آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

آدامس موزی، جنگ بیولوژیکی

دنبال این آدامس موزی بودم. نگاه کردم این آدامس که همه مون نوستالژیک میدونیمش و هنوز ما دهه شصتی ها سر نوستالژیک بودنش کنارش آدامس توت فرنگی و دارچینی اش رو هم میخوریم، چقدر حواسمون پرته که این اصلا ساخت ایران هم نیست.  اول که بچه بودیم این آدامس مارک ستاره های چین روی آرم شرکتش رو نداشت. بعد که این آرم اومد آدامس دارچینی اش رو داد بیرون که بیشتر شبیه پرچم فرانسه بود! دهه شصت ما نزدیک به زمان جنگ دو کره بوده. کره جنوبی در جنگ بوده که آدامس موزیش موقع جنگ ما هی دست به دست میشده.  اصلا من نمیدونم این آدامس های کره ای، چینی و ژاپنی چطور با ارتباط فرانسه وارد کشورمون میشن؟! انگلیس که از خوده و جای خود داره...

رفتم دنبال تحقیق در مورد شباهت های عجیب غریب مافیایی که در کشور ما اعمال میشه و در کره هم هست و فقط مثلا در رسانه های ما گفته نمیشه.  دیدم گواهی رانندگی اوشین کره ای سخت شده.  الآن تو کره رسمه که میگن گواهی رانندگی مهمترین مدرک زندگیه مدرک تحصیلی بی ارزشه. خوشم میاد باز لااقل این کره ایه میاد و این حقیقت رو میگه، چه اشکالی داره، برادران کره ای به جای ما بگن! از اونها اعمال و تبیین و جهاد از اونها!

اصلا از سر همین من این پست رو نوشتم. نگاه میکنم طرف فیلم کره ای درست میکنه با روحیات من ایرانی، ولی 5% مشروب خورش رو تبلیغ میکنه و به جای اینکه پوله رو به ما بدن داده ان به این ها. و خوردن از اینها و تبیین از اینها. یک عادی سازی از سمت اینها صورت میگیره که چه اشکال داره که زنها از باسن به پایین لخت باشند و آرایش غلیظ بکنن و یک ذهن درگیر قبلا برای جوان های ما آماده میکنن که اسمش رو گذاشته ان پورن. یک ذهن درگیر جوان ناشی از انفجار پورن از پشت گوشیش.

بعد از مدتی اون جوون میاد میرسه و میگه از مضرات بیت کوین بیشتر بگو اینکه قیمت زمین ها چقدر گرون شده. جوان چند دهه قبل هم میگه من تا وقتی یادم میاد هیچ وقت پیشرفت نکردم و همیشه تو زیرزمین بودم. میگن دیگه از سال 1354 خونه های خالی تعدادشون از خانوارها بیشتر شده و حالا که میخوایم مالیات بگیریم از یک هزارم فقط میتونیم مالیات خونه خالی بگیریم!

***

یک سال دیدیم کفشدوزک هفت خال زیاد شد. یک سال دیدیم پروانه زیاد شد و امسال نگاه میکنیم مجموعه ملخ، شب پره و موش زیاد شده!

به اینها میگن جنگ بیولوژیکی؟

اهواز که رفته بودم خیلی جالب بود. این ور رود کارون با نام محله قدیمی نادری (جدیدا سلمان فارسی!) پر از سوسک و موش بود و اون طرف رود با نام کیان پارس تمیز و مرتب! میگن مسئولین، کیان پارس مینشینن! قشنگ آپارتاید رو اونجا با فاصله چند دقیقه میبینی! اصلا همه چیزش اینطرف رود و اونطرف رود داره. مثلا یک پارک داره با یک پل! اسم پلش طبیعته و اینطرف پل میشه پارک عامری و اونطرف پل میشه پارک کیان پارس! یک عالمه اسم کیوان دیدم و جالب اینکه برحسب میزان خدمت و قدرتی که خانواده شهدا در این شهر بعد از شهادت فرزندانشون داشتن شهرداری اسمشون رو نگه داشته بود.

حالا فکرش رو بکنید کل این اهواز یک ساعت دو ساعت پیاده روی میتونی دورش بگردی. ولی چون گرمه، رطوبت و حرارت داره معمولا ترجیح میدی با ماشین این طرف اونطرفش بگردی.

سفرنامه اهواز مطلب جالب زیاد داره که میخواستم تایپ کنم، فعلا حالا این رو به عنوان بخش اول داشته باشین تا بعد بقیه اش رو بگم.

زنان کلفت، مردان جنگجو

این رو جستجو کردم و نتیجه دوستان کلفت اومد! کلفت به معنای ضخیم و گردن کلفت و نه اونی که من میخوام!

بعد از یک مدتی سر هر شغلی مثل خیلی پیشقدم های دیگر در کارها از شغلم ناراضی میشم. هربار سر یک شغلی شروع میکنم و همون اول میگم که قصد موندن ندارم! در نتیجه، مثل خیلی مشاغل آمریکایی ها که فقط در صورت نیاز و برای تولید ثروت راه می افتن، وارد شغل میشم و بعد هم بدون هیچ گونه چشم داشت و مزایایی از شغل خارج میشم!

