آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

گرگ خاکستری

میگن ما ایرانی ها تو داشتن روحیه کار تیمی مشکل داریم. یا هرجایی که میریم مثلا استخدام میشیم، داشتن روحیه کار تیمی بالا رو از ملاک های خودشون قرار میدن. من خودم به شخصه اصلا به این تیم دیگه هیچ توجهی ندارم. کلا معتقد شده ام که کار تیمی تا حد امکان صورت نگیره و اصلا تیم تشکیل ندین مگر اینکه کاری داشته باشین که بتونین خودتون انجام بدین رو بسپرین به بقیه. اصلا تعریف تیم چیه؟ شاید اون تیم که ایرانی ها تعریفش میکنن اشکال داره. مثلا میبینی این رئیس ایرانی تیم رو طبق ملاکهای خودش تعریف کرده و با حقوق بشری جور درنمیاد، خب ایرانیه حق داره که باهاش مشکل داشته باشه.

اصلا هم به این تبلیغاتی که برای تیم شدنو آموزش هایی که میدن توجه نکنید، شاید این ها رو دارن گرگ صفت های سودجو از روش های مدرن برده داری و کارگرگیری تبلیغ میکنن. من البته قبلا هم به صورت نسبتا طنز به این موضوع پرداخته بودم، ولی الآن دارم یه طور دیگه میگم. الآن هم کلا زندگیم زندگی یک آدم تنها نیست هیچ وقت. ولی دنبال گسترش تیم هم دیگه نیستم. اصلا با شرکت در خیلی از مسابقات  مخصوصا علمی ایرانی که تو تعداد اعضای تیمی مثلا 3 نفر و بیشتر رو هم امتیاز میگیرن هم مخالف هم هستم. دلیلم هم مسابقه چندین سال پیشه که توش شرکت کردیم. مسابقه ای بود که چون من خیلی تو زمینه اش سعی کرده بودم خودی نشون بدم، به واسطه تلاش هام خیلی ویژه زمان ثبت نامش رو متوجه شدم. این خب، تو ایران امتیاز خوبیه، چون شماها خوب باید بدونید که معمولا مسابقه، جشنواره و یا هرچیز دیگه ای رو شماها نمیدونید مگر اینکه یک ویژگی خاصی داشته باشین. در غیر این صورت یک آدم عامی تو ایران معمولا فقط زمان افتتاحیه و یا اختتامیه ها رو نهایتش خیلی پیگیر باشه، متوجه میشه. خب حالا شما این رو داشته باشین.

بعد از اون، من باید تیمم رو تشکیل میدادم. رفتم سمت دانشگاه فردوسیو گفتم این دانشگاه فردوسیه و توش پر از نخبه و جوون تحصیل کرده است. اونجا از یک چند نفر که با بسیجشون هم مرتبط بودن شماره تماس یکی رو گرفتم که میگفتن در کار تیمی خوبه و قبلا تو این زمینه ها کار کرده. خلاصه با اعتبار این جور جاها به اون شخص اعتماد کردیم. خواهرم رو هم آوردم تو تیم. بعد از اون، با بی تجربگی که داشتیم، مدیریت تیم رو من خودم شخصا دادم به همون اولیه که قبول کرده بود با هم تیم بشیم که کار اشتباهی بود.

اصلا کلا عضو تیم گرفتنو شرکت در اون مسابقه اشتباه بود. هرچند که خب باعث شد کلا من تجربه پیدا کنمو از خیلی تیم ها که در سطح دانشگاه تشکیل میشندو اسم خودشونو تیم میذارن و حتی مثلا انتظارشون ازتشکیل تیم کسب درآمده، دوری کنم، ولی به هرحال همون یک تجربه هم برامون زیاد بود. چون مثلا باعث شده بود ما تو اون تیم خرج کنیمو هزینه ای هم که کرده بودیم بهمون برنگرده. الآن مثلا شاید بعضی از شماها بگین خب، روانشناسی میکردی آدمای اطرافت رو! قلق میگرفتی یا مثلا از این جور حرفا! من بهتون بگم که اینطور نیست. جانی ها هم که معروفترینشون همین رئیس جمهور آمریکