چند شب پیش خواهرم با ماسک میومد میگفت برو چک کن این سایت waqi.info، خیلی هوا آلوده است. راست هم میگفت. از سر شب یک مدتیه که منتظر بارونیم، در عوض هی یکسره بوی گازوئیل میاد. این شهرداری هم که مثل شستا و پدیده اصلا یک چیز دیگه است. هرجا تعطیل کنه، و یا نظارتی بهش باشه کسی حق نداره بهش بگه بالا چشمش ابروست. حالا هم دیگه عادت کردیم. الآن سرشب مشهد ساعت 4 شروع میشه، بوهای بد ساعت 7 بعدازظهر دیگه موندگاره.
امروز از بس که دیگه بو کشیده بودم سردرد شدم. گفتم انگار رفته ام مرکز شهرو برگشته ام. انقدر بوی بنزین و گازوئیل روم اثر گذاشت، که بعد از یک دمنوش رفتم با علاقه و داوطلبانه این سایته رو چک کردم:

دیدن این عددها و کشورها اثر داره. نگاه میکنی مثلا جای جای شبه قاره هند پر از آلودگی هوا در طیف های مختلف بنفش تا زرشکیه، و کلا وضعش خیلی خرابه. بعد از اون قزاقستان، قرقیزستان، چین و افغانستانه. ایران، بعد از ترکمنستان و عراقه و فقط کمی وضعش بدتر از کره جنوبیه. حالا برای انیکه روش بشه، این آلودگی خیلی صنعتیه، یا نه کافیه نگاه کنی شهرهایی که این روزا از همه بیشتر آلوده بودن، داشتن چی کار میکردن. مشهد، که بیست-سی سال پیش فقط ترافیک سنگینش مربوط به تعطیلات عید میشد، الآن چی شده؟
الآن از شهری معتدل به سمت شهری نیمه بیابانی با آب و هوایی سرد و خشک تبدیل شده. شهری که موزه آستان قدسش در راس جاهای دیدنی اول بوده، و تفریحات مسافران بعد از اون طرقبه و شاندیز و خواجه ربیع و آرامگاه فردوسی بود، زمانی بعد از کارخانه تلویزیون سازی، کارخانه نخریسی و بعد از آن کمپوت سازی و رب سازی داشت. کارخانه موتور سیکلت و لوازم یدکی و تولید برق در جایگاه بعد بودن. الآن جدیدا در راس کارخانه های مشهد که دیگر فقط اسمی از کارخانه نخریسی مونده، کارخونه لاستیک سازی به دلیل بوها و درآمد خاصش از کارخانه مونتاژ تلویزیون مشهد جلو زده، مصالح جدید آورده ان دارن جای موزه برج میسازن، و دیگه خونه به سبک قدیم پیدا نمیشه. نماها شیر و خورشید دارندو از بالا تا پایین ساختمون هی ایزوگام اجرا میشه. بخش مهم آسفالت و ایزوگام خیابون ها هم که دست شهرداریه. با تمام این اوصاف میرسیم به اعلام وضع کنونی شهرهای بی فرهنگ:
اول عشق آباد ترکمنستان، چون نزدیک مشهده. بعد، خود مشهد. شهر ساوه استان مرکزی، بانه و یاسوج کردستان (فکر کنم از خرابترین شهرهای ایران باشن)، اهواز از استان خوزستان، شیراز، تهران جاهاییش نارنجیه، و نهایتش قرمز میشه. اینو در نظر بگیرین که همسایه ساوه میشه و میتونه آلودگی هوای اونجاها رو هم بگیره. زرند کرمان، سرایان خراسان جنوبی، ایرانشهر سیستان و بلوچستان اینا زرد هستن. حالا یک جاهایی مثل اصفهان میتونه تحت شعاع شهرهای آلوده ای مثل اهواز بشن، ولی این آلودگی ها چیزی نیست به جز فرهنگ پایین مردم منطقه، و به طور کلی شهرهای بی فرهنگ. مال چیز دیگه ای نیست. باید برین ببینین، وقتی میگن بین ارمنستان و جمهوری آذربایجان جنگه، وضعشون از نظر آلودگی هوای ناشی از دود و دم و گازوئیل از ما بهتره. یک گرجستانه، که حالا باید ببینیم اونا چقدر بی فرهنگ بوده ان.