یه مدتیه، حالا رفته ام تو کار هتل. نگاه میکنم این هتله سورنائه، اون یکی سارینائه! میگم کاسه بشقاب هاشون هم مثل همه! پس، آیا مثل این شیرینی فروشی محل (قدیمی ترین شیرینی فروش شهر) هزارتوی چند شعبه مال یک خاندانه داره میگرده؟! کلا خیلی دنبال سرش نیستم البته!

پشت سیستم نشسته ام. صفحه یکی از مشتری ها جلوم بازه. نگاه میکنم خانوم مسافری هست که شغل خانه دار براش معرفی شده. انقدر در شرح وظایف شغل خانه دار هتل دقیق شده ام که تا لحظاتی فکر میکنم منظورش همون خانه داری هتله! بعد که به اعماق ذهنم مراجعه میکنم میبینم دو تعبیر متفاوت دارن این ها! یعنی شاید بیشتر تا همون دهه هفتاد که هتل ها انقدر کتابی نشده بودن خانه دار کدبانوی خانه بود که کوکب خانوم در کتاب فارسی دوم سوم دبستان تخم مرغ های زیادی داشت و غذا خوب میپخت!

اما حالا قضیه فرق میکنه. دیگه دهه شصت نوستالژی نیست و دهه هفتاد نوستالژی شده! دیگه داستان کوکب خانوم از کتاب فارسی دبستان حذف شده و به جایش خانه دار زنی است با شرح وظایف مشخص در هتل که به او حقوق میدهند!

مسافر که در هتل به عنوان مهمان شناخته میشود، تا زمان تخلیه حق مالکیت اتاق را دارد. پس از تخلیه چک اوت میشود و پس از آن اتاق در اختیار خانه دار قرار میگیرد تا کلفتی کرده و آن را تمیز و مرتب کند! در ازای این فرآیند کلفتی به این زن حقوقی داده میشود و این زن خانه دار است! گستره مفهوم خانه داری از آنچه که تا دهه فوق نوستالژیک شصت که فراتر رفت، گستره مفهوم مهمان و مسافر هم فراتر رفت. امروز البته، یک اتاق، ولو مسافر پس از یکسال آن را تخلیه کرده باشد، به همان سرعتی تمیز میشود که اتاق چند ساعته! البته، خانه داران توانایی های فوق العاده یک زن خانه دار معمولی که در خانه خودش هم کار میکند نیز باید داشته باشد. مثلا اینکه موکتهای بزرگ و سنگین را جابجا کنند و یا تخت را بلند کرده و جای بلمن را بگیرند! مفهوم مسافر هم میتواند گسترده تر باشد1! مسافر یا مهمان به حکم پولی که میدهد گاهی انگار صاحبخانه است! قوانین خودش را دارد و گویی ترک اتاق پس از چک اوت برایش معنی ندارد! این مفهوم گسترده شده و مسئول پذیرش به دنبال خانه دار که آیا شلوار لی ارزشمند مسافر بالای توالت فرنگی را در سطل زباله انداخته است و یا خیر! اگر انداخته است، بگردد پیدایش کند!

حال، فکرش رو بکنید رهبری مثل خامنه ای که متولد قرن پیش است، میگوید خانم ها باید خانه دار باشند (!) و ما در ذهنمان چه چیزی تداعی میشود! البته، الآن که جنگ هم هست. مهم نیست که باز چه تعبیری از جنگ خواهیم داشت. فقط کافی است به مفهوم خانه داری زن مراجعه کنیم و از آنطرف مرد را جنگجو بدانیم! هرچند در بخشی از غرب برعکس این عبارت تولید کننده کتابی باشد!




__________________

1- از همان لحظه چک این check in در هتل ها که ساعت 14:00 است و شما کلید اتاق خود را تحویل می گیرید تا زمان تحویل کلید و خروج که چک اوت checkout که ساعت 12:00 است شما موظف به رعایت قوانین بین المللی و ملی هتل ها هستید.

آدمها، مکان ها، تجربه تجربه

بعد از مدتی زندگی، آدم یک چیزهایی دستش میاد. امروز میخواستم درباره آدمها، مکان ها و چیزها بنویسم. قبلش یک جستجو کردم و دیدم چخوف نمایشنامه ای با این عنوان دارد. البته، موضوع مورد نظر من رو پوشش نمیده. بنابراین، دست به قلم شدم!

کتاب و قلم دو موجود باورنکردنی. خدا به قلم و آنچه که با آن مینویسن قسم خورده.

باید مینوشتم. اینکه چه تجربه ای تا حالا کسب کرده ام. البته، من زیاد نوشته ام. یک وبلاگ اینجا، و یک چند دست خط و کتاب چاپی، حاصل نویسندگی من در این چند سال هست. فکر میکنم حالا که کتاب دست خطم به صفحه 250 رسیده، از خودم خوب اثری به جا گذاشته ام!

