آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

ان الله لایغیر ما بقوم

تو خوابم همش سوار قطار بودم. انگار نمیدونستم میخوام به کدوم سمت برم! بیدار که شدم گفتم کمی تحلیل کنم!

هر روز جنس ها گرون تر میشه و نمیدونی فردا به چی بیشتر نیازت میشه. میری خرید سیسمونی و مغازه دار هم که میاد کمکت کنه میگه خانوم این کفش خیلی جنسش خوبه ولی متاسفانه زود کوچیک میشه! دیگه این رو گفت من هم خرید نکردم!

در عوض رفتم کلی خرید دیگه کردم. یک گوینگ بال دهه شصتی بی برنامه کمی گرون تر خریدم و نگاه میکنم حالا رفتم خونه و یک عالمه اسباب بازی که هییییچچ وقت خراب نمیشن تو اتاق سیسمونی گذاشته ام! از کفش خبری نیست. چند دست لباس؟! لباس چطوری؟! میخواد عکس بندازه. واای که اون جنس خوبه رو خانومه درست نشونم نداد و من هم نخریدم!

میگن خدا وضع قومی رو تغییر نمیده مگر خودش بخواد. حرفش درسته. الآن میگن ما نگاه میکنیم به جای ستمگر ستمدیده رو میگیرن میزنن! این حرف تا حدی درسته!

چند روز پیش تو هتل پسری رو دیدم که جزو آدمای شاخص تو ذهنم حک شد. نگاه کرد کیکها رو داشتیم میبردیم و به معلمش نشون داد و گفت آقا این کیک ها مال ما نیست که دارن میبرن؟!

بقیه اش رو نایستادم ببینم. فرداش موقع رفتن دیدم که دارن با معلمش یقه این رو میگیرن! گفتم چی شد ستمدیده رو با کمک معلم دارن میزنن؟!

مشکل پسره هم اتاقی هاش بود. خسارت کثیف کردن اتاق رو داشتن میگرفتن و این هم باید میپرداخت!

ماهم همینطور هستیم داریم با قومی زندگی میکنیم که جایی که باید خسارت بدیم همه مون با هم مجبوریم بدیم! این معنیش این نیست که ستمدیده به جای ستمگر داره میخوره!

این هتل برام انقدر جالب و آموزنده بود! یک پسری دیگه نفهمیدم کی بود. بخشی از جامعه بود. میومد نقاط خاصی از پله ها آب دهن مینداخت! کاملا موز مار! با این کارش قشنگ مشکوک شده بودم! میگفتم این آب دهنش رو سیاسی میندازه!

کلا نهایتش صد نفر پسر بودن. یک جای دیگه معلمشون دایرة المعارف من رو کامل کرد. پسرها بی سر و صدا ننشسته بودن. معلم اومد که ساکتشون کنه. صندلی رو بلند کرد بالا. کاملا فیزیکی! بعد هم گفت بچه ها هرکی سر و صدا کنه، چی؟!

هیچ صندلی رو گذاشت پایین!

گفتم این هم از دولت ما و مردمش. فیلم های هندی رئیس جمهور شدن شخص رو خوب نشون میدن. فیلم هندی نشون میداد طرف میخواد رئیس جمهور چند ایالت هند بشه. قشنگ میرفت فیزیکی چند نفر آدم خاص رو با کتک لت و پار میکرد و بالا میرفت!

اینجا هم همینطوره. میگی این چطوری رئیس شد؟!

خلاصه، هرطور نگاه میکنیم این جمعیته که داره تصمیم میگیره جامعه به کدوم سمت بره! البته، ما به عنوان فرد نقش داریم ولی ناچیز دیده میشه. مثل جریان مثلا کرونا میمونه. قشنگ یادمه اون اوایل که کرونا اومده بود، آلودگی هوا هم بود. باد میومد حالت بدتر میشد. یک وقتی میدیدم حالم بهتر شد. نگاه کردم مثلا اجبار کرده ان که همه با هم بیرون نیان! اول فکر میکردم که این هنر مقاومت و تمیزی من بوده که باعث شده حالم خوب بشه، ولی نگاه کردم جریان بزرگتر وابسته به اطرافیان و جامعه بوده که وضع بدتر اتفاق نیوفته!

همه چیز دست خودمونه و از همه مهتر دست جمع.