حالا یک چیز دیگه، که احتمالا بچه مدرسه ای های الآن بیشتر میدونن، سایت worldmeter.com هست، که اون باز از نظر گازوئیل و از نظر COVID-19 و چند مورد دیگه آمار کشورها رو میشمره.
با این خواستگاری که این آخریه اومد، حس کردم میخوان مردان بدشون رو بهم بندازن. ما دو تا عروس داریم. حس من در مورد یک اینه که اون بزرگتر از یکی دیگه است، ولی از هردوشون خوشم نمیاد. با هیچ کدومشون هیچ روزی حرف نمیزنم. حتی یکی رو هم چن وقت پیش از خونه کردم بیرون. نیاز ندارم بهشون. اینا هم نیازهای منو برآورده نمیکردن. اون قد بلنده رو کردم بیرون. گفتم قبلا بهشت بوده ام این بلنده اونجا نبود. اگر کسی بخواد آرامش من رو بهم بزنه، یا جای من اونجاست که باید باشم، یا جا اون اونجا نیست.
قانون خوبیه، قانون زندگی. مگر بچه چقدر اهمیت داره که یک زن بخواد بخاطرش با مرد قدبلندی که بیحیاست بسازه؟ چرا باید زن خوب، مرد بد رو تحمل کنه؟ هیچ لزومی نمیبینم.
مرد بد بره گورش رو گم کنه. آدم ندیده که نیستم. زن فرعون گفت از قصر زیبای فرعون میگذره، و از خدا خواست که قصری در بهشت بهش بده. میگن، آسیه زن فرعون آخرش به دست همین فرعون شهید میشه.
شاید زن فرعون کس دیگه ای نبوده که شوهرش بشه، ولی اخلاق من اینه که با فرعون نسازم. مردی که مثلا یک باره بیفته دنبال عروس با لباس دامادی، تا چمیدونم پاهای زن رو لخت ببینه، این مرد باحیائیه؟
نیست، این مرد لیاقت یک زن خوب رو نداره، جاش هست که عروس ازش فراری باشه. جاش هست، تو همون جلسات اول خواستگاری ازش فرار کنن.
این مرد رو حالا مثلا باباهه جور کرده باشه، دایی جور کرده باشه، میخواد هرکسی باشه.
یا مرد ساندویچی. دوره دوره ساندویچه. نارنجک میسازن، کدساندویچی بیرون تحویل میدندو تو فقط باید گاز بزنی. گاز میزنی کنارش هم یک نوشابه. منفجر میشیه. یک عده مردها هم همینطور ساندویچین. این ها هم بدرد نمیخورن. همینطوریش کلی از ساندویچهایی که برامون پخته ان زده شدیم و داریم بعضی هاشون رو هم تازه تحمل میکنیم، چرا سری که درد نمیکنه رو با دستمالی ببندیم که سریع و راحت و ساندویچی میخواد نقش شوهر رو بازی کنه؟
هرطور فکر میکنم میبینم میخوان بهم پسر بد بی حیا غالب کنن، منم آمادگی فرار و عروس فراری شدن دارم. قابلیتهام هم که در این زمینه ها زیادن.
مرد خوب کجا بود؟ شاید بخواین با این جمله خودتون رو به هر مردی راضی کنید، ولی من راضی نمیشم. میگم مرد خوب مرده، درسته. حرف اینه که اگر من مرد خوب بخوام تا زمان بهشت هم میتونم از خوبی هاشون بهره مند بشم. هرطور فکر میکنم، میبینم به مرد بدی که بخوام تحملش کنم نیاز ندارم. مردان خوب هم زیادن، حتی اگر زنده نباشن.
خیلی حرف هست بین نسل امروز و دیروز. من به عنوان فقط یک دهه قبلتر از دهه هفتادیها بی ارتباط با اینها نیستم. یک زمانی، انقدر به این تمیزی ذهنم درگیر بود که فکر میکردم با دست تمیز کردن زمین خیلی بهتره. این خواهرام رو میگرفتم با هم بادست رو زمین بکشیم تمیزش کنیم. حالا خواهر میگه این اشکال تو نبوده، تربیتت این شکلی بوده. چون خودش بعدا تو مدرسه همین رو ازش خواستهان. اونا هم نگاه کرده ان بعضی بچه ها ناراحت شدن، بعضی هم از خطکش برای تمیز کردن استفاده کردندو اینجاها کلی چیز یاد گرفتن.
یک جای دیگه تو تربیت من، اسراف نکردن بقدری با اهمیت بود که مثلا میگرفتم تکه آینه شکسته رو برمیداشتم خوشگلش میکردم و براش کاربرد جدیدی تعریف میکردم. باز این خواهر فکر میکرد، این یک کاریه، میرفت آینه میشکست برای تکرار همون کار من. یاد میگرفتن دیگه. خبر هم نداشتن که من هدفم جمع کردن اون تیکه آینه شکسته بوده. الآن هم من همینطورم، آینه شکسته جمع میکنم. نگاه هم میکنم این یک هنریه، هنر آینهکاری. میگن این آینهها قدیم خیلی گرونتر بودن، شیعهها هم که صرفهجو براش کار تعریف میکردندو مثلا تمام دیوارهای حرم رو با این آینهها تزئین میکردن، هم یک هنری بود و هم تکه آینههای شکسته رو دور نریخته بودن.یکی از کارهای جدی یهود بدعت در ادیانه. میرن سراغ اصل مثلا صرفهجویی و عملکرد شیعه رو از این نظر مورد سوال قرار میدن. حتی خودش یک بدعتی رو از این جهت برای نسل بعد، شروع میکنن، جایزه میدن، تشویق میکنن و دنبال میکنن، تا نسل بعدی رو که ممکنه بی خبر از یک سری کارها و اهداف دین خودشون هستن رو منحرف کنن. از آخرین کارهایی هم که کردن و خیلی در دنیا صدا کرد، چون مهم بود، همون انتشار کاریکاتور موهن نشریه فرانسوی شارلی هبدو ((Hebdu) یک جورایی مثل عبد عربیه، و احتمالا ریشه عبری داره کلمه اش) هست. این شارلی هبدو وظیفه داره اقلا اینترنت رو پر از کاریکاتورهای ائمه کنه. ما تو اینترنت جستجو میکنیم پیامبر، یک نفری میاد که تصویر چهره اش برامون معلوم نیست. میپسندیم، چون برای نشان دادن چهره نورانی پیامبر مخصوصا به عنوان شیعه محدودیت برا خودمون قائل شدیم، چون اینطور تربیت شدیم. پیامبر و ائمه پیش بینی این روزا رو پیش بینی میکردن، و برای این روز ما هم برنامه داشته ان.
اما، حالا جدای از ناراحت کننده بودن انتشار چنین توهینهایی، چرا مثلا یکی مثل من به طور خاص یک متن از پستهام رو اختصاص میدم؟ به دلیل بدعت در دین.
این کار طبق یک برنامه در حال انجامه. امروز من خودم رو از این کار ناراحت نشون ندم، پس فردا یک وقت دیدی به عنوان شیعه رفتم بتی رو پرستیدم. تا این حد، یهودی ها قصد بدعتگذاری در دین اسلام دارن. یک وقت دیدین رفتم جای امام زاده و به جای پنجره فولاد با بتی مثل بتهای بودا مواجه شدم! یا شاید به جای پنجره نقره بالای پای حضرت رفتیم بالای تپه ای از نقره!
این ها امکان داره و انجام میدن. مثالم مسجدی هست که یکی از همین جوانان اخیر تهرانی تو تهران درست کرد. هلندی ها و یک چند نفر دیگه که خدا میدونه چقدر یهودی بودن تشویق کردن و جایزه دادن، به عنوان معماری نوین ایرانی!