فعلا هنوز باید بنویسم.لااقل این یک پست رو اینجا باید میگذاشتم.

امروز نگاه کردم دیدم این کمه که ما نمیدونیم چرا گاهی به برخی مکانها انقدر علاقه پیدا میکنیم. بررسی کردم در تاریخچه ذهنم و دیدم دلیل علاقه ما به ماندن و رفتن به برخی جاها فقط سر صرف آن مکان نیست، بلکه کائنات و آدمهای دیگر هم باید بخوان که ما رو یکجا ببینن!

این رو سر تجربه میگم. علاقه، به نوعی یک ارتباط یکطرفه نیست که به وجود میاد. علاقه و کشش به دیدن آدمها و تصور آنها در مکانها میتونه حتی چند بعدی باشه.

برمیگردم به گذشته و نگاه میکنم یک نقطه از مکان سرسبز خیلی حضور داشتم. بچه بودم و اسباب بازی های خانه کفاف سر رفتن حوصله ام در خانه را نمیداد. برای همین بیرون میرفتم و در نقطه سرسبز محله مون سالها رفت و آمد داشتم، غافل از اینکه بزرگترهای محل و حتی همسن هایم من را از پشت پنجره ها نظاره میکردن!

این حضور من در آن محله و رفت و آمدم سبب شد، نه تنها خودم سالها بعد، بلکه دیگران هم بخواهند که باز هم من را در این محل ببینند!

این رفت و آمد من در آن محل چه اثری داشت؟! شاید بخشی از طبیعت آنجا شده بودم!

گذشت زمان، و رفتن ها و حتی تغییر فضای ساختمانی محل کم کم باعث شد که خود محل کم کم اثر حضور من را کمتر بخواهد ببیند! شاید آنها که من را آنجا میخواستن ببینن دیگر آنجا نبودن!

این موضوع رو تاحدی بخوام بگم، انیمیشن کوکو، ماجرای مادربزرگ مکزیکی خوب نشون میده! اساس داستان این فیلم بر پایه یک مفهوم در فرهنگ مکزیکی به نام روز مردگان است. کشش و علاقه پسر 12 ساله به موسیقی باعث میشه سیری در تاریخ و البته با حضور مردگان داشته باشه و واکاوی دلیل نرسیدنش به این استعداد رو بکنه. در فیلم، نشون میده مادامی که مادربزرگ خاطر مرده ای رو زنده میکنه، آن مرده در ارتباط با این فرزند وجود داره، و این آخر داستانه

یک کسی بهم گفت که مادرش فوت کرده و دوست نداره بعد از مرگ مادرش با او ارتباط برقرار کنه؛  اصلا دوری و دوستی!

بهش گفتم اگر دستخطی، تار مویی و یا لباسی از مادرش داره بگیره که باهاش ارتباط بگیره. هیچ چی دیگه، گذشت و فرداش گفت درد و رنج مادر را دیدم!

گفتم اگر اینطور بوده خودت در درد و رنج بودی! تجربه نشون داده که وقتی مثلا در خواب رنج مادرت رو میبینی این خود تو هستی که در رنجی! بلند میشدی بخاری رو نگاه میکردی، اگر عفونتی چیزی داشتی درمان میکردی و اینها

حالا این چیزها به چه درد میخورن؟!

مشکلی رو حل میکنن. ما در دنیای امروزمون دنبال علایقمون هستیم. در جستجوی این علایق در فضای مجازی میگردیم و حتی گاهی برخی فراتر برای ما راه حلهای زندگی مجازی رو متصور میشن، که من میگم این عملا شکست خورده است.

فضای مجازی اگر نتونه به حضور در فضای فیزیکی منجر بشه و عینیت پیدا نکنه، درست نیست!

الان پایه حضور اجتماعی مردم در مکان ها به درستی درنظر گرفته نمیشه!

این  رو خالقان گچ پژ به خوبی درک کرده ان. اصلا برای همینه که فراماسونرها انقدر به دستکاری محله ها علاقه دارن. دلیلش اینه که فرهنگ تو رو حضور فیزیکی تو در مکان میسازه!

نمیشه! یک تغییر اساسی باید صورت بگیره، اول در ارتباط با خود آدمهاست؛ آدمها در مکانها!

دو پست قبلی، یکی از دوستان گفته بود، چاره چیه؟! اینجا جوابم تا حدی روشنه، و اونم اینه که بخواهیم که بعنوان آدمها در مکانها همدیگه رو بپذیریم. اینکه مثلا من بگم دوری و دوستی ممکن نیست! دوری و دوستی امکان پذیر نیست!

اینکه مثلا من دیروز در مکانی حضور داشتم، و حالا بعد روشن شد که رئیس مثلا از حضور من ممانعت میکرده که نباشم تا بعدا دختر 15 ساله اش کار من رو بکنه، درست نیست.