الآن مثلا دوباره هوا آلوده شده. باید خیلی حواسمون میبود که این اتفاق نیوفته. حالا افتاده. کرونا و اون شرایط اقتصادی که اومد باعث شد کار همه گیر بشه. برای بهمن امسال نرخ تورم بازار 50 درصد تو شهر رو دادن. دلار با یک پیش بینی از پارسال میرفت به سمت 60هزار تومن و حالا داره 50 تومن رو میبینه! یکی همین مرداد امسال میگفت تجربه نشان داده، وقتی که میگن مطمئن باشید که قیمت دلار از 50 و 60 هزار تومن بالا نمیره، یعنی مطمئن باشید و شک نکنید که حتما به این قیمت میرسه. خیلی خوب بود که یک باری یک کاتالیزور بدن (مثلا تعداد بالای مشتری ظرف دو روز!) و این حساب تنگی ما رفع بشه، ولی نشده و نتیجه این نرخ تورمه. چند ساله که نرخ تورم دو برابر میشه و در عوض حقوق ها صد درصد بالا نمیره، مخصوصا حقوق بازنشسته ها!


بعدا اضافه کرد:

یک زمانی بود که ما دهه شصتی ها بیشتر باهاش آشنا هستیم. پوسته کیک ها و محصولات غذایی بی رنگ بودن. ترکیبی از رنگهای زرد، قرمز، سبز  آبی و نارنجی بودن. تعداد رنگهاشون محدود بود. و ما با آنها آشنا بودیم. بچه 5 ساله همیشه پفک دوست داشت و هفت-هشت ساله که میشد ماکارونی میخورد! آن زمان نان رضوی معروف بود و فروشگاههای بزرگی در سطح مشهد داشت.

یکباره دهه عوض شد. کیک ها و چیپس ها و حتی پفک هایی با پوسته هایی که درونشان نقره ای بود و روی آنها طیف وسیعی از رنگ کار شده بود روانه بازار شد. کم کم طوری شد که ما اصلا اگر کیک با طرحهای قدیم میدیدیم تعجب میکردیم! یکی از پیشتازان این عرصه در زمینه کیک و شکلات همین شیرین عسل معروف فعلی بود. هنوز هم تقریبا میشه گفت که بی رقیبه!

دوره دوره تورم شد. اگر هر چیزی گرون میشد دلیلی داشت. مثلا اگر لپ تاپ بالا میرفت دلیلش عرضه تراشه های جدید بود. همزمان نرم افزارها امکان ارائه روی سخت افزار قدیم نداشتن و اصلا معنی نداشت که مشتری لپ تاپ رو خارج از تاریخ انقضا خرید کنه. حتی اگر میشد شیر تاریخ انقضا گذشته خرید، لپ تاپ منقضی شده نمیشد خرید!

قیمت ها بالا و بالاتر رفت. هر روز عرضه جدید چاپگرها و ورقهای خاص کیک با یک درصد متنوع میشد و هر روز وابستگی بیشتری به خارج پیدا میکردیم. در مورد صنایع غذایی دوره تنفس گاهی پیدا میشد. همین چند وقت پیش که همه کیکها گرون شده بودن، دونات نان رضوی با قیمت 700 تومن هنوز ارزان ترین بود. شرکت نان رضوی هنوز پوسته های کیکش رو نقره ای و با طیف چند رنگ نکرده بود! او هرچند که عرضه های متنوع مشکل پسند داشت، ولی قیمت های ارزان در آن هنوز پیدا میشد!

اما همین هم دوامی نداشت. بالاخره قیمت چاپگرها و سایر کالاهای دیجیتال تولید کاغذ کیک داشت سر به فلک میکشید!

این اتفاق برای همه عرصه های تولید افتاد. امروز در مغازه میریم فروشنده کلی سخنوری درباره شیشه شیر خارجی میکنه: این شیشه شیر که قیمتش یک میلیونه (!) از پستان مادر هم بهتره! دیگه شیر از دهن بچه نمیچکه! لباسش رو کثیف نمیکنه و همه جا رو به گوه نمیکشه! ما مشتری های پشیمون زیادی داریم که رفته ان شیشه شیر ایرانی خریده ان و دست از پادراز تر برگشته ان و شیشه شیر خارجی خریده ان!

طوری قیمت ها رو بالا کشیده ان که پدر مادرهای دهه شصتی حاضرن بمیرن و جون بکنن بلکه صد میلیون جور کنن تا جهاز دختر دم بختشون رو جور کنن!

زمانی ما دهه شصتی ها با جاروهای دستی سنتی رشتی طوری تربیت شده بودیم که اگر ذره ای خاک کنار خاک انداز باقی می ماند، ناراحت میشدیم و عزممان رو جزم میکردیم حتما همین یک ذره خاک رو هم جمع کنیم. این افتخار تمیزی دخترانه فقط مربوط به دخترهای مدارس پایین شهر نمیشد و بلکه دختر مدرسه غیرانتفاعی هم همین نظر رو داشت، با اینکه خانواده های ما همه جارو برقی داشتن!

اما فرزند دهه هشتادی امروز، همین فرزند ماها فرق کرده. اون اصلا شاید نخواد که کنار تختش رو جارو کنه! شاید تنها راه حفظ برتری یک خانواده دهه شصتی خرید جارو برقی باشه. جاروبرقی که گرون شده، باعث میشه اصلا جارو نخریم! اصلا جارو نخریم، اصلا ازدواج نکنیم!

اصلا خانه نداشته باشیم، اصلا بچه دار نشیم!

اصلا آخرش که چی؟!

خانواده از دو رکن پدر و مادر تشکیل میشه، و اگر یک نفر ناراضی باشه، اتحادی شکل نمیگیره! حالا تو بگو دختر خانه را راضی کردی، پسر رو هم میتونی راضی کنی؟!

اونهم تو جمع پسرانی که مادرانشان یادشان نداده ان که خودشان رو خوب بشورن، ولی تا توانسته ان برایشان لباسهای فاخر خریده ان! موهایشان را فشن کرده ان و عجیب، خیلی بیشتر از حتی دخترها (!) به خودشان میرسن! حال که به پسر رسیده ای، پس دختر چه؟!

چه طور است بازی زن، زندگی آزادی راه بیندازیم؟!

آری این است که میگوییم جامعه است که اینطور میخواهد. خواستگاه تورم و مشکلات اجتماعی و اقتصادی از همین خود ما ریشه میگرد.

نگاه میکنی، عرصه ورزش جایگاهی برای ایران درست کرده است. آنجا ریشه فساد دوانده میشود. از آنطرف وزیر ورزش با بالگردش چپه میشود و پشتک بارو میزند، و از آنطرف صدای فوتبالیستها در می آید که ما سرمربی نداریم! هفته هاست که سرمربی نداریم. ریشه یابی میکنن و میگن ما منابع ارزی خوبی خارج از کشور داشتیم و داشتیم برای آنها برنامه ریزی میکردیم!

ارز گرون شده دیگه، یک فکری باید براش بکنن! این فکر شامل دور زدن ما مردم هم میشه. می آیند یک سهام استقلال تو بورس میگذارن و ما میخریم، عجیب این سهم همیشه ضرر ده هست و حتی تو مثبت بازار منفی میخورد! در عوض سرمربی تعیین نمیکنن و نگران منابع ارزیشون خارج از کشور هستن

میگردی دنبال فرهنگ میبینی همه جا علی کریمی صدا داره. اصلا گوگل برایت نتیجه جستجو رو بالا نمی آره، در عوض میگه دنبال زندگی علی کریمی و همسرش میگردی!؟

یادم می آید این علی کریمی خیلی اعصاب خورد کن بود. این گزارش گر خبری داد میزد علی کریمی و بعد این همینطوری با توپ میدوید! میدوید و بعد هم گل هم نمیزد! و فقط هی میگفت علی کریمی! ده نفر تیم یازده نفره یک طرف و این علی کریمی یک طرف. باشگاهش رو دیدی؟! مربی باشگاهش رو دیدی؟! خانه لوکسش رو دیدی؟! زن زندگی آزادیش رو دیدی؟!

حتی منکه دختری هستم و بازی خیلی کمتر از پسرها میبینم همه اش این جلو چشممه! عجیب اگر حسودی هم بکنم، چیزیش نمیشه!

حالا که بحث به اینجا رسید دلم نیومد یک اشاره ای به مهاجرت از شهرها و روستاها به شهرهای بزرگ نکنم. ماها که وسط شهر نشستیم تغییرات رو کم کم میبینیم. انقدر به این پایتختها و مراکز شهرها میرسن که آدم میگه حتی اگر شده به اجاره سخت و سنگین، میام مرکز شهر، میام شهر بزرگتر که کار باشه، دو قدم راه رفتی دستشویی باشه، نظافت باشه!

ماها که مرکز شهر نشستیم و اجاره میدیم خیلی حرص میخوریم که فقط به این نقطه از شهر خوب میرسن. هر روز دستشویی های کانکسی اضافه میکنن، هر روز وضعش بهتر از دیروز میشه. بازارش از رونق نمی افته و هر وقت بخوای کار ولو به کارگری و خدمتکاری برای سالمند و کودک هست!

