آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

چقدر حسادت؟

از بخت خوبم زیاد. مخصوصا تو شهر توریستی مشهد که زندگی میکنم میبینم زیاد مورد حسادت مردم (زنان) کشورهای خارجی از جمله عراق، و کشورهای آفریقایی احتمالا عرب زبان قرار میگیرم. زیاد هم سوره فلق رو میخونم و نمیدونم این سوره رو خوندن خیلی اثر داشته یا نه.

شاید به خاطر اینکه مثلا از فاصله چند صد متری قیافه ام رو میبینن و مقایسه میکنن. میگن این مثل منه و شایدم زشت تر، حالا ببین به عنوان یک ایرانی تو این حرم با چه پررویی راه میره، بعد اونوقت من برای رسیدن به این حرم چقدر زحمت کشیده ام!

البته، این خارجی که حسادتش رو نشون میده، داخلی شاید اگر قدرتش برسه زهرش رو بتونه راحتتر نشون بده. دیده ام مثلا زن عربی میخواد به یک ایرانی بگه "هذا"، "هذه"، خیلی ساده است دیگه. ایرانی ها میشنون و هی میگن "چی؟" نمیفهمیم تو چی میگی! برعکسش هم هست ها، مثال خودم رو میزنم، مثلا با زن عربی که مترجم همراهشه و اومده ایران میگم "شوف، هذه بارد" اون باز ایما و اشاره میگه نمیفهمم تو چی میگی. مجبور میشم با مترجمش صحبت کنم. یعنی انقدر نزدیکی بین مردم دو کشور میبینم!

دیگه همین دیگه. نگاه میکنم زن عربی از دور برگشته نگاه میکنه. عصبانی هم میشه. فامیلمه؟ میشناسدم؟ کافیه دیگه. همون سی ثانیه اول، قضاوت میکنن. خودم هم همینطورم.

پیام تسلیت بابت وفات حاج شیخ محمد تقی مصباح یزدی

کودک باشی، نهایتش فکرت و نگرانیت برای مادر و اطرافیانت میشه. بزرگتر که میشی و نوجوان شاید گناهانی بکنی که وقتی بزرگ میشی میگی کاش بتونم جبران کنم و کاش کسی بهم گفته بود. دیگه جوون که بشی، و همینطور بگذرونی میگی واااای بر اونها که به من نگفته بودن. البته، خدا جای حق نشسته. اونم همین وای بر دشمنان راه حق رو میگه و حق جوونی که بعد از ایمان کافر میشه رو میستاند. بزرگتر که میشی، کم کم، کم کم، سنت بالاتر میره و ضعف بدنی خودش رو بیشتر نشون میده. اطرافیانت هم، پدر و مادر، دیگه اون جوون سابق نیستن. مسیره دیگه باید طی کنی.

اینا رو برای خودم گفتم. امروز، البته، تسلیت برای شیخ از دنیا رفته دارم میگم. چون بالاخره، دوره ای ما داشتیم و دوره ای اونها با ما. خدا رفتگان همه رو بیامرزه. شیخی بود، و قصدش هدایت جوانان بود. آیا همه جوانان شیعه زاده اند؟ نه، همه شیعه نیستن. چه بسیار جوانانی که فقط با یک بیان این شیخ در اسلام بودن و شیعه شدند. چه بسیار جوانانی که هنوز ضعف بدنی بر قدرت زندگی و جوانی آنها مسلط نشده بود و توسط همین شیخ و با بیان همین شیخ هدایت شدند، و از این هدایت به گریه افتادند. این غم، نه برای ماست، و بلکه بیشتر شاید برای کسانیست که با رفتن این شیخ ممکن است هدایت نشوند.

امروز، مکه در چه وضعیتی است؟ کرونا بیداد میکنه. شیخ از میان رفته کرونا گرفته بود و بعد فوت کرد؟ در حین دفاع از حق اسلام و شیعه به بیماری مبتلا شد؟ اونم در این وضعیت؟

اصلا چند نفر ممکنه که بتونن بیانی شیوا مثل حاج شیخ محمد تقی مصباح یزدی داشته باشن؟ اونا چند سالشونه؟ تسلیت، بابت فقدان کسی که بیانش هدایت میکرد. تسلیت.

نیاز به یک سری آدم داریم، با درصد رذالت بالای 5

اغلب مردم که من دیده ام، این طورین: از در خونه که میرن بیرون، یک لیست دارن که در اون طلب‌هاشون رو نوشته اند. بنابراین، لزوما وقتی به کسی برخوردی اون شخص نمیتونه دوستت باشه؛ احتمال اینکه طلبکار باشه بیشتره. اصلا شاید همین کلمه اصلاح طلبان هم از همین شخصیت اکثریت مردم ریشه گرفته باشه.

حالا تو یک همچین جامعه ای، چطور میشه یک آدم خوب قرار بگیره؟ به سختی. البته، باید تعریفی هم از آدم خوب داشته باشم. آدم خوب، یک آدم معمولی که وقتی به تو میرسه، طلب چیزی ازت نداشته باشه، و شاید رابطه تو بتونه با اون برای هر دو منفعت هم داشته باشه. آدم خوب، بخشنده است و هنگام تعریف رابطه با دیگران فاکتورهای بیشتری نسبت به فقط طلبکاری و بدهکاری (اون هم معمولا یکطرفه به نفع خود طلبکار) دارد. این آدم خوب، تا اونجا که من سی و چند ساله عمر کردم خیلی خیلی کم پیدا میشه.

حالا فرض کنید یکی از همین مردم بخواد دسته خودش رو برای طلبهاش شکل بده. چی کار میکنه؟ از اولین خواسته ها و نیازهاش اینه که نیاز به یک سری آدم داره، که درصد رذالت بالای خوبی داشته باشه. این کار هم روال مرسومی داره. بعد از اینکه درست زمانی رسید که باید دسته ها توسط دولت و ساختار اجتماعی مشخص بشن، خانواده روال رو آموزش میده. خانواده هم نشد، کسیکه پدرش یادش نداد، جامعه این رو بهش یاد میده.

حالا کار به چه صورته؟ خیلی ساده است. اول اینکه یکی رو پیدا کنیم همه باهم بهش فحش بدیم. نیازی نیست اون شخص حتما درست همون لحظه کار نامتناسبی انجام داده باشه، همینکه مثلا بدونی این از بچگی بقدری نامرتب بوده که تا به سن بزرگی تو فاصله زیادی داره تا مرتب بشه، کافیه که بهش دسته جمعی فحش بدین؛ دشمن مشترک گزینه خوبیه. البته قبلا درباره دشمن مشترک اینجا و اینجا گفته ام، ولی این بار موضوع رو تنوع داده ام. اینکه حالا اون شخص قبلا نامرتب الآن مرتب شده باشه اهمیتی نداره. مهم اینه که یک زماااااااانی دیدی که این شخص نامرتبه. تو هم که میخوای گروهت رو با یک درصدی از رذالت شکل بدی، پس گزینه خوبی محسوب میشه.

اینجا فوقش یک عده آدم میتونن بگن: «خوب، من این بدی ها که تو میگی رو تو این آدم نمیبینم، بهش نمیاد و از این جور حرفا.» خب، مشخصه، تو دسته تو قرار نمیگیرن. قرار شد که کسی در دسته ات قرار بگیره که وقتی تو داشتی به کسی فحش میدادی اون هم تایید کنه. فوقش بعد از اینکه کلی شخص مورد نظر بد و بیراه و فحش خورد میتونی بری و به اون شخص نامرتب بگی میبینم که مثلا تو دیگه اون نامرتب و اون کثیف سابق نیستی! به هر حال، هدف مهمتر از این حرفاست، که بخوای حق کسی رو پایمال نکرده باشی.

اشکال مختلفی هم داره دار و دسته رذیله جمع کردنا. برای دار و دسته جمع کردن تبلیغ هم میکنن، یک مثالم جمله معروف دوران نوجوانیه که تا حالا خیلی ممکنه شنیده باشین: «خیلی حال میده» است؛ «اونایی که میدونن همیشه یک کسی باشه تقصیرها گردنش بیافته، خیلی حال میده!» با این جمله، منظور رو میرسونن!