کتاب «در جستجوی زمان از دست رفته» پروست هم به طور ویژه دو بخش اختصاص داره به نام «نام جاها: نام»، «نام جاها: جا». وقتی بخش یک کومره را میگوید از کودکی اش در محیط پرگل و درخت نزدیک کلیسایی که در آنجا آرزوی نویسندگی اش را میکند، شروع میکند. کومره در واقع، عشق کودک و مادر است. بعد او، متوجه اطرافیانش میشود، و آلبرتین را میشناسد. آلبرتین نماد دختر و عشق بیرون از خانواده است. اما این، صرفا به شخص آلبرتین مرتبط نیست. بنابراین، کتاب دوم نام جای دیگری را میگیرد، و آن طرف گرمانت است. اگر چه میتوانست فقط گرمانت باشد، اما چون جا و مکان به همان اندازه اشخاص اهمیت دارد، کتاب از عنوان طرف استفاده میکند.

من این را بعدا با جابجایی سوممان در شهر بیشتر درک کردم. فقط چهار خیابان آنطرف تر افراد جدیدی بزرگ محل محسوب میشوند، و ارتباطات بین افراد را مدیریت میکنند. بزرگ محل هنوز وجود دارد، در کنار تولید شدن یک شخص که قبلا وجود نداشت. دسته ای از جوانان که علاقه ای به استخدام شدن برده وار و بدون پول کارگری امروز ندارند حوصله آزمونهای استخدامی تک نفره را ندارند، و پس از پایان تحصیلاتشان که معمولا تحصیلات دانشگاهی است ترجیح میدهند دوران سالمندی را آغاز کنند! البته، خودشان را نیت (Neet1) مینامند. و ما این را نمیخواهیم. اغلب کسانی که فعلا بزرگ محل هستند، این افراد را نادیده میگیرند. چون این هم یک خواست دو طرفه است. هم خود نیت ها و هم ساکنین محل ترجیح میدهند ارتباط کمتری داشته باشند تا مدیریت ارتباط کمتری بوجود بیاید: No News, Good News


_____________________

1- Nothing Employment Education (NEET)

تک بی‌جواب آلمان در جنگ ترکیبی، وقتی دیپلماسی آن را نمی خواهد!

الآن جنگ که ترکیبی اسمش رو میآرن، قبلا هم بود. فقط زمان قاسم سلیمانی جواب تک های دشمن رو میدادیم، خودمون هم تک میزدیم. یعنی جنگ یک طرفه نبود. اگر جنگ ترکیبی بود ما هم تو جنگ بازی میکردیم. الآن تمام کشورها، دیگه اخیرا حتی افغانستان در این جنگ ترکیبی تک میزنند، و ما هیچ پاتکی نداریم!

زمان سلیمانی مثلاً اگر می اومدند یکی از پالایشگاههای ما آتیش میگرفت ، میگفتن نقص فنی شده ، یعنی نمیگفتن که تو جنگ ترکیبی و خرابکاری سوخته، ولی همون هفته خبرش می رسید که یه پالایشگاهی هم تو حیفا آتش گرفته و لازم هم نبود کسی بگه که این پاتک ما بوده! و مردم هم بیصدا خوشحالی میکردند که جواب اونا رو دادیم، حتی جواب آمریکاییان رو هم به همین شیوه میداد یادتونه که چند تا کشتی آمریکایی ها هی پشت سرهم دچار نقص فنی می شدند؟!

همین کارا و جوابهای بیصدای قاسم سلیمانی باعث میشد که دشمنان مثل الان هار نشوند. الان اون آلمانیه هار شده. بعد از ۱۵سال کش کش کردن بالاخره اومدن و شارمهد1 رو  زدند ، حالا اینکه دیره به کنار ولی آنقدر تک های اخیر رو تو جنگ بی‌جواب گذاشتن که تیم المانیه راه افتاده تمام پروژه های ناتموم شارمهد رو کامل می‌کنه، آلودگی میکروبی تهران و قم و جمکران و غیره2. اگر الان جواب این تک رو بخواین بدیم باید ۴تا مدرسه رو تو آلمان بیصدا مثل خودشون به همین شکل آلوده کنیم تا بشینن سر جاشونو و فک نکنن که بزن در روئه! ولی ما مسلمانیم و اینطوری عمل نمی‌کنیم ولی حداقل میتونیم ۴تا پادگانشونو آلوده کنیم که حساب دستشون بیاد!  این آلمانها گوشت ما به مزاقشون خوش اومده از زمان حلبچه و کردستان که مردم ما رو شیمیایی کردند3 عادت کردند، الان همه ایرانیا فقط انتظار جواب می‌کشند ولی صدایی نمیاد که معلوم بشه تروریست‌های خوشرنگ اروپا جوابشونو گرفتن... اینجا دیگه جای سکوت نیست یاد اون می افتند که امام علی یه جایی می‌گفت که چطور مسلمون می‌تونه شب بخوابه در حالیکه دشمن به شما حمله می‌کنه و گوشواره و پابند زیور دختران کشورتون رو از پای اونها میکشه!