برعکسش شهرهای کوچکتر و حاشیه شهرها. با اینکه تلاش های خوبی برای رونق دادنشون صورت گرفته، سرشون دعوا هست که چطوری بهش آب، گاز و برق برسونن! وقتی گاز میرسه میگن اول به اعیان نشین ها دادین، وقتی پروژه احداث مرکزی زده میشه، یک دولت میرسه و دولت بعدی خراب میشه!

چون مرکز شهر نیست و بازار مثل بازار مرکزی نیست، هر 500 متر دستشویی نداره. تعداد مساجد شیعیانش کمه و هزار تا مشکل دیگه از جمله هر روز تغییر کاربری زمین های کشاورزی به مسکونی و قاطی شدن آب و هوای سم زده گیاهان با بوی لاستیک صنایع و غیره از جمله مشکلات عجیب غریب محلات و شهرهای غیر مرکزیه!

حالا، طرف نخبه شهر کوچیک خودش شده. خسته از بیکاری و خاک و دود و سم میاد مرکز شهری مثل مشهد. همه چیز خوبه تا اینکه همین مرکز هم کفاف احساس روستایی این نخبه رو نمیده. روستایی با صدای خروس و مرغ بزرگ شده و حیوانات و طبیعت در دوران کودکی و خردسالیش نقش اساسی داشتن. وارد مرکز شهری شده که هر 500 متر دستشویی داره، ولی به خاطر مترو (!) درختان سپیدارش و طبیعت و فضای سبزش رو خراب کرده ان! هر سال از این نظر دریغ از پارسال

همه سیستم های خودروها به مسیریاب مجهز شده ان. مسیریاب کمک میکنه تا راههای کم ترافیک تر رو انتخاب کنن. در نتیجه، کوچه و خیابان های اطراف ترافیک شهری مرکز پر از انبوه ماشین میشه که پیاده از لابلاشون باید رد بشه!

اینجا، جایی در آمریکا رو نشون نخبه میدن. نخبه روستایی دیگر در مرکز شهری که دو دهه است به آن مهاجرت کرده، جایی نداره. دلش برای هوای تمیز و مرغ و خروس روستا تنگ میشه. میگه کجا برم؟ ژاپن که راهم نمیدن، بلکه برم یک کانادایی، آمریکایی جایی! هر بار هم عکس های شهرهای مثل روستاهای چند ایالت این کشورها رو نشون میدن، و این دلش پر میکشه که بره!

میره و همه میگن رفت که دیگه برنگرده! ولی ناغافل برمیگرده. نگاش میبینی این قیافه به یک روستا رفته نمیخوره! سرش پر از روغن و دود حاشیه نشینی شهرهای بزرگ آمریکا شده! هیچ چی دیگه دست از پا درازتر برمیگرده!

عسگری د استفان یا Military de Estephan در ایران

سابقه نداشت انقدر ارتش آمریکا در ایران نقش داشته باشه. فوقش یک بیل گیتس بود که هیچ کس فرض نمیکرد میتونسته نیروی ارتش آمریکا باشه!

با اینکه بیل گیتس و پدرش رو نابغه تاثیر گذار آمریکا میدانستن، او بی رقیب هم نبود. مدیران آمازون، کاسپارسکی، مکافی و اپل از جمله رقبای سرسختش بودن. بعد از چند بار سرطانی شدن چهره مشهور اپل، استیو جابز، که مردی بود دو رگه از پدری سوریه ای (!) و مادری آمریکایی، مدیر اینستاگرام سعی کرد نقش او را بگیره. او رفت زنی چینی گرفت و خودش هم آمریکایی شد که بلکه بگوید جایگاه خوبی نزد مردم دارد! چندی بعد که ویندوز ده بیل گیتس از شر شکایت های مدیر کاسپارسکی جان سالم بدر برد و در عوض جسد مدیر آنتی ویروس مکافی1 در زندان اسپانیا پیدا شد، فضاحت کار خیلی بالا گرفت و فقط به حرفهای ایلان ماسک ارزهایی رو وابسته کردن که بریزن تو سطل آشغال!

بعد از آنها، آدم های مختلفی در ایران نقش بازی کردن. شاید اگر چندین نفر بیل گیتس میشدن خوب بود. نیاز به بورژوواهایی بود که فقط بگویند از بوی گند بدی که بدنشون نمیده میشه فهمید که پولدار هستن و فقط کافیه نقش پولدار شکاف دهنده فاصله طبقاتی رو بازی کنند! در نتیجه استفانها از کانادا، آمریکا و حتی کره جنوبی با همکاری نوشابه ها و کارخانه های قندی شکلاتی قدیمی ایران که با غربی ها همکاری داشتن وارد ایفای نقش در ایران شدند!