من خودم بشخصه خیلی از این رفتارها رو در تکرار دیده ام. دیده ام هم که واقعا دسته تشکیل میدن، ولی خودم معمولا تو این دسته ها قرار نمیگیرم. آخه شرایطشون برای رذالت یک مقداری سخته برآورده کردنشون. مثال میزنم. مثلا رفتی اردو به یک آدم خوب که رذالت نداره چه نیازی هست؟ ممکنه ازت بخوان چادر اردو رو تو براشون تمیز کنی. نمیکنی، پس تو دسته قرار نمگیری.

یک مثال مرسوم ترش تقلب رسوندنه. آدمای رذل چه نیازی به بچه زرنگ هایی دارن که اهل تمیزکاری و خوب درس خوندن هستن؟ تو اگر بهشون تقلب بدی تا زمانی که تقلب میرسونی در دسته شون قرار میگیری. من خودم چندین بار تا زمانیکه تقلب میدادم تو این دسته ها بوده ام. نه اینکه حالا بگم شماها خوب هستین و از این کارها نمیکنین، نه. دلیل این اعترافم اینه که جاهایی که درس میخوندم اختصاصی بودن، و شرط باهم بودن رو آدمایی برامون تعیین میکردن که قرار بود در قالب اونا ما باشیم. منم به دلیل حالا هرچی، حتی بغل دستیم رو هم نمیتونستم با خودم همراه کنم، مگر با تقلب رسوندن. تقلب رسوندن هم دوره ای داره و تمام. سالها بعد هم نمونه کارهای آدمای اطرافم رو دیدم به همین نتیجه رسیدم که آدم خوب کم پیدا میشه.

ایرانی های مهاجر

یک دوره هایی مهاجرت تو ایران زیاد بوده و یک دوره هایی هم که فکر میکردن میشه تو ایران از داخل خود کشور کار کرد، خب کم شده. اینو گفتم یاد جلسه اخیر طالبان و دولت کشور افغانستان افتادم که برگزار شد. حامد کرزی یک حرف جالبی زد که تلویزیون ما هم پخش کرد. گفت این جلسه رو میتونستیم تو خیمه تو کشور خودمون هم بذاریم. حتما باید هتلهای لوکس باشه؟

ما ایرانی ها سفر رو خیلی دوست داریم. وقتی این سفر مهاجرت بشه البته قضیه فرق میکنه. زمان من میگفتن انقلاب اسلامی شده و پس اگر تو بومی باشی بهتره. در ظاهر میگفتن و در باطن خودشون طور دیگه ای عمل میکردن. دلیلم هم فقط همین خروجیهایی هست که اخیرا میبینیم. نگاه میکنی وزیر صمت انتخاب میکنن، کسی رو انتخاب میکنن که یک دوره طلایی کشور خودرو وارد میکرده. دخترش کاناداست و هزار رفتار مهاجرت گونه، و بعد به ماها میگن بومی دوست داریم!

حدود 50-60 سال پیش اینطور نبود. از همون اول تکلیف دانشجویی که تازه وارد دانشگاه شده بود روشن بود. اون دانشجو در کنار درسش میدونست کدوم کشورها باید بره: آلمان، فرانسه و آمریکا. و میرفتن. حالا شاید برمیگشتن و شاید ساکن میموندن. تکلیف روشن بود. کنار درسها که اغلب کلمات رایج زبان های این کشورها واردشون شده بود یک فصل باز میکردن برای آموزش زبانهای مخصوصا فرانسه و انگلیسی. حالا اونا که میخواستن مهندس بشن، نمیدونم چطور بود که سر از آلمان درمیاوردن.

الآن قضیه پیچیده تره، کلی شعر و هنر ایرانی انداخته ان جلو. از طرفی هم بیگاری میخوان بکشن و نگاه میکنی اصل درآمد از خارج از کشوره (حالا بعدا یک پرانتز هم برای افغانستانی ها در این زمینه باز میکنم.) قبلا هم بوده، ولی الآن دیگه کسی نمیاد ازت بخواد کنار جزوه های دانشگاهیت دانشگاه بعدیت در فلان کشور رو انتخاب کنی. از این جهت خروج از کشور سخت تر و پیچیده تره.

خروج از کشور از سمت کشورهای قبلا مقصد هم سخت تر شده و مثل سابق نیست. این کشورها هم به دلایلی ورود به کشورشون رو مخصوصا از ایران سختتر کرده اند. چند ساله، از سال 2015 میلادی که عفونت ها هم زیادتر شده. طبیعتا سفرهای بین‌المللی هم کمتر شده. کرونا هم که اخیرا اپیدمی شده و واقعا شرایط پذیرش دانشجوی خارجی برای کشورهای همیشه مقصدی مثل آلمان، کانادا، آمریکا، انگلیس و فرانسه سخت تر شده.

حالا پرانتزم برای کشور افغانستان این نقشه است:

همونطور که در تصویر نه چندان واضح میبینید، ما یک خراسان دیروز داریم که فقط بخشی از اون رو خراسان امروز شامل طوس، نیشابور و حرم امام رضا در برمیگیره. بقیه این سرزمین بین کشورهای ترکمنستان، افغانستان، تاجیکستان و ازبکستان تقسیم شده. من روی نقشه دو درگاه مهم از دیدگاه افغانی ها رو پر رنگ کرده ام که یک سرخس و دیگری تایباده. این هم تصویر دیگه که واضحتره:

خراسان بزرگی که الآن دارم حرفش رو میزنم، شاید برای مردم هیچ کشوری اندازه مردم کشور افغانستان اهمیت نداشته باشه (حتی برای مردم کشور ما که در میان استانهایش سه استان با اسم خراسان دارد نیز انقدر مهم نیست). این خراسان بزرگ زمانی پایتختش نیشابور بوده. نیشابور باشکوهی که تا قبل از حمله مغول کسی حتی فکرش هم نمیکرد که از پایتخت فرهنگ و هنر با اون عظمت به این روزگار برسه که حتی الآن هم هنوز نشده مثل سابقش بشه.

مردم کشور افغانستان، حتی آنهایی که در مهدها به پرورش کودکان مشغولند، با وجودیکه تک تک خیابانهای شهرهایشان را میشناسند، وقتی میخواهند راجع به نقشه کشور خود نظر بدهند، با این دید که دو درگاه از کشورشان به کشور ایران دارند، به نقشه کشور خود نگاه میکنند. دلیل این دیدگاه هم پیشینه مشترک این دو کشوره.

این هم از پرانتز. اما از ایران کنونی باید بگم که حتی باوجودیکه کرونا اومده و بیماری های عفونی بین المللی زیاد شده، نویسنده ای مثل قصد عزیمت به کشور دیگری جز ایران داره. مثل همه بقیه. اشکالش چیه که من هم از کشور دیگری در همین وبلاگ تایپ کنم، در حالی که بابت تلاش هام پول میگیرم؟

نگاه میکنم اغلب سایتهای پابرجای ایرانی رو دارن ایرانی ها خارج از کشور پر میکنن. من هم مثل بقیه. این همه عمر نشستیم تو این خاک که چی بهمون بدن؟ مدال؟

آلمان همون آلمان قدیمه، و فقط اگر دوست داشت بیشتر از مهندسی به پزشکی بودنش توجه شود، این اتفاق افتاد. فرانسه تغییر چندانی نکرده. انگلیس همون انگلیس سابقه. آمریکا، رفتارش با ایران چهل ساله که در وضعیت جنگی پیشرونده است. و ایران؟ من ایرانی اگر بگم من حتی صبورتر از ایرانیهای سابق بودم گزافه نگفتم. من صبورتر بودم. نگاه میکنم هردو مادربزرگهام صاحبخونه شده اند، و من دختر ایرانی بعد از چهل سال سن، هنوز نه خانه ای دارم، نه بچه ای، و نه یک زندگی درستی.

اشکالی نداره، که هربار من از خودم بد بگم شماها شادتر بشین. اشکالی نداره، ماها عادت کردیم. ولی میگیم، به موقعش هم میرسه. دنیا برای من نهایتش صد سال اول زندگی باشه.

کار نیست در ایران

من هر چند وقت یک بار به صورت تصادفی این رسانه های دولتی رو اعم از تلویزیون و روزنامه برای دیدن بارقه ای امید از کار و استخدام چک میکنم. تا یه مدتی که روزنامه بیشتر در دسترس بود اون رو چک میکردم و وقتی میدیدم که فرمایشی مینویسن، هرچند وقت یک بار با حرص دراومده اینجا یک افاضاتی میکردم. حالا، هنوز تلویزیون در دسترسه و هر چند وقت یک بار حرصم از این درمیاد. هنوز برای جایگزینیش دنبال گزینه میگردم.

اگر دنبال کننده برنامه های تلویزیونی بوده باشین، شبکه یک اول برنامه پایش رو میذاشت. بعد از یه مدتی که کارش گرفته بود، یک روز همین حیدری مجری بود و یک نفری که کارخونه سوسیس کالباس رو داشت. کار برنامه پایش معرفی بهترین کارآفرین های ایران بود. فکرش رو بکنید این برنامه بعد از نشون دادن یک دو تا خونواده برتر کارآفرین حالا کارش رسیده به معرفی خونواده ای که مثلا میتونیم امید داشته باشیم بعد از مک دونالد آمریکایی اینا جاشون رو تو ایران بگیرن! حالا اونم محصولاتشون برا افتخار چی بوده؟ سوسیس و کالباس! همون محصولاتی که کلی سرشون حرفه که آقا اینا برای روده و معده هزار تا ضرر دارن!

دیگه کم کم شاهد خروج حیدری از صحنه برنامه پایش بودیم. یک بار هم مرور تاریخچه داشتند و یکی دیگه از مجری های برنامه رو دیدیم که اون هم با ناراحتی داشت میگفت که چی شد که داشت میرفتو ولی خودش دوست نداشتو از این حرفا.

چند وقت بعد نفهمیدیم این برنامه پایش عاقبتش چی شد. به جاش شاید برنامه کارستون رو آوردن. دیروز داشتم برنامه کارستون رو میدیدم. نمیدونم مجریش همون مجری قبلی برنامه پایش بود یا نه! یک شباهت هایی قیافه اش داشت!

حالا، این برنامه میگه از کجا شروع کنیم. دیروز اول یک داروخانه دار و کارخانه دار داروسازی رو نشون داد و بعد یک کسی که تو کار چوب بود. دومی از نظر من امکان رسیدن یک ایرانی بهش بالاتر بود تا اولی، ولی برام جالب بود که مجری ای که نگران لهجه جنوبی دومی بود، که میره با چینیه صحبت میکنه چی میشه، همون هم میگفت مردم دنبال کار مفت و بی دردسر میگردن! داروخانه داره این طوری شروع کرده بود که مثلا گلپایگانی بوده و بعد قبل از انقلاب (توجه کنید قبل از انقلاب اول کاهش ارزش پول ایران، انقلاب اسلامی 1357) رفته تهران و در حالی که کارمند بوده همزمان تو داروخانه کار میکرده. مسلما صاحبخونه هم نبوده. حالا این پولداره و کارش گرفته. مجریه چی میگفت؟ میگفت مردم دنبال کار راحتن. کسی دیگه حاضر نیست بره اجاره خونه بده شهر دیگه به جز تهران کار کنه، مثلا! برعکسش هم ممکن بود مدنظرش باشه. مجری در تکمیل فضلیاتش گفت که کسی دیگه حاضر نیست بره شاگردی کنه و از همون اول پول میخواد! از همون اول کار درست میخواد!

این برنامه ها خیلی حرص من رو درمیارن. اولا که من هیچ وقت حاضر نیستم بگم بیکارم. چون هم شغل و هم مقام و هم مدرک دارم. با این وجود، حاضر بودم به عنوان یک شهرستانی هم برای فرصتهای شغلی که در مشهد مسلما خیلی کمتر از تهرانه بلند شم برم اونجا. ولی چند مشکل داشت. یک اینه که مشهدی ها رفته اند اونجا. من باید برای گرفتن فرصت شغلی تو تهران با یک مشهدی صحبت کنم! دو اینکه 60% صاحبخونه در ایران زورشون به 40% مستاجر رسیده! همه دارن میگن اجاره بهایی که یک مستاجر در ایران میده به حق نیست. بعد من بلند شم یک اجاره هم به این صاحبخونه ها بدم؟!