پابند زیور دختران دهه شصتی رو که کشیده ان، هیچ. باز دختران اینها نفر بعدی هستن!



بعدا اضافه کرد:

مملکت به فنا رفته، یعنی انقدر ذوق مرگ حضور سخنرانی زن سیاست مدار غربی باشی که دیگه نبینی یک حضور آن زن تحقیر زن ها رو تا کجا نشونه گرفته ان. عکس شباهت پوشش آنگلا مرکل4 و رئیس سازمان محیط زیست سابق ایران (معصومه ابتکار) رو دیدم برام جالب بود، که میگذارم خودتون قضاوت کنین:

اینجا مجمع زنان ایرانی میگذارن، فکر میکنی دارن کاری میکنن! این هم عکس خوش و بش معصومه ابتکار به عنوان یک ایرانی تاثیر گذار در مجمع زنان با آنگلا مرکل، که ببینی اگر من این ها رو نوشتم یا جای من بوده یا جای این، و اتفاقا صدالبته جای آنگلا مرکل بسیار بلند محفوظه!

امروز، دیپلماسی و مجمع زنان ما دربدر دنبال گرفتن یک وقت از آنگلا مرکل هستند. بعد اونوقت من اینها رو دارم اینجا مینویسم! صدالبته، اگر بشه این خانوم در حالیکه من رو عنصر نامطلوب میشناسه سخنرانی میکنه! در عوض، ما چی میگیم؟! پرچم آنگلا مرکل رو سالهاست که بالا آوردیم!

پوشش معصومه ابتکار در اینجا چی رو میگه؟! میگه الگوی من خانوم مرکل بوده! هرکس به عشق من کتابی خریده و امضایی گرفته، امیدی داشته باشه که امضایی بعدا از اینجناب خانوم مرکل میگیره!

_________________

1- جمشید شارمهد، سرکرده گروهک تروریستی تندر که از آمریکا عملیات مسلحانه و خرابکارانه در ایران را هدایت می‌کرد، ارتباطاتی هم با آلمان داشت. «شارمهد در سال 1387 عملیات انفجار در حسینیه سیدالشهدای شیراز را طراحی و هدایت کرد. در آن اقدام تروریستی، 14 نفر شهید و 215 نفر از عزاداران حسینی زخمی شدند. گروهک تروریستی تندر در سال‌های اخیر نیز قصد اجرای چند عملیات بزرگ را داشت. منفجرکردن سد سیوند شیراز، انفجار بمب‌های سیانوری در نمایشگاه کتاب تهران و منفجرکردن حرم حضرت امام خمینی(ره) هنگام برگزاری مراسم عمومی ازجمله این عملیات بود.

2- آخرین مثالش آتش سوزی امشب 15 اسفند 1401 در فرودگاه شهید دستغیب شیراز هست که میگن تلفات جانی نداشته.

3- حمله شیمیایی رژیم صدام علیه ایران در هشت سال دفاع مقدس (1359-1367)، جنایتی نابخشودنی است که با مشارکت شماری از کشورهای غربی و از همه مهم‌تر آلمان انجام شد. گزارش 11هزار صفحه‌ای ارسال شده در سال 2002 برای سازمان ملل، جزئیات نحوه تشویق عراق از سوی شرکت‌های آلمانی برای تولید سلاح‌ها اعم از شیمیایی و معمولی را تشریح کرد.

4- آنگلا مرکل صدر اعظم آلمان بود که طی ۱۶ سال صدارتش با پوششی ساده و یکسان، اما رنگ‌های زیاد و متنوع سخنرانی میکرد

ان الله لایغیر ما بقوم

تو خوابم همش سوار قطار بودم. انگار نمیدونستم میخوام به کدوم سمت برم! بیدار که شدم گفتم کمی تحلیل کنم!

هر روز جنس ها گرون تر میشه و نمیدونی فردا به چی بیشتر نیازت میشه. میری خرید سیسمونی و مغازه دار هم که میاد کمکت کنه میگه خانوم این کفش خیلی جنسش خوبه ولی متاسفانه زود کوچیک میشه! دیگه این رو گفت من هم خرید نکردم!

در عوض رفتم کلی خرید دیگه کردم. یک گوینگ بال دهه شصتی بی برنامه کمی گرون تر خریدم و نگاه میکنم حالا رفتم خونه و یک عالمه اسباب بازی که هییییچچ وقت خراب نمیشن تو اتاق سیسمونی گذاشته ام! از کفش خبری نیست. چند دست لباس؟! لباس چطوری؟! میخواد عکس بندازه. واای که اون جنس خوبه رو خانومه درست نشونم نداد و من هم نخریدم!

میگن خدا وضع قومی رو تغییر نمیده مگر خودش بخواد. حرفش درسته. الآن میگن ما نگاه میکنیم به جای ستمگر ستمدیده رو میگیرن میزنن! این حرف تا حدی درسته!

