیر! حالا قضاوت با شما
همین امروز آورده بودیمش. ظرف یک دقیقه چاق ترین مرغمون جلو چشممون تلف شد! یک پیرمردی هم هی دوید ببینه میتونه کاری بکنه، ولی نشد. خدا لعنتشون کنه. ماشینه دیگه؛ ماشین از روی سگ رد میشه، از روی آدم رد میشه، از روی مرغ رد میشه. هی دنبال چاقو گشتیم مرغه هی پر پر نزنه. ولی نشد دیگه. آه، این هم از عاقبت رقابت مرغو ماشین. هر چی مرغ زرنگ تر، رقابت ماشین و راننده اش باهاش بیشتر! قطعا ماشینه از عمد زده بودتش. مثل همه چیزهای دیگه که هی باید بگیم از عمد این کارها رو میکنن! حالا این کنترل ماشین دست راننده پول میخواست من بهش بدم این کار رو نکنه!؟
بعد اضافه کرد: حالا شما فکر کنید این ها که ایل و عشایر هستن چه قدر بدبختن! طرف میاد کره اسبش رو ماشین ظرف یک دقیقه تلف میکنه. طرف میاد برای گاوه بوق میزنه، یا شایدم میگه عه عه عه، و بعد هم تموم شد مرد. چقدر راننده غیرانسان کنارش نشسته ایم که سگ جلومون کشتن! آمار تلفات حیوانات از ماشین ها رو دارین؟!
بعدا اضافه کرد: به مناسبت تصادف مرغم و این که میدونم راننده عمدی مرغمو کشته، لینکای وبلاگای خارجی رو اینجا اضافه میکنم. برنامه هم برای خارج رفتن دارم.
این حرف من نیست. حرف خیلی هاست. یادمه چند وقت پیش رفته بودیم پیش خاله ام. همه معتقدن این خاله م خیلی اجتماعیو فرهنگیو متمدنه. از هیچ لحاظ هیچ چی کم نداره. بقدری هم زرنگ بوده که هنوز اون یکی خاله ام مردد بوده که شوهر کنه این میپره و به جاش خودشو به خواستگارش معرفی میکنه و در سن 21 سالگی ازدواج میکنه. عمه من بهش حسودی میکنه. رقیب عمه ام این یکی خالمه. چون هم بلده بره سرکار و هم بلده بخاطر خونواده ش سرکار رو دور بزنه. تازه حتی بلده بره کشورای دیگه جنس وارد کنه و بفروشه. موقع خرید سوغاتی باباش نظر اون رو میخواد. چون مدرک عالی رشته تجربی رو فکر میکنم دیگه ارشدش رو گرفته، همه سر سفره هاشون میخوان که اون از نظر پرهیز غذایی نصیحتشون کنه. از خوبی هاش دیگه کم گفته ام. این خاله ام، بچه اولش تیزهوشان درس خونده و تا حالا 4 تا بچه داره.
خلاصه اون چیزی هست که اگر وبلاگ مینوشت همه بهش سرمیزدنو ازش میپرسیدن امشب چه خبر؟!
بعد البته اگر اون هم راه میداد! حیف که تو زندگیش پسردار نشد!
حالا شما فکرمیکنید من برای این آدم ارزشی قائلم؟! خیر. هیچ ارزشی. اولین دلیلم اینه که الگوی بدی در زندگی خیلی جوون ترهای خودش شد. اون روز رفته بودیم خونه شون به مادرم گفت بذار یک کمی اجتماعیت کنم. بعد هم فیلم عروسیشون رو گذاشت که همه توش میرقصیدن!
این هم از تکلیفش برای اجتماعی کردن افراد. باوجودی که خاله ام تحصیل کرده است و سر کار هم میره، از افکار درونیش باید خبر بگیری که دو دو میزنه که زن رو باید مثل ... حفظش کرد. البته این تاحدی هم خوب هستا. دیگه تکلیف مردش روشنه که اگر زنش رفت کار کنه بخاطر کوتاهی خودش بوده. دیگه تکلیف شوهرش روشنه که وقتی اومد خونه یک راست میتونه بره زیر پتویی که زنش بعد از ناهار ظهرش براش آماده کرده! زن ... ما از همه زن های دیگه که یاد ندارن قابلمه دستشون بگیرن جلوی خواستگار احتمالی خوشش نمیاد. زن ... هم تکلیفش روشنه؛ ...ش رو میذاره زمینو شوهر میکنه. به هر زن دیگه ای هم به چشم ... نگاه میکنه؛ اصلا عاقا جون ... چیز بدی نیست. ... در زبان اردو همون زن در زبان فارسیه!
از طرفی دیگه هم خیلی مردای تحصیلکرده همین اعتقاد رو دارن. حالا بذارین براتون از جهت مردا تعریف کنم. مثلا مرده دکترا داره. میگه نه، زن باید بتونه از تخصصش استفاده کنه. برا همین یک مدت زن رو فقط از گردن به بالا میبینه. بعد مثلا میخواد بره خواستگاریش. این بار زن رو از ...به پایین میبینه! بدبخت یکسره در تناقضه. آخرش هم بعد از کلی سلامو صلوات و ترس و لرز و آبروریزی برای دختر که عصبانیش هم کرده میگه مشکل من زنیه که بلد نیست کی لپ تابش رو بندازه و قابلمه دستش بگیره!
تعجب میکنید بگم در کشوری مثل پاکستان تکلیف زن هاشون رو کاملا روشن کرده اند و دیگه کلا بهشون میگن ...؟ در زبانشون زن ..معنی میده. تکلیف زناشون روشنه که باید مثل ... حفظ بشن. هیچ کس نباید صدای زن پاکستانی رو بشنوه، حتی از پشت گوشی. زن ها در کشور همسایه مون پاکستان از این جهت در ناامنی به سر میبرن. و پاکستان برای زن ها یکی از نا امن ترین کشورهاست مثل آمریکا.