بعد اینکه برنامه استخدامی در ایران، ویژه فقط همین کشوره. به طور ویژه، یا تو میتونی در دستگاه دولتی اعم از دولتی و خصولتی بشی یا نه. همون هم نکته داره. در ایران، بعد از آزمون استخدامی که چیزی حتی بدتر از کنکوره، چیزی به اسم فرم پر کردن مرسومه. که این فرم در دستگاه دولتی یک معنی داره و در خارج از اون معنی دیگری. در دستگاه دولتی گزینه ای داره به اسم شغل پدر، که یعنی اگر بابات قبلا در این دستگاه بوده! این گزینه معنیش اینه که شغل ها در دستگاه جداندر جد هستن. کسایی که شغل پدر رو دنبال میکنن، به هر نحوی، تنها مشکلشون استخدام رسمی و پیمانی بودنه؛ یعنی دغدغه 25 میلیون ایرانی اینه. اما کسایی که میرن فرم خارج از دستگاه رو پر میکنن معنی متفاوتی داره. معنی اون فرم شناسنامه و کارت ملیت رو ببینم هست. مثلا درباره شغل مرسوم کارگری میگم. طرف یک سالمند لگنی داره. میگه الی ابد میخوام تو رو استخدام کنم، پول بدی هم نمیدم. میری اونجا فرم پر کنی. بعبارتی دیگه شناسنامه و کارت ملی نشون بدی. بعد اولین چیزی که بهت میگن اینه که بی تجربه ای. این بی تجربگی تو میتونه از یک ماه تا دو ماه طول بکشه. در تمام این مدت هم حسابشون اینه که داری از امکانات رفاهی محلی که میری تجربه کسب کنی استفاده میکنی. بنابراین در طی دو ماه کار رایگان براشون چیزی گیرت نمیاد. موضوع اینه که کسی که آگهی استخدام گذاشته مگر فامیل نداشته؟ در فامیل هرکسی هم پیدا میشه کسیکه کار یک سالمند از خودشون رو با پول کمی قبول کنه. چرا به اون ندادن؟ دلیلش اینه که حتی همون پول کم رو هم نمیخواستن بدن! با خودشون میگن اینطوری حتی 4 روز 4 روز هم آدم بیاریم برای فرم پر کردن، مشکلمون حل شده!

این در حالیه که حتی یک هفته هم برای کارورزی رایگان که خیلی خیلی مرسوم هست در ایران، زیاده!

من اسم کارگر مرسوم رو آوردم. شما بگین مشاغل خدماتی دیگه مثل رایانه و فناوری اطلاعات! اونم همینطوره. حالا دیدن صدای مردم در اومده، میگن کرونا هست، ترتیب کار رو یک مقداری تغییر داده ان. اول تو میری آگهی های استخدام رو چک میکنی. بعد، با یک مرحله میانی که میتونه شامل استفاده از یک سایت ایرانی باشه با یک عبارت "تشریف بیارین" گام بعدی اخراج، و نه استخدام، رو آغاز میکنن، علی برکت الله.

تشریف بیارین شعبه تا من بهتون بگم قرارداد، حقوق و مزایا برای شما چی میتونه باشه. تشریف بیارین، ا ...، کرونا هست؟ آهان، تشریف بیارین تلگرام تا من عرض کنم خدمتتون. تشریف بیارین واتساپ تا من بعدش در خدمتتون هستم.

تشریف بیارین، این مرحله ای از بی ادبی یک ایرانی برای اخراج هفت روزه است.

بگم نگردین دنبال کار؟ خودم دارم میگردم، ولی تصادفی. هرچند وقت یک بار سر میزنم. یک نگاهشون میکنمو از کنارشون رد میشم. خارج از کشور هم که راهمون نمیدن، ولی برای اون هم به همین صورت در حال بررسی هستم. البته بگم، خیلی تصادفی و همینطوری بازی بازی و تفننی این کار رو میکنم. چون اگر جدی بودم که با این ردیفهای شغلی که دولتی ها برای ما فراهم کرده ان که تا حالا از پادراومده بودم.