چند روز پیش تو هتل پسری رو دیدم که جزو آدمای شاخص تو ذهنم حک شد. نگاه کرد کیکها رو داشتیم میبردیم و به معلمش نشون داد و گفت آقا این کیک ها مال ما نیست که دارن میبرن؟!

بقیه اش رو نایستادم ببینم. فرداش موقع رفتن دیدم که دارن با معلمش یقه این رو میگیرن! گفتم چی شد ستمدیده رو با کمک معلم دارن میزنن؟!

مشکل پسره هم اتاقی هاش بود. خسارت کثیف کردن اتاق رو داشتن میگرفتن و این هم باید میپرداخت!

ماهم همینطور هستیم داریم با قومی زندگی میکنیم که جایی که باید خسارت بدیم همه مون با هم مجبوریم بدیم! این معنیش این نیست که ستمدیده به جای ستمگر داره میخوره!

این هتل برام انقدر جالب و آموزنده بود! یک پسری دیگه نفهمیدم کی بود. بخشی از جامعه بود. میومد نقاط خاصی از پله ها آب دهن مینداخت! کاملا موز مار! با این کارش قشنگ مشکوک شده بودم! میگفتم این آب دهنش رو سیاسی میندازه!

کلا نهایتش صد نفر پسر بودن. یک جای دیگه معلمشون دایرة المعارف من رو کامل کرد. پسرها بی سر و صدا ننشسته بودن. معلم اومد که ساکتشون کنه. صندلی رو بلند کرد بالا. کاملا فیزیکی! بعد هم گفت بچه ها هرکی سر و صدا کنه، چی؟!

هیچ صندلی رو گذاشت پایین!

گفتم این هم از دولت ما و مردمش. فیلم های هندی رئیس جمهور شدن شخص رو خوب نشون میدن. فیلم هندی نشون میداد طرف میخواد رئیس جمهور چند ایالت هند بشه. قشنگ میرفت فیزیکی چند نفر آدم خاص رو با کتک لت و پار میکرد و بالا میرفت!

اینجا هم همینطوره. میگی این چطوری رئیس شد؟!

خلاصه، هرطور نگاه میکنیم این جمعیته که داره تصمیم میگیره جامعه به کدوم سمت بره! البته، ما به عنوان فرد نقش داریم ولی ناچیز دیده میشه. مثل جریان مثلا کرونا میمونه. قشنگ یادمه اون اوایل که کرونا اومده بود، آلودگی هوا هم بود. باد میومد حالت بدتر میشد. یک وقتی میدیدم حالم بهتر شد. نگاه کردم مثلا اجبار کرده ان که همه با هم بیرون نیان! اول فکر میکردم که این هنر مقاومت و تمیزی من بوده که باعث شده حالم خوب بشه، ولی نگاه کردم جریان بزرگتر وابسته به اطرافیان و جامعه بوده که وضع بدتر اتفاق نیوفته!

همه چیز دست خودمونه و از همه مهتر دست جمع.

الآن مثلا دوباره هوا آلوده شده. باید خیلی حواسمون میبود که این اتفاق نیوفته. حالا افتاده. کرونا و اون شرایط اقتصادی که اومد باعث شد کار همه گیر بشه. برای بهمن امسال نرخ تورم بازار 50 درصد تو شهر رو دادن. دلار با یک پیش بینی از پارسال میرفت به سمت 60هزار تومن و حالا داره 50 تومن رو میبینه! یکی همین مرداد امسال میگفت تجربه نشان داده، وقتی که میگن مطمئن باشید که قیمت دلار از 50 و 60 هزار تومن بالا نمیره، یعنی مطمئن باشید و شک نکنید که حتما به این قیمت میرسه. خیلی خوب بود که یک باری یک کاتالیزور بدن (مثلا تعداد بالای مشتری ظرف دو روز!) و این حساب تنگی ما رفع بشه، ولی نشده و نتیجه این نرخ تورمه. چند ساله که نرخ تورم دو برابر میشه و در عوض حقوق ها صد درصد بالا نمیره، مخصوصا حقوق بازنشسته ها!


بعدا اضافه کرد:

یک زمانی بود که ما دهه شصتی ها بیشتر باهاش آشنا هستیم. پوسته کیک ها و محصولات غذایی بی رنگ بودن. ترکیبی از رنگهای زرد، قرمز، سبز  آبی و نارنجی بودن. تعداد رنگهاشون محدود بود. و ما با آنها آشنا بودیم. بچه 5 ساله همیشه پفک دوست داشت و هفت-هشت ساله که میشد ماکارونی میخورد! آن زمان نان رضوی معروف بود و فروشگاههای بزرگی در سطح مشهد داشت.

یکباره دهه عوض شد. کیک ها و چیپس ها و حتی پفک هایی با پوسته هایی که درونشان نقره ای بود و روی آنها طیف وسیعی از رنگ کار شده بود روانه بازار شد. کم کم طوری شد که ما اصلا اگر کیک با طرحهای قدیم میدیدیم تعجب میکردیم! یکی از پیشتازان این عرصه در زمینه کیک و شکلات همین شیرین عسل معروف فعلی بود. هنوز هم تقریبا میشه گفت که بی رقیبه!

