این بار برادرم:
این رو دیگه فکر کنم اگر دنبال کننده مطالب وبلاگ بوده باشین تا حالا، خوب دریافته باشین. ولی برادرهایم هم عقربا هستند. بعد از این که برادرم بعد از زدن من به قصد کشت، خواهرم رو به طرز زشت و کراهت آوری خفه کرد، گفت «من از همه به شماها عقرب ترم. چرا نمی آیی برای من کار کنی؟»
ما گفتیم ما عقربا نمی خوایم. اقرب از رگ گردن به ما نزدیکتره خواهشا عقربا نباشین به ما.
این بار عمه م:
عمه م تا قبل از سال 89 خیلی واضح حسادت می کرد. شوهر و بچه داشت. ولی رفتارهای حسادت آمیزش خیلی واضح بود. عمه م سال 89 خیلی خوب شده بود. انقدر که دیگه یک 10 روزی می خواست مشهد بمونه مثل هر معلم دیگه ای رفته بود اسکان معلمها رو گرفته بود. بعد به ما سر می زد. تازه ما هم می تونستیم بریم مدرسه دیدنشون. غافل از اینکه تحت تعلیم اطلاعاتی ها باید زیر یک ردایی خودش رو مخفی می کرد وگرنه عمهه همون عمهه بوده.
اطلاعاتی ها از سال 89 بعد از سالها رصد، روی ما فعال شده بودن و عمه من یکی از نقش های مهم در کار اطلاعاتیشون بود. خلاصه عمه م، در این مدت بیشتر از یک روز روی ما کار می کرد که مشکل شما با باباتون چیه؟ ما هم هی می گفتیم مشکلی نداریم. ولی باید به حرف می گرفتمون.
این بار داییم:
باور کنید سالی یک بار هیچ کس نیست به ما حتی سربزند. دایی بابام که انگشتش رو تو رومون میبره بالا و میگه فقط انتقام، فقط انتقام، از سیر تا پیاز ما خبر داره. عمه م هم همین طور در حال رصد کینه توزانه ست. خاله ها، زن برادرها و غیره همه با کمک ریتا اسکیتر از همه چیز زندگی ما خبر دارند و همه بالاتفاق انگیزه بالایی از انتقام گرفتن از بابام دارند و بابام هم حواله شون می کنه سمت من. بهشون گفته میـــــــــــدونم انقدر من رو دوست دارین که می خواین سر به تنم نباشه. من این دختـــــــــــــــــــر رو انقدر دوست دارم که می خــــــــــــــــوام با صبرم بکشمش. دستم به دامنتون شماها عقربایین.
داستان داییم هم همین طوره. اون هم بعد از عمویم یک روز در اومد گفت ببین من داییتم از همه به تو عقرب ترم. 6 ساعت یک روز بعد از ظهر هفته مانده به کنکور من رو گرفت و فردایش 6 ساعت بعدترش. هی ما بهشون گفتیم شما استثنایین. وگرنه درس و کنکور اولویت داره.
و تمام هیـــــــــــــــــــــــــــــچ، جز ناراحتی از وقت تلف شده مون.
درسته ما کسی رو نداریم بهمون سربزنه ولی نان گندم دیدیم دست مردم. این ها به جز عقربا چیز دیگه ای برای ما نبوده ن تا حالا.
همون روز هم گفت من دارم به رئیسی میرم سلام کنم، شماها چیزی ندارین بگین؟ من هم در اومدم خودم رو مشغول دخترش کردم که داشت با کامپیوترم بازی می کرد و هرچی صادقانه در مورد رئیسی گفتمو ندیدم چطوری قیافه و چشماش رو کج کرده و تاب تحمل شنیدن نداره