فتاده تخته سنگ آنسوی تر، انگار کوهی بود.
و ما اینسو نشسته، خسته انبوهی.
زن و مرد و جوان و پیر،
همه با یکدیگر پیوسته، لیک از پای،
و با زنجیر.
.
.
.
بقیه ش رو از این فایل صوتی بشنوید.
سوار اتوبوس بودم. مرد جوان به پیرزن چاق به حالت امیدوار کننده ای گفت: «برو بالا». بعد، پیرزن اومد بالا و شروع کرد به توضیح دادن اینکه این سوزن نخ کن ها تو دستش چه طوری کار می کنند. من تو ذهنم تصاویر رو برگردوندم؛ یک پیرزن چاق که معلوم بود از پوکی استخوان رنج می بره. با دستهای حنا زده که معلوم می شد روستایی هست اومده شهر برای کسب درآمد. تصویر مرد جوان رو در ذهن مرور کردم. مرد جوان، پسر اهل کار و لابد فن. خوبه، همه این ها برای اینکه راضی بشم یک هزار تومن بدهم خوب بودن.
ولی وقتی پول رو دادم و جنس رو گرفتم دیدم روش نوشته بود Made in China. من فکر کرده بودم که پشتش دارم چرخ صنعت ایرانی رو می گردونم. ولی حالا می بینم چرخ بین المللی صنعت جوان چینی رو چرخونده بودم و لابد دلالی که این وسط با دکترین شوک از اون پیرزن خواسته برای کسب درآمد جنس رو بفروشه
پ.ن.: روستا هم روستاهای قدیم. همه ما اسم روستا که می آید یاد سرسبزی و درخت، باغ و علفزار می افتیمم. ولی امروز در نزدیکی مشهد، کم نیستند روستاهایی که اسمشون روستاست و در آن ها به زور تک درخت هایی میشه پیدا کرد
خواهش می کنم من رو در این مورد شطرنجی کنید. اصول گراهای محترم لطفا نوبت بگیرین برای زدن پیشاپیش قبل از این که حرف بزنم.
سکوت
نمی گم
واقعا قباحت داره. نمیشه گفت.
امر به معروف و نهی از منکر شماها بلدین؟ این همه هی آموزش دادینو گفتین و دیدین. اینه رسمش؟
سکوت
من نوشتم، دیدم ولی ننوشتم و باز چیزهای دیگری از نو نوشتم. از من خواسته اند در این یک مورد ننویسم. در این یک مورد...
آه
در مورد هر چیزی نوشتم. در مورد هر چیزی ولی
آه
نمیشه. نمیشه. نمیشه
هی با خودم عهد می کنم که ننویسم. هی خودم رو مشغول می کنم. این ور، اون ور. آه، نمیشه.
تقویم رو میگردم به دنبال روز «پسر». چنین روزی وجود نداره. در عوض روز جوان داریم. جوان بلند بااالا علی اکبر.
زن، اصلا جوان نداریم. در عوض روز دختر داریم. در این روز هم، بحمداله امسال قراره اول مرداد قراره مردها وام ازدواج بگیرن
یادتونه اون اوایل دوره قبلی روحانی که انتخاب شده بود تو وبلاگ ها، تو رسانه ها و سایت های خبری هی چی پخش می کردن؟
قضیه یک نامه ای بود تحت عنوان «نامه تکان دهنده دختر دانشجو به فیس بوک دکتر ظریف». من اون سال تازه دانشجوی خوابگاهی بودم، هر جا حتی وبلاگ سر می زدم نامه ای این طوری تکرار کرده بود:
«این انرژی هسته ای کو؟ کجاست؟چیش به من رسیده؟من یا شوهرمو تو انرژی اتمی استخدام میکنن؟قبضامون که مدام گرونترمیشه، پس کو تامین انرژی؟ حتی اگه واسه آینده کشورم خوبه چرامابایدقربانی بشیم؟چراآبادی های نسل بعدروخاکستر ماباشه؟ماچه گناهی کردیم؟به چه زبونی بگم من انرژی هسته ای نمیخوام!»
بدون هیچ زحمتی، فقط کپی و پیست. حتی یک واو اضافه نکرده بودند
من هم ساده. دیدم وضع این دختره از نظر من خیلی هم تکان دهنده نبود. به نظر خودم، من که وضعم از اون هزار بار بدتر بودو شوهر هم نکرده بهم تهمت «اسید پاش» زده بودند همین دولتی ها، انقد وضعش بد نمی اومد. خلاصه، کلی طول کشید و برجام اومدو بتن توی مولدهای هسته ای ما ریختندو بعد از یک دوره که روحانی آمدو رفت، کلی فکر کردم به این نتیجه رسیدم که این یک جور ظاهرسازی و به دست گرفتن افکار عمومی بوده برای آماده سازی ذهن ماها برای پذیرش این بتن ریزی و آن برجام