انقدر شکوفا شدن و شکوفاشون کردیم که امروز هر کی به من میرسه از علم الهدی ازم میپرسه! میگن علم الهدی بالاخره حقوقت رو داد؟! مهم هم نیست که کجا این سوال رو بپرسن! خودشون در نقش استخدام کننده باشن، همکار باشن و یا کسی که قراره گزینشت کنه!

امروز یک سوال دیگه مرسوم هست که ازمون میپرسن و اون هم اینه که فیلترر شکن داری یا نه؟! پروکسی پر از توکسین داری یا نه2؟! کافیه بگی نداری تا بفهمن استفان قبلا Access Denied ت کرده! یک 1009 error میگذارن جلوت و به عنوان مترجم زبان ازت میخوان که ترجمه کنی! وای به حالت که اگر بگی این یعنی تو به این محتوا دسترسی نداری!

استاد تربیت بدنی سرکلاس دانشجوها رو مجبور میکنه که همگی عضو تلگرام شوند، اگر نمیتوانند عضو اینستاگرام شوند.

بعد از اجبار دانشگاهی به عضویت در تلگرام نوبت میرسه که از شما بپرسن کجا کار میکنی و کی بهت حقوق میده! پسره میگه حقوق من رو فردی به نام عسگری د استفان میده! من تولید محتوا میکنم و با اینکه توسط کانادا تحریم شده ایم، من تنها حقوق بگیر خارجی و کانادایی الاصل هستم!

عجیب نام د استفان از عسگری به نظامی ترجمه میشه و میگی آیا بودجه هایی که آمریکا تصویب میکنه علیه ایران خرج بشن تو جیب این پسره میره!؟

هر روز دنبال شغل جدیدی هستیم. چون قبلا مشخص کرده ان با Access Denied اخلاق نداری و باید هر بار دنبال به روز کردن رزومه و حقوقت باشی!

میری سرکار و مدیر بهت میگه ما خیلی خوب هستیم که چشم هییییز نداریم! یک شغلی هم بهت دادیم جون بکن پول دربیاری. ضمنا یک بلاگر (Bloger) هم داریم که باید خوب تنش رو بمالین! چون قراره اون از ما تعریییف کنه! اون وقت این سوال برای ما پیش میاد که اینهمه ما وبلاگ نوشتیم و پر کردیم کسی بهمون بلاگر گفته آیا؟!


______________________________

1- مدیر مکافی (John McAfee) بعد از اینکه گفت اطلاعات تیم پنهانی گرداننده امور دنیا رو پیدا کرده و میخواد که فاششون کنه دستگیر شد. کسی نفهمید که بعد از آن او در زندان خودکشی کرد و یا او را کشتن. البته، این در مورد خیلی از جوامع اطلاعاتی آمریکا مرسومه. مثال قبل تری هم داریم به اسم Aaron Swartz (خالق feed rss) که او را هم به زندان انفرادی بردند و بعد از کلی کشمکش جسدش رو پیدا کردن!

2- پروکسی پر از توکسین کلمه تشویقیه که هر نوجوان (teenager) میدونه چیه!

تحریف تاریخ با اختراع گچ پژ!

صبح داشتم آماده میشدم برا خرید. گفتم لوازم خانگی جهیزیه چی بخرم؟ نگاه کردم بعد از سی کات معمولا بوش میخرند و بعد هم پارس خزر. رفتم بازار و قیمت گرفتم. هیچ نخریدم و برگشتم. قیمت ها همینطور بالا رونده است و مغازه دار هم تمایلی به فروش نداره. اصلا فروشنده ها متمایل به دیدن فقط پولدارها شده ان! اینروزها هر جا میری بازار لوازم خانگی اصلا براشون مهم نیست که چی میگی. کلا یک نگاه به کفشت میندازن که نوعی توهین محسوب میشه و بعد به مغز مبارک کمی فشار میارند و بعد هم اگر لازم شد، حتی میگن که فروشنده اصلی نبوده اند و کلا کسی هم نیست جوابت رو بده! مهم هم نیست تو مغازه کی ایستاده باشه، مغازه مثلا فروشگاه استانداری باشه و یا سمساری و یا فروشگاه لوازم خانگی دیگر! شاید از سال 94 هست که هی این خبر تو گوششون تکرار میشه که خودروهای میلیاردی و سرخوردگی!