دوره دوره تورم شد. اگر هر چیزی گرون میشد دلیلی داشت. مثلا اگر لپ تاپ بالا میرفت دلیلش عرضه تراشه های جدید بود. همزمان نرم افزارها امکان ارائه روی سخت افزار قدیم نداشتن و اصلا معنی نداشت که مشتری لپ تاپ رو خارج از تاریخ انقضا خرید کنه. حتی اگر میشد شیر تاریخ انقضا گذشته خرید، لپ تاپ منقضی شده نمیشد خرید!

قیمت ها بالا و بالاتر رفت. هر روز عرضه جدید چاپگرها و ورقهای خاص کیک با یک درصد متنوع میشد و هر روز وابستگی بیشتری به خارج پیدا میکردیم. در مورد صنایع غذایی دوره تنفس گاهی پیدا میشد. همین چند وقت پیش که همه کیکها گرون شده بودن، دونات نان رضوی با قیمت 700 تومن هنوز ارزان ترین بود. شرکت نان رضوی هنوز پوسته های کیکش رو نقره ای و با طیف چند رنگ نکرده بود! او هرچند که عرضه های متنوع مشکل پسند داشت، ولی قیمت های ارزان در آن هنوز پیدا میشد!

اما همین هم دوامی نداشت. بالاخره قیمت چاپگرها و سایر کالاهای دیجیتال تولید کاغذ کیک داشت سر به فلک میکشید!

این اتفاق برای همه عرصه های تولید افتاد. امروز در مغازه میریم فروشنده کلی سخنوری درباره شیشه شیر خارجی میکنه: این شیشه شیر که قیمتش یک میلیونه (!) از پستان مادر هم بهتره! دیگه شیر از دهن بچه نمیچکه! لباسش رو کثیف نمیکنه و همه جا رو به گوه نمیکشه! ما مشتری های پشیمون زیادی داریم که رفته ان شیشه شیر ایرانی خریده ان و دست از پادراز تر برگشته ان و شیشه شیر خارجی خریده ان!

طوری قیمت ها رو بالا کشیده ان که پدر مادرهای دهه شصتی حاضرن بمیرن و جون بکنن بلکه صد میلیون جور کنن تا جهاز دختر دم بختشون رو جور کنن!

زمانی ما دهه شصتی ها با جاروهای دستی سنتی رشتی طوری تربیت شده بودیم که اگر ذره ای خاک کنار خاک انداز باقی می ماند، ناراحت میشدیم و عزممان رو جزم میکردیم حتما همین یک ذره خاک رو هم جمع کنیم. این افتخار تمیزی دخترانه فقط مربوط به دخترهای مدارس پایین شهر نمیشد و بلکه دختر مدرسه غیرانتفاعی هم همین نظر رو داشت، با اینکه خانواده های ما همه جارو برقی داشتن!

اما فرزند دهه هشتادی امروز، همین فرزند ماها فرق کرده. اون اصلا شاید نخواد که کنار تختش رو جارو کنه! شاید تنها راه حفظ برتری یک خانواده دهه شصتی خرید جارو برقی باشه. جاروبرقی که گرون شده، باعث میشه اصلا جارو نخریم! اصلا جارو نخریم، اصلا ازدواج نکنیم!

اصلا خانه نداشته باشیم، اصلا بچه دار نشیم!

اصلا آخرش که چی؟!

خانواده از دو رکن پدر و مادر تشکیل میشه، و اگر یک نفر ناراضی باشه، اتحادی شکل نمیگیره! حالا تو بگو دختر خانه را راضی کردی، پسر رو هم میتونی راضی کنی؟!

اونهم تو جمع پسرانی که مادرانشان یادشان نداده ان که خودشان رو خوب بشورن، ولی تا توانسته ان برایشان لباسهای فاخر خریده ان! موهایشان را فشن کرده ان و عجیب، خیلی بیشتر از حتی دخترها (!) به خودشان میرسن! حال که به پسر رسیده ای، پس دختر چه؟!

چه طور است بازی زن، زندگی آزادی راه بیندازیم؟!

آری این است که میگوییم جامعه است که اینطور میخواهد. خواستگاه تورم و مشکلات اجتماعی و اقتصادی از همین خود ما ریشه میگرد.

نگاه میکنی، عرصه ورزش جایگاهی برای ایران درست کرده است. آنجا ریشه فساد دوانده میشود. از آنطرف وزیر ورزش با بالگردش چپه میشود و پشتک بارو میزند، و از آنطرف صدای فوتبالیستها در می آید که ما سرمربی نداریم! هفته هاست که سرمربی نداریم. ریشه یابی میکنن و میگن ما منابع ارزی خوبی خارج از کشور داشتیم و داشتیم برای آنها برنامه ریزی میکردیم!