که درست نبود، و کار خوبی هم کردن که اون معماری تپه مانند اون پسر رو از نام مسجد به نام مجتمع فرهنگی تغییر نام دادن. حالا حرف از تپه، زدم و اینکه اصلا ما چرا میگیم معماری تپه، برای مسجد اشکال داره؟ دلیل اولش کاربردشه. شیعه، با توجه به فرهنگ صرفهجویی که براش تعریف کردن نباید معماری بسازه که کاربرد صرف تزئینی و فقط دیدنی داشته باشه. اون تپه، خیلی هم اشکال داشت از این نظر. چون مثلا اگر میخواستیم بریم بالاش بنشینیم، سر میخوردیم میرفتیم پایین. حالا فکر کنید هم معماری رو به عنوان ضریح ائمه میذاشتیم. اشکالش چی بود که اگر تپه ای از طلا و نقره، پر از هنر حکاکی باشه؟ از نظر زیبایی شناسی امکان پذیر بود، ولی از نظر آموزههای دینی از این کار حتی نهی شده ایم. ما شیعیان با اینهمه اهمیت کارمون در استفاده بهینه، آخرش از نظر مثلا سنی ها بتپرست مطرح میشیم! سنیها که مقبره مثلا چهار امام حسن مجتبی (ع) تا امام صادق (ع) (قبرستان بقیع) رو تخریب کرده اند، در حد یک خاک الک شده! حرفشون اینه که شیعهها زیادی گندهاش کرده اند. این از نظر من شیعه اشکال داره. من شیعه اعتقاد دارم که اینها در راس وارثان زمین هستند. خدا در قرآن بر مستضعفین منت گذاشته که آنها را ائمه و وارثان زمین میکنه. شیعه به برگشت امامان، به زنده بودنشون به عنوان شهید اعتقاد دارن. ما معتقدیم که امامان زنده هستن و کارهایی همین الآن در اصلاح دین دارن. خود امام دوازدهم که اصلا از نظر اعتقادی ما شیعیان هنوز شهید نشده، و هزار سال است که زنده است.
طبق این اعتقاد، وقتی بالای سرقبر اینها میریم هم ما کار داریم. ما نمیریم مثلا در مورد رشد و تولیدمثل یک آثار باستانی به اسم امامزاده تحقیق و تفحص کنیم، همانطور که الآن درباره مومیاییهای فراعنه تحقیق میکنن. ما با این امامزاده کار داریم که بالای سر قبرش توصیه شده و میریم. وقتی میریم بالای سر مزار ائمه، روی تپه فلزی نمیشینیم، یک هرم بالای سر مزار امامها نگذاشتهایم. یک چیزی پنجره مانند گذاشتهایم. این رو گذاشته ایم برای آینده و همین الآن. فرهنگ وقف ما چیزیه که به این پنجره متصله. این پنجره حالتی داره که اگر امام آن پشت بود، ما از آن جلوی پنجره سلام بدیم. و اگر پولی به دستمون رسیده و میخوایم برای توسعه مملکت اسلامی مستقیم به خود امام بدیم، این امکان برامون وجود داشته باشه. نگاه کنید، پشت این پنجره، آینده نگری هست.
حالا یهود، اینو میدونه. کاربرد این پنجره رو به جز توسل و گریهزاری میدونه. اون دنبال اینه که امتیازات ما را از تاریخمون با چیزهای دیگه بگیره و بین ما و امامانمون فاصله بیشتری بندازه. البته، اگر ما اینطور هم پیش بریم هیچ بعید نیست که پسفردا مثل بودا، بتی از امامزاده ها داشته باشیم، و به جای ضریح بالای سر حضرت یک تپهای از طلا و نقره!
از وقتی ویروس کرونا (CORONA) درگیرمون کرد، به سختی، ذهنمون درگیر هر کلمه ممکن کرونایی شد. نگاه کردم روی گیره فلزی سیاه نوشته کرونا، و فیلم دیدم که در اون به کلیسا فحش میداد (فیلم فرانسوی PAPILON یا همون پاپیون معروف که هزارها بار دیده ایمش تا حالا)، اون هم یکی از اسپانسرهاش کرونا بود. چند وقت پیش هم که در آوردیم برند معروف کرده ای هست از یک شراب!
حالا من کدنویس، برای پرکردن سایتم از یک سری StyleSheet رایگان اینترنتی استفاده میکنم. مواجه شده ام با این جمله: Lorem ipsum dolor. خدایا این زبان لاتینه؟ یا زبان چک؟ لاتینه؟
میکروسافت با بیل گیتس یهودی مشهورش، گفته این هیچ نیست به جز یک پرکننده متن خالیییییی! اگر خالیه، پس چرا کنار زنهای لخت میارنش، و شراب؟! این یک کده؟!
کسیکه زن لخت میخواد و شراب، با پول، کپی رایت هم بخواد، این رو بذاره دیگه مشکلش حله؟
شعر گفته ان؟ یا کد رمزه؟ قیمت هم براش زده ان 156 دلار! این عکسشه:
یک انسان مسلمان، مگر شراب استفاده نمیکنه؟! شراب کاربرد بسیار زیادی در صنایع دارویی داره. مگر کپی رایت، اون چیزیه که باید مثلا بیل گیتس یهودی به پردازنده اینتلش بده که یکسره حتی تایپ من و حتی عکسهایی که در لحظه میبینم رو هم چک میکنه؟!

زن لخت هم که هرجا دو مورد اول هست باید کنارش کازینو و اینها رو پیدا کنی. این کار کافرانه. دسته شده اند، با اسم رمزی خودشونو دارن تکثیر میکنن. از جایگاه علمی هم مثلا وارد شده اند. قراره اینا رو باز کنن. یک سری آدم هستن مثل ما هی میگیم به اندازه، به حد و حدود، یک سری هم آدم هستن که من باید هی بهشون پول و باج بدم، که فکر کرده اند، زرنگن. هی ویروس و باج افزار درست میکنن، پول هم که بهشون بدی چون جهنمین بیشتر میخوان. اگر همه دنیا هم بهشون بدی بازم مثل جهنم بازم میخوان. هزار هزار هم که با این ویروس کرونا بکشن، بازم براشون کمه! چین اینا؟!
ما نمیدونیم شراب چیه؟! خوبم میدونیم. فقط الآن یک باری سرمون پر شده از برندهایی که شرکت های شراب سازی راه انداخته ان میگن پول خیلی چیزهای رایگان (!) رو ماها دادیم! چه دروغا!
اینهمه پس از صبح تا شب ماها داریم چی کار میکنیم؟! پول اون گیره فلزی رو که من ایرانی وارد کردم کی داره میده؟ به جز همین مردم فقیری که الآن دارن با ویروس کرونا کشته میشن؟! این لپ تاپ من برای چی باید هرچی توشه، این همه باج افزار و ویروس داشته باشه که هرکس ناکسی هرچیزی توشه ببینه؟ مگر تو کپی رایت رو رعایت کردی که حالا هاااار شدی؟! تو فکر کردی کی هستی.
پول که هیچ، بقدری بی پروا شده ان اینا، که جون هم هزار هزار بدیم کمشونه.
علی لعنت الله.
دیروز یه خواستگار معمولی برام اومد. من میگم معمولی، زمین تا آسمون با معمولی ها که آدمای عادی دارن فرق داره. برا من عادی بود.
خواهرم رو یه بار فرستادم به جام آزمون دکتری آزمایشی بده. وقتی برگشت گفت این چی بودن اینا؟! حالا فکرشو بکنید اون سال هایی بود که آدمایی مثل من امیدشون برا قبولی تو مصاحبه هم بیشتر بود. فکر نکنم حالا بهتر شده باشن با این شرایط راحتتر شدن پذیرش برا استادا.
پر رو هستند، متاسفانه. در قشر خانواده های مرتبط با من میشه گفت هوا هم برشون داشته متاسفانه.