دیگه خرید نکردم و برگشتم. خیلی دوست داشتم بدونم تلاش هام موفق بوده. شب با این امید خوابیدم. همینطور تو خوابم جستجوگر بودم تا اینکه خواب دیدم کنار جنگل حتی چند خانواده هستیم که خوابیدیم. از بین تاریکی ها مردی کرم زده با صورت زشت بوش رئیس جمهور امریکا دیدم که دیده من بیدارم و قصد داره از اون تاریکی بین درختان جنگل بیاد سمت من! ترسیدم و همونجا نمیدونم بقیه رو چطور بیدار کردم. چند نفری شدیم انگار میخواستیم سوسک بترسونیم. هرچی خرده ریز داشتیم پرت میکردیم تا این جلو نیاد!

بلند شدم تو گوگل زدم تاریخچه غذاساز. نتیجه جالب بود. یکی گفته اولین بار توسط رابرت کوپ به بازار عرضه شده و یکی دیگه نوشته بود Robert Bosch خیلی دوست داشته بهترین محصول دنیا رو ارائه بده این رو داده به بازار! حالا میگی کوپ بود یا بوش؟! جستجو که میکنی میبینی تحریف تاریخ خیلی زیاده. این کوپ کوچ، کوخ و اینها هم نوشته شده. اصلا معلوم نیست چی کاره بوده! بعد چطوری به بوش تغییر نام پیدا کرده!؟

کلی سوال های فلسفی از ذهنم تند تند رد شدن. تاریخ جعلی یهود چطور خلق شد؟ ارتباط فراماسونرها با این گچ پژ تو چیه؟! یهودیت به عنوان قوم برگزیده! و از این چیزها!

یک چیزی بین تغییر فامیلی این یارو روبرت مشترکه و اون هم تا زمان رسیدن به کلمه بوش از حروف گچ پژ در نام گذاری فامیلیش خیلی تمایل داشته ان که استفاده کنن! حالا این گچ به گچ بناهای فراماسونر برمیگرده و یا نه قبلا بوده رو نمیدونم، ولی فکر کنم به پیشینه یهودی ها برمیگرده و جوابش رو باید کاهنان یهود در کتابهای برنامه ریزی رمزیشون بدن! شاید همینجا اصلا رد پای یزید رو هم بشه پیدا کرد.

با تمام این حساب ها اصلا من موندم که غذاساز بخرم یا نه. اگر هر لوازم خانگی بوش به خانه مون راه پیدا کرد بشکنمش یا نه؟! اصلا پارس خزر بخرم که روی اسمش مارک ایران هست و یا یک برند داخلی دیگه رو فعلا نمیدونم، ولی مطمئنا سمت بوش نمیرم!

پس از زندگی چه اتفاقی می افتد؟

امروز داشتم مطالب مرتبط با مهسا امینی رو میخوندم و جریان مرتبط با رسانه. نگاه کردم این رسانه این روزها خیلی نقش داره. آخر هر کدومشون هم یک مقصودی دارن! مثلا یکی با کلمه رمز ژینا (!) محتوا رو چیده! آدم یاد حذف گچ پژ از حروف الفبای عربی میوفته و میگه اعراب دوره پیامبر و قبل از آن هم با این حروف مواجه بودن که باید حذف میکردن؟! اون زمان احتمالا اول زبان عبری یهودی و کاهنان بوده و بعد هم یک انقلاب ناموفق ضد برده داری میشه و درست 50 سال بعد از ظهور مسیح1 در جایی مثل فلسطین امروزی، پیامبر ما در نزدیکی دریا و مکه (عربستان امروزی) ظهور میکنه. این دو جا خیلی نزدیک به هم هستن. قبله اول ما مسلمانان پیرو پیامبر اول بیت المقدس(مسجد الاقصی) بوده و در جریان بدعت یهودیان تغییر جهت کمی داده قبله امروزی را داریم!

طبق تاریخ، رسالت پیامبر ما تکمیل دین ما انسانها روی زمین در ادامه یک جریان ضدبرده داری بوده. معلوم نیست این حذف گچ پژ هم در پاسخ به خواست انقلابیون ضد برده داری بوده و یا نه!؟ حالا که فعلا ما با اسم رمز ژینا مواجهیم!

حالا امروز شاید واقعا حرف خیلی از ماها این رسانه باشه. همه میگن درست بیان بشه. دقیق گفته و اجرا بشه. در جریان زندگی ما یک فردیم و گاهی فرد در جمع هستیم. من هر دو رو دوست دارم. هم اونجا که فرد هستم و هم اونجا که نقش میگیرم. علاقه م هم به هدفمه بیشتر. فرد که باشی به عنوان یک انسان زیباترین حالت در نظر داشتن روح خدائیه. در جمع که باشی هدف اصلاح و با هم بودن داشته باشی هم قشنگه. من کلا جمع رو برای رسیدن به هدفی اجرایی دوست دارم. اصلا دست خدا با جماعته.

حالا فکرش رو بکنید یک نفر رو رئیس جمهور کرده ان. امروز نگاه میکنیم این رسانه که تشکیل شده از جمع ماها چقدر مهم شده، که حتی اثر رئیس جمهور (بالاترین مقام اجرایی) رو هم تحت تاثیر خودش قرار میده!

چند روز پیش رئیسی اومد یک مصاحبه داد. من نگاه کردم ساعت نه شب بود. یک جریان رسانه شکل گرفته بود و تا چند ساعت بعدش با اراده قوی اطلاع رسانی میکرد. یعنی فکر کنم اینها نیمه شب گرفتن خوابیدن.

شاید این بیدار موندنشون اون شب به پاس تلاش یک نفر بوده حتی! اون یک نفر کی بود؟! شاید بازیگر  زن فیلم چ بوده! گفته بچه ها من دوندگی کردم این چند دقیقه رو  فیلم بگیرم.

اینجا فرد هست که مهم میشه! حتی دوندگیش از مصاحبه ریاست جمهوری هم مهمتر شد فکر کنم!

 آدم به ازای کارهای پرتکرارش تعریف میشه. مثلا الآن خود من! هیچ بعید نیست که بعدا ببینم با تناسخ بعد از مرگم پرنده ای چیزی شدم2! شاید من هم نوعی رسانه ام!

زندگی میکنیم. خلق میکنیم. یاد میگیریم و یا در جریانها هستیم و یا آنها رو شکل میدیم. مهم نیست که چقدر در اهداف کوتاه مدت موفق بوده ایم. مهم اینه راست و درست رفتار کنیم. حق کسی رو نخوریم و تا اونجا که ممکنه به خوبی ها فکر کنیم. حالا یک چیزیش کم باشه، خودمون کم گذاشته باشیم و اینها اونقدری مهم نیست. من تا اینجاش رو که نگاه کردم نیت از همه چیز در اصلاح امور مهم تر بوده




1- حضرت عیسی مسیح، پیامبر اولولعزم قبل از حضرت محمد صلی علیه و اله و السلم در یک جریان ساختگی به صلیب کشیده میشه. البته، به خواست خدا او زنده می ماند و بجای او فردی بسیار شبیه را به صلیب میکشند!

2- کسانیکه به تناسخ اعتقاد دارن میگن که بعد از مرگ انسان تمام نمیشود و بلکه مثلا به صورت پرنده و یا انسان دیگر وارد جریان دنیا میشن!


وقتی لازم میشه کفار رو از مسجد بیرون کنیم

مادرم دیروز با کلی زحمت چند کیلو خشکه برد که مسجد بفروشد. 3 نفر خوردند و بردند تا پولش را بیاورند. آخر همه زن خادم مسجد مادر رو گرفت که فعل حرام در مسجد نباید انجام بشه!

فردای آن روز، شورای مشورتی مسجد چنان پشت سر مادرم حرف زده بودن که منتظر بودند او بیاید تا چندنفری جلوی افعال غیر شرعی اش را بگیرند. چند نفری زن های شورا هر کدام با دو-سه بچه او را دوره کردن که خرید و فروش در مسجد اشکال داره و حرامه! دست میگزیدند و حرام است حرام است می کردند و اشکال شرعی را به مادر مسن من گوشزد میکردن. برا اینکار به دلیل سن پایین (ولو با 2-3 بچه) با ایما و اشاره با هم حرف میزدن مبادا از سمت مادر پیر من آسیب ببینند!

مادرم اینجا مجبور بود تک به تک جوابشان را بدهد. باید جواب میداد که مرجع تقلیدش چه کسی است؟! قبلا 25 سال دیگران خرید و فروش میکردن و از وقتی خادم مسجد آمده برای سایرین به جز او آیا حرام شده و جواب سوالاتی از این دست! آخر سر مادرم به یکی گفت که بزند تو اینترنت و جواب را بگیرد. بلافاصله هم همین کار رو کردن و جواب آمد که خرید و فروش در مسجد مکروه است. مکروه مثل خوردن پنیر که مکروهه!

البته، کسی نبود که اینجا بگوید آخر این اشکال شرعی که شماها بسیار آن را با خوردن پنیر هر روزه تکرار میکنید در اینجا در مسجد چه جای اشکال و ابهام بود که زن بیچاره را دوره کنید و یکی چند کیلو هم برای پس آوردن آورده باشد و طوری رفتار کنید گویی مادر من مجرم محسوب میشده!

