آه
دیشب خبر لغو 400 مجوز غیرضرور توسط جهانگیری رو شنیدم. اصلا ما با این کارهای دولتی ها پیر شده ایم. هنوز 2 سال نشده که من شرکت تازه تاسیسم رو تاسیس کرده م که به خاطر سه ماهه اولی که اعلام کرده سودی نداشته، اعتراض مالیاتی داده م. به جز این، چون می خواستیم شرکت ثبت بشه، تمام گزینه های بدون نیاز به مجوز سازمان ثبت اسناد رو انتخاب کردیم. نتیجه ش چی شد؟ هی سازمان ثبت اسناد کار ما رو پس میفرستاد که هر بار هم برای پستو گرفتن عدم سوءپیشینه کلی باید برایش پول می دادیم. آخرش هم بعد از یک شکایت به دیوان عدالت و بعد هم یک انصراف از ادامه شکایت با حذف بیست-سی مورد شرکت رو ثبت کردیم.
اصلا من برای چی می نویسم ناشر مولفم؟ برای اینکه بیش از 2 دولته که عوض شده و هنوز حمایت قانونی و بستری درستی از ناشرین محترم مولف نشده. می ری اداره مالیات می پرسه تو ناشری؟ می گی بله، من ناشر مولفم. برایت کتابچه میاره که نه، تو ناشر نیستی. حالا زود باش برای زیر یک میلیون که اعلام کرده ای هزینه چاپ کتاب داده ای مالیات بده! حتی اگر هم در نظر بگیریم که زیر یک میلیون اعلام کرده بودیم باید به خاطر قانون معافیت از مالیات درآمد زیر یک میلیون ما رو معاف می کردند؛ همه در اجرای قانون برابرند، بعضی برابرترند.
حالا، آقای جهانگیری خبر داده 400 مجوز غیر ضرور رو حذف کرده. 400 مجوز رو از کجا حذف کرده؟ مگر می شود گفت سامانه ای برای این کار هست که این کار رو کرده؟ مگر الکیه؟ ما هنوز دست اندازهای ساده قبلی رو که بیش از 2 دولت هست جلوی راهمونه حل نکرده ایم. چطور ممکنه که به این راحتی یکی بیاید و بگوید یک سری مجوزهای غیرضرور داشتیم و حذف شد؟!
اول که روحانی انتخاب شد، گفتم چیزی نیست که همه ش 4 ساله. حالا امروز می بینم هنوز کابینه انتخاب نکرده، این خبرها رو می شنوم با خودم می گم چهااااااار سال، هنوز شروع نشده!
قدرت دو سر دارد. یکی در دستان افکار عمومیه و دیگری در دست مسئولین. خبرنگارها، پلیس، پزشکان، معلمها، اساتید دانشگاه و مامورین اطلاعات جزو مسئولین هستند، و از نظر من قدرت افکار عمومی می تونه دستشون نباشه. با نوشتن حتی مجدد خبرها، با نوشتن خاطرات و تکرار مجدد افکار لحظه ای برای حتی خودمون ما می تونیم قدرت رو به نفع خودمون تغییر بدهیم. درسته که مثلا برای انجام شدن فلان کار جمع کردن نامه ای با بیش از 500هزار امضا لازمه، ولی ما با کمترین نوشتن هایمان هم می تونیم حداقل راهی باشیم برای جلوگیری از پاک شدن ها. ما نباید اجازه بدهیم قدرت به قدری به ضرر ما باشه که حتی مطلبی رو هم که در مورد خودمون می دونیم بعد از یک مدتی فراموش کنیم.
اما نوشتن ها باید چندتایی باشه. باید چند نقطه برای تکرار داشته باشیم. هنوز ما خاطره پاک کردن میلیون ها وبلاگ در بلاگفا را از یاد نبرده ایم. من چند وقت بعد دیدم که بعضی وبلاگ های بلاگفا برگشته بودند. ولی تمام وبلاگ های من پاک شده بودند. بنویسیم، در تلگرام. در پرشین بلاگ، در رزبلاگ، در سایت های فارسی، انگلیسی و هر زبانی که با آن می توانیم بنویسیم. این ها ارزش دارد.
نوجوان که بودم با اولین وب کمی که خریده بودم فیلم خودم رو موقع کنکور گرفتمو شعر این طوری برای خودم خوندم:
«بالاخره یک روز میاد که تو خوشحال باشی/ شاد باشیو بخندیو همه ش خوشحال باشی»
بعدها نمی دونستم اگر برای خواهرم که پشت کنکور سخت تری قرار می گیره براش تعریف کنم ازش استقبال می کنه. خب، فکر می کردم یکی از اون کارای وقیحانه ست که آدم باید شرمش بیاد به کسی بگه.
اون روز شاید تا حالا لحظه های خوشحالی زیادی تکرار شده باشه و هزاران بار اومده باشه و رفته باشه، ولی خیلی کوتاه مدت (یا شایدم انقدر خوش گذشته باشه که نفهمیده باشم چقدر بلند بوده).
امروز اما شرایط در حالتیه که در خوشی هستیم که یک هشدار ناراحت کننده داره ما رو به سمت ناخوشی می بره تا یک دوره و چند دوره ناراحت کننده اجباری تو زندگیمون وارد بشه...
فصل سرد سال نزدیکه، و امروز رفتن ما به دلیل بیش تر از یکی دو تا دشمن داشتن در این خانه اجباری شده. صبر بیشتر در این شرایط ضرره. زمان در گذره و من از همچنان دشمن مشترک بودن و سپر بودن در حال گذار به انتخاب های دیگر پیش رو هستم. در یک سال اخیر به دلیل کنکوری که داشتم بیشترین ساعت ها را در خانه سپری کردم. پدر و مادرم اگر اتفاقی برایشان می افتاد من اولین کسی بودم که با خبر می شد. ولی این آن چیزی نبود که آن ها می خواستند. مثل خیلی های دیگه که قدر باهم بودن رو نمی دونستند از بین بودن ها نبودن ها رو انتخاب کردند و سلام بزرگ و دعوت بزرگ رو خدمت عروس خانوم و آقا پسرشون عرض می داشتن که هر از گاهی به زور و برای یاد دادن کلمه »مادربرزگ» و نه «مامانی» به فرزندشون می اومدن.
در این مدت کسی وارد می شد، احترام ما رو نگه نمی داشت. غریبه ای که تازه 6 سال بود نهایتش فامیل درجه 2 خانه ما می شد، حق داشت در مورد جای نشستن ما نظر بده و بگه که این جا جای نشستن دخترها نیست و خیلی موارد دیگه.
قدرت شیطان زیاد بود و دوست داشت بین ما که پدر و مادر را می خواستیم و پدر و مادر که قدرت را می خواستند، جدایی بیفتد. قدرت گفت یا جای من که شماها را نمی خواهم و یا جای دختر شما. آن ها هم خودشون بارها گفتند قدرت تو بمون، کسی که باید بره این دختره.
قدرت گفت و من مرگ شماها رو می خواهم. پدر و مادر گفتند قدرت تو بمون. تو حق داری جان ما را بگیری!
دیروز به مادرم گفتم حواست رو جمع کن، خواستی بمیری تا من خونه ت هستم نمیری.
خبر فوت مریم نابغه ریاضی رو امروز صبح شنیدم. بعد هم رفتم کتابخونه و اون جا روزنامه خراسان صفحه اول تیتر درشت خبر شنیده ها رو تایید کرد. مریم، 3-4 سال پیش از طرف ایران دعوت میشه و حالا معلوم نیست بعدش و یا قبلش سرطان سینه می گیره و بعد از 4 سال فوت می کنه. کسی که اولین خبر رو به من داد که اصلا و رسما چند بار گفت کشتنش. البته میگن سرطان سینه با شیر دادن مادر ارتباط نزدیکی داره. میگن اگر مادر از شیر دادن بچه خودداری کنه احتمال سرطان سینه ش خیلی زیاد می شه.