بابام با مادرم همیشه از این نظرات اختلاف داشت. مادرم واقعا آدمای معمولی رو دوست داشت، ولی بابام آدمایی از قشر این خانواده ها که ما میگیم "هوا برشون داشته".
هوا برشون داشته، یعنی در حالیکه همین هم نیستن، باز فکر میکنن میتونن مثل بعضی خانواده ها بعدا بیشتر توضیح میدم خودشون رو به قولی بزک کنن.
امروز من میگم مثلا دانشجو دکتری بودم، شما فکر نکنید دانشجوهای دکتری مثل من بودن. بد بودن، پر رو بودن، از تو همون آزمون. یا مثلا من میگم خانواده قاضی بودم، شما فکر نکنید خانواده های دیگه قضات مثل خانواده ما بودن. ما بینشون اذیت بودیم. گاهی بابام پرده از ارتباطش با خانواده های دیپلماتها بر میداشت، اونا هم از نظر ما خوب نبودن؛ بد بودن.
اول اینکه آدم معمولی نیستن، عادی نیستن. یه مقدار کرامت انسانی که وظیفه شون هست داشته باشن، ندارن.
دیروز داشتم بعد از اینکه این خواستگاره رفت به لباس هایی که تا میکردم فکر میکردم، با اون حس و حالی که داشتم کلی ناراحت شدم. رسیده بودم به لباسهایی که خودم دوخته بودم. گفتم اگر این به این لباسهایی که من دوختم نگاه میکرد، چی کار میکرد
اصلا خواهرم بعد ازاینکه اینا رفتن با یک لیوان شکستنو چندتا دادبیداد خودش رو راضی کرد راهشون داده! اصلا، اول معرف خودشون رو همسایه هامون معرفی کردن، وگرنه شاید راهشون نمیدادیم؛ یعنی انقدر ازشون بدمون میاد.
بابای من روزیکه اومد خواستگاری مادرم، چشم انداز زندگیش معلمی بود. کسی فکرشو نمیکرد که قاضی و از این قشرها دربیاد، وگرنه پدر مادرم به جز ملاک ایمان، باید ملاک از خانواده های دادگستری نبودن رو هم لحاظ میکرد.
میگم پردردتر. من برای اینکه با خانواده های معمولی بیشتر در ارتباط باشم، خیلی زحمت کشیدم. نبود دور و برم. تو خانواده مادرم هم همه روشون به همین خانواده های آنچنانی بود.
گفتم لباس هایی که خودم دوختم. مگر خانواده های این دادگستری اینا خودشون لباس نمیدوزن؟ چرا، ولی با دوختن من فرق میکنه! با چرم آنچنانی و با پارچه آنچنانی میدوزه، و بعد شو خانوادگی داره. بعد، اینا میفهمن ما هم از دسته خودشونیم، میخوان بزنن لت و پارمون کنن! ماهم مجبوریم بین همینا باشیم. خیلی کم پیش میاد آدمای عادی بخوان دورمون رو بگیرن. یه دلیلش بابامه. بابام دوست داشت زنش از این قشر باشه؛ یعنی اگر نبود تحملشون میکرد.
در مورد خانواده های دادگستری و بالاخص قضات میگم هوا برشون داشته. دلیلش اینه که میخوان خرج های آنچنانی داشته باشن، ولی خبر ندارن که حقوقشون کفاف این کارها رو نداره، ولی در رویا وظیفه خودشون میدونن که این کارها رو بکنن! بعد فکرش رو بکنید چقدر براشون بد میشه! آدمای عادی هم که اصلا قبلشون ندارن؛ پرتشون کردن یک طرف. از اونطرف هم جزو خانواده هایی نمیتونن قرار بگیرن که واقعا زندگی رویایی داشتن. نتیجه چی میشه؟ نتیجه این میشه که اگر مثلا مردها در خانواده های ارتشی دست بزن دارن، مردها در خانواده های دادگستری چند برابر زن هاشون رو میزنن. اگر زنشون هم مثل خودشون تو رویا نباشه هم که دیگه بدتر.