ارز گرون شده دیگه، یک فکری باید براش بکنن! این فکر شامل دور زدن ما مردم هم میشه. می آیند یک سهام استقلال تو بورس میگذارن و ما میخریم، عجیب این سهم همیشه ضرر ده هست و حتی تو مثبت بازار منفی میخورد! در عوض سرمربی تعیین نمیکنن و نگران منابع ارزیشون خارج از کشور هستن

میگردی دنبال فرهنگ میبینی همه جا علی کریمی صدا داره. اصلا گوگل برایت نتیجه جستجو رو بالا نمی آره، در عوض میگه دنبال زندگی علی کریمی و همسرش میگردی!؟

یادم می آید این علی کریمی خیلی اعصاب خورد کن بود. این گزارش گر خبری داد میزد علی کریمی و بعد این همینطوری با توپ میدوید! میدوید و بعد هم گل هم نمیزد! و فقط هی میگفت علی کریمی! ده نفر تیم یازده نفره یک طرف و این علی کریمی یک طرف. باشگاهش رو دیدی؟! مربی باشگاهش رو دیدی؟! خانه لوکسش رو دیدی؟! زن زندگی آزادیش رو دیدی؟!

حتی منکه دختری هستم و بازی خیلی کمتر از پسرها میبینم همه اش این جلو چشممه! عجیب اگر حسودی هم بکنم، چیزیش نمیشه!

حالا که بحث به اینجا رسید دلم نیومد یک اشاره ای به مهاجرت از شهرها و روستاها به شهرهای بزرگ نکنم. ماها که وسط شهر نشستیم تغییرات رو کم کم میبینیم. انقدر به این پایتختها و مراکز شهرها میرسن که آدم میگه حتی اگر شده به اجاره سخت و سنگین، میام مرکز شهر، میام شهر بزرگتر که کار باشه، دو قدم راه رفتی دستشویی باشه، نظافت باشه!

ماها که مرکز شهر نشستیم و اجاره میدیم خیلی حرص میخوریم که فقط به این نقطه از شهر خوب میرسن. هر روز دستشویی های کانکسی اضافه میکنن، هر روز وضعش بهتر از دیروز میشه. بازارش از رونق نمی افته و هر وقت بخوای کار ولو به کارگری و خدمتکاری برای سالمند و کودک هست!

برعکسش شهرهای کوچکتر و حاشیه شهرها. با اینکه تلاش های خوبی برای رونق دادنشون صورت گرفته، سرشون دعوا هست که چطوری بهش آب، گاز و برق برسونن! وقتی گاز میرسه میگن اول به اعیان نشین ها دادین، وقتی پروژه احداث مرکزی زده میشه، یک دولت میرسه و دولت بعدی خراب میشه!

چون مرکز شهر نیست و بازار مثل بازار مرکزی نیست، هر 500 متر دستشویی نداره. تعداد مساجد شیعیانش کمه و هزار تا مشکل دیگه از جمله هر روز تغییر کاربری زمین های کشاورزی به مسکونی و قاطی شدن آب و هوای سم زده گیاهان با بوی لاستیک صنایع و غیره از جمله مشکلات عجیب غریب محلات و شهرهای غیر مرکزیه!

حالا، طرف نخبه شهر کوچیک خودش شده. خسته از بیکاری و خاک و دود و سم میاد مرکز شهری مثل مشهد. همه چیز خوبه تا اینکه همین مرکز هم کفاف احساس روستایی این نخبه رو نمیده. روستایی با صدای خروس و مرغ بزرگ شده و حیوانات و طبیعت در دوران کودکی و خردسالیش نقش اساسی داشتن. وارد مرکز شهری شده که هر 500 متر دستشویی داره، ولی به خاطر مترو (!) درختان سپیدارش و طبیعت و فضای سبزش رو خراب کرده ان! هر سال از این نظر دریغ از پارسال

همه سیستم های خودروها به مسیریاب مجهز شده ان. مسیریاب کمک میکنه تا راههای کم ترافیک تر رو انتخاب کنن. در نتیجه، کوچه و خیابان های اطراف ترافیک شهری مرکز پر از انبوه ماشین میشه که پیاده از لابلاشون باید رد بشه!

اینجا، جایی در آمریکا رو نشون نخبه میدن. نخبه روستایی دیگر در مرکز شهری که دو دهه است به آن مهاجرت کرده، جایی نداره. دلش برای هوای تمیز و مرغ و خروس روستا تنگ میشه. میگه کجا برم؟ ژاپن که راهم نمیدن، بلکه برم یک کانادایی، آمریکایی جایی! هر بار هم عکس های شهرهای مثل روستاهای چند ایالت این کشورها رو نشون میدن، و این دلش پر میکشه که بره!

میره و همه میگن رفت که دیگه برنگرده! ولی ناغافل برمیگرده. نگاش میبینی این قیافه به یک روستا رفته نمیخوره! سرش پر از روغن و دود حاشیه نشینی شهرهای بزرگ آمریکا شده! هیچ چی دیگه دست از پا درازتر برمیگرده!