جرم از آن جرم ها

من خودم از زمانی که کرونا آمده به ندرت مسجد میروم. ولی همین خانوم مسجد را یادم هست. آخر سری بعد از شروع نماز که رسیده بودم همین این بود که بچه تازه بدنیا آمده اش که افتاد روی زمین به من اشاره میکرد که این دختر تو را انداخته؟!

بچه یک و دو ساله(!) کافی بود لابد مثل زن های دیروز با مادرش هماهنگ شود و بگوید این کار را من کرده ام! ولو اینکه زن دیگری شاهد بود و بارها به جای من جواب آن خادم لامذهب مسجد را میداد که نه، من دیدم دخترت را این نینداخته!

اومدیم جستجو کردیم دیدیم همون خوابیدن هم که همه ش میگن حرام است، حرام نبوده و مکروهه! در مسجد رو قفل میکنن، و مردم رو تا اونجا که خادم مسجد فکر کنه مسجد ملک آبا و اجدادی اوست از مسجد بیرون میکنن!

البته، مسجد جای کفار نیست. ورود کفار به مسجد حرام است و من معتقدم از خادم مسجد گرفته تا تمام آن زنها که مادرم را آنطور دوره کردن که اینطور آبرویش را ببرند کافرن و البته، نه تنها آن دنیا باید پاسخ دهند، بلکه این دنیا هم نباید اجازه ورود به اینها داد!

البته، اینها دست پیش را گرفته اند تا پس نیوفتند. همان جا خادم مسجد گفت پس من به علم الهدی میگم!

اسم علم الهدی اینجا هم اومد. جالبه که موقع استخدام شدنم هم اسمش اومد. یکی از طرفین داور مصاحبه پرسید! گفت تو که تولید محتوای رایگان میکنی و رایگان کار را ارائه میدهی، آیا علم الهدی پولش را میدهد؟!

صد البته، که نه. او قبلا زن های مسجد را از مسجد بیرون انداخت و چند بار مقام آنها را پایین آورد. او که الآن ایران نیست، فعلا این خادم مسجد فرعون قلمرو او در جایگاه جانشینش است!

البته، روی سخن ویژه من به طور خاص علم الهدی نیست که تا تهران و صدها جا اسمش می آید!

همین زنها!  روز یک فروردین پارسال صف اول رفتم و فقط به یک اشاره کافی بود که دست زن را بگیرم و بگویم میدانم نگران باطل شدن نمازتی، تو فقط سمت راست من بایست تا وجود حرام من در صف متصل شما باعث قطع اتصال با سایر زن ها نشود!

در این 22 سال که جای نه دو-سه مسجد، بلکه سه-چهار مسجد چقدر بارها که ندیدیم خود مسجدیها پشت سر خونواده ساده ما حرف میزنند!

اونروز همون شوکت خانوم. یک فقیری آمد و براش پول جمع کردیم. من بهش گفتم به جای من هم دو تومن بده فردا برات میارم! فردا فقط دو-سه دقیقه دیر شده بود که به نماز برسم! این راه افتاده بود به خانوم های اطراف یک به یک بگه که این پول من رو برده و نیاورده! همه به هوش باشین!  چه مسجدی! چه نمازی! چه انقلابی! چه زنهای مومن نمازخوانی! یک از یک بهتر. از بسیجشان و تا نمازگزارانشان!

به قولی ماها که شده ایم از اینجا رونده و از آنجا مونده. از طرفی وقتی ما آدم های عادی رو از حرم امام رضا  بیرون می کردن، حرم رو خالی کردند نتیجه اش هم اینکه ریختن آدم کشتند. ماها که نباشیم همین می شه من خسته می شم من اذیت می شم و در رفتار زشت خادمان حرم و خادم مسجد دیگه از حرم رفتن و مسجد نماز خوندن منصرف می شم بعد اون منافق میاد میشه مسئول و خادم حرم و اون قاتل داعشی هم به اسم زائر میاد تو حرم و دوتا آدم معمولی می بینه میزنه میکشه.

اینها که با مردم اینطوری با بی احترامی رفتار می کنند و به ظلم کردن به نمازگزار واقعی مسجد و اهالی واقعی مسجد عادت کردند، اینها امروز حقوق و مکان خادم مسجد رو هم گرفتن و اسم خادمی مسجد رو هم اونها دارند و من اینجا از بس خودمو محدود و محدود تر می کنم و روابط اجتماعی حکومتی ایم صفره کم کم منقرض میشم. آغاز حکومت امام زمان رو می بینم که ظلم چقدر زیاد میشه.