یک احتمال دیگه هم وجود داره و اون هم اینه که چه بسا کشته باشندش. مخصوصا که حالا که حکومت ایران هم ازش استقبال کرده باشه. فکر کنید حکومت ما ایرانی ها از مریم استقبال کرده و اون بیچاره هم خبر نداشته که تو ایران آدم ها چطوری زنده می مونند. ما ایرانی ها چطوری هستیم؟ خب، وقتی یک نفر استعداد ویژه ای داره که اصلا کلا پنهان کاری می کنیم. اصلا از همون موقع که دبیرستانیه حتی نمی ذاریم صمیمی ترین دوست بچه مون بفهمه بچه ما تا حالا چند تا معلم خصوصی و یا مشاور عوض کرده یک وقت چشم نخوره و یا رقابته دیگه اون هم بشه هم کلاس بچه مون. یا بچه که بدنیا می آید، از همون اول مراسم ترکوندن تخم مرغ، آبی کردن نقطه ای از پیشونی و غیره رو می ریم. اگر مادر بچه باشیم تا یکی در بیاید از بچه تعریف کنه چنون فشار خونمون رو نشون می دیم که بالا رفته تا درجا طرف پشیمون بشه بگه اصلا بچه تو زشت، کراهت آور و وقیح تا مادره فشارش بیاد سرجاش. بعد واقعا که داره، دختره بلند کرده اومده ایران، این ایران، چه اشتباهی! چقدر اسف ناک. لابد فکر کرده ایران بعد این مدت که برنگشته عوض شده و یا هنوز در جریان مراسم حسادت کشونای ایرانی قرار نگرفته بوده که رفته خارج و عاقبت ... شد آن چه که نباید می شد. اومدنش ایران همانو تعجیل در فراهم شدن امکانات اجلش همان
بیش از 30 سال از انقلاب می گذره. اوایل انقلاب خانه های زیادی توسط عده ای اشغال شد.1 هنگام جنگ عده زیادی پولدار شدند. بعد از جنگ هنوز گاهی می شنویم زمین خواری به راحتی صورت می گیرد.
امروز اما، قدرت دست حکومتی است که در اوایل انقلاب با توجیه این که دشمن داریم تجسس را روا داشته است. امروز در شرایطی هستیم که هر ارگانی ریزترین اطلاعات تک تک اعضای خانه رو در حد نیازش در اختیار دارد. تا جایی این اطلاعات ریز هستند که دولت حتی می داند هر خانه چند اتو دارد.
در چنین شرایطی بارها ما مردم شاهد کله پا شدن آدم های معمولی ای هستیم که فقط چون اسمشون سر زبان ها افتاده بود، با سبکی خاص چپ شده اند. آدم هایی مثل همایون صنعتی زاده که بسیاری از پیشرفت های امروزی از نظر فرهنگی را مدیون آن ها هستیم کم نیستند. امروز هنوز با گذشت بیش از 30 سال باید نگران باشیم اسممان سر زبان ها افتاد چند بار باید دادگاهی شویم و چند بار باید جریمه شویم. سبکی که با آن سال ها، همایون صنعتی زاده دشمن شناخته می شد باید شناخته شود، تا باشد آدم معمولی دیگر دشمن شناخته نشود:
کاری که لازم است برای کله پا کردن یک نفر آدم معمولی انجام داد شامل موارد زیر می شود:
1- یک مقاله بلند بالا پر از مطالب حقوقی در جراید نوشته شود مبنی بر این که شخص یا گروه مورد نظر ضد رهبری بوده است
2- تجسس برای پیدا کردن عکس، نوشته و یا مدالی که حتی اگر در اقتضای زمانی در دستانت پیدا شده و نشان می دهد که تو احتمالا مشکل داشته ای
3- تلاش برای منزوی کردن، از سطح بین الملل گرفته تا داخلی و حتی اگر لازم شد انفرادی در زندان
4- حتی اگر لازم شد از جهت مالی شخص حقیقی یا حقوقی مورد نظر رو تحت فشار قرار دهیم
موارد تکراری زیاد است از این جهت. حتی یک آدم معمولی هم می تونه شامل این پروتکل بشه و بالکل نیست بشه. بنابراین دقت و توجه ماها را نیاز دارد