اینا هم که چشمشون دنبال آموزش و یادگیری نیست؛ چشمشون دنبال مادیاته. مردم هم که حرف یه معلم رو 50 بار بیشتر از حرف یه قاضی قبول دارن، نتیجه چی میشه؟ در یک گام مردم پرتشون کرده اند اونطرف، و در گام دیگه خودشون چشمشون یه جای دیگه است. نتیجه عقب افتادگی کامل این قشر میشه. در یک فشاری از روزگارن، که حتی خودشون خبر ندارن دارن از کجا میخورن.
حالا یکی مثل من هی میگه، عادی عادی عادی (مردمی) میخوام، نیست. بین مردم قرار گرفتیم، ولی آدم عادی به اون صورت خواستگارم نیست. پیشرفتم با وجود آدمای عادی بوده، ولی قشری که میان خواستگاریم آدمای عادی نیستن. بابام فکر میکنه باید از دسته خودمون (قضات و اینا) باشن. حتی اگر هم دوست نداشته باشه، آدمایی که میان خواستگاریم اینا. سخته.
خیلی فرق هست بین اینا و آدمای عادی. درحدیه که آدم معمولی بهشون برسه رعشه ممکنه بگیره! مثلا میگن ما مذهبی هستیم، در حالیکه تعریف یک آدم عادی از دین و مذهب با اینا فرق داره. آدم عادی صاف و ساده است، اینا حتی نمیخوان که این طور باشن. درحالیکه خانواده های قضات باید کرامت انسانی بیشتر براشون مطرح باشه مادیات براشون بیشتر مهمه. این که میگم حرف من فقط نیست، حرف دل خیلی هاس. خیلی ها از خانواده های قشر دادگستری بدشون میاد، و منم بهشون حق میدم تا حدی؛ سواد آنچنانی ندارن، وظیفه ای هم برای تغییر روند زندگیشون ندارن. مثلا اگر یک معلم و یا یک استاد دانشگاه وظیفه ش روزآمدیه، فکرش رو بکنید تو این دنیای امروز که دم به دم نو شدن سواد به بهتر دیدن و بهتر دیده شدن آدم کمک میکنه، اینا این رو ندارن، جالبش اینجاست که نمیخوان هم داشته باشن. اون یک چیز دیگه میخواد، یه جور ارتباطات خاص میخوان اینا. بهشون بگی مثلا ما زرشک داشتیم ناراحت میشن زودی و همونجا میگن ما زرشک میخوایم! حتی ممکنه اشک تو چشماشون جمع شه بگن ما هیچ وقت تو عمرمون زرشک نداشتیم! بعد مثلا یکی مثل من میرم تو چشم اینا، چون زرشک دیده ام، قبلا هم که تو چشم آدمای عادی بودم. نتیجه، پردردتر شدن یکی مثل من میشه. برای کسب هوشیاری یک آدم عادی باید کلی زحمت میکشیدم، و حالا یک آدم غیرعادی اومده میگه زرشک چیه؟ منم زرشک میخوام! جاش نیست یک لیوان که چیزی نیست، یک چند لیوان بکوبونی به دیوار؟!
بعدا اضافه کرد: یه چشمه بگم از این خواستگار محترم. مثلا مادره داد میزد پسرش که پشت در گوش وایساده بشنوه. یک جا حالا خود پسر گفت اصلا خودم میام بالا. برای من در این دنیا همه چیز در حدودی که قرآن و ائمه مشخص کرده اند، عادیه. حالا خیلی عادی نشسته ام در زاویه پسره. پسر که چه عرض کنم، مرد چهل ساله ای که یک بخش از موهاش ریخته، و شاید اگر مادرش قند نداره خودش قند گرفته باشه. تازه، مادرم هم میگفت یک بار هم ازدواج کرده. دیگه، با تجربه کاری فراوان. عین این فیلمه مرده نشسته و وقتی گفت خواستگاری سرخ شد و یا شاید هم چشماش سرخ شدن، یعنی شاید خجالت کشید!
منکه نفهمیدم چرا یک نفر بعد از اینهمه تجربه ارتباط اجتماعی باید سرخ بشه، ولی مادرش جالب بود. در اون لحظه مادرش داشته به من چشم غره میرفت! من سعی کردم که قبول کنم، چشماش اینطوریه!
دیگه هیچ چی دیگه. مادر بیچاره م انعطاف مضاعفی به کار برد. حتی از دو زبان فارسی و عربی استفاده کرد، تا این حد انعطاف. البته، بیش از حد انعطاف به خرج داد، چون قرار بود یک جا سکوت مطلق بشه. بیچاره فرضش کنیم، درست میشه. چون تقریبا طوری حرف میزد که انگار پسر توهفه شون چی بوده که حالا من ترشیده بخوام زنش بشم. زن، یا هرچی دیگه، تو آیه قرآن اومده از قصر طلای فرعون گذشت، گفت یک قصر دیگه تو بهشت بده، بعد حالا من نمیدونم اینا درباره زن ها چی فکر کرده ان؟!
حالا ما نگفتیم چقدر ارزش من میتونست بالاتر باشه، خودشون نمیتونستن بفهمن؟ بعد اون نوع رفتار! اینهمه فیلم خواستگاری از نوع ایرانیو محجبه پخش کردن. تازه، مرده هم که یک بار قبلا ازدواج کرده بود! دیگه این الآن باید خیلی چیز از ارتباطات اجتماعی بدونه. مادرش هم همین طور. اینه دین؟ اینه مذهب؟
اینا که رفتن گفتیم صدرحمت به فامیلمون. کاش برای پسرهای فامیل تور پهن میکردیم همون بچگیم برم، نه حالا. چقدر دخترهای عالی، تحصیل کرده و رتبه بودن که اسم از برادراشون جلو من آوردن! لابد من همون موقع تا میگفتن مرد یا برادر باید فکرم هزار جا میرفت. جاافتاده بود برامون که از دانشگاه هم پسر نمیگیریم. حتی جاافتاده بود که از محیط دانشگاه پسر نمیگیریم. باید عادت میکردیم که پسری که در کلاسه، فقط هم کلاسه. زمینه سرخ شدن نداشتیم. دعوای اجتماعی شاید داشتیم، ولی زمینه خواستگاری نداشتیم، و این، جا افتاده بود که اون پسر تابو هست که برای دختر همکلاسش بیاد خواستگاری!
کاش خونه مون طوری بود که همون دخترها برادراشون خواستگارم بودنو من انقدر آدم قود نمیدیدم به اسم خواستگار.
بعدا اضافه کرد: یه چیز عجیب تو این روزای کرونایی خواستگارهای منن. اینهمه مدت یک خواستگار به اسم من پاشو خونه مون نذاشته بودن، حالا چی شده تا کرونا اومده تو این روزای کرونایی هی قدمرنجه میفرمایند؟ نکته عجیبشون هم اینه که یکیشون ماسک N95 میزنه، که فقط اگر من کرونا داشتم نگیره، ولی اگر خودش کرونا داشت اشکال نداشته باشه، بده. بعد هم مادر پسره است، که اون اصلا نباید ماسک بزنه! مگر اومده قیافه اش رو من بپسندم؟ بعد هم موقع برگشتن از خونه مون هم ماسک نمیزنن؛ هر دو مادر پسرا، نه موقع اومدن ماسک میزنن، نه موقع رفتن.
یه حالتش اینه که شاید تو این روزای کرونایی فهمیده اند که عمر آدم چقدر میتونه کوتاه باشه و افتاده ان به عجله کردن در خواستگاری کردن، یه حالت دیگه اش هم اینه که میخوان ما رو کرونا بدن! نه اینکه یکی مثل من دیگه پاشو از خونه بیرون بذاره، اینا از اهدافشون میتونه این باشه، مخصوصا که مادره چشم غره هم میرفت، هرگونه چشم شور و هر چی دیگه ش هم بود میتونست نصیب ما کنه!
یه حالت دیگه اش هم میتونه هر دو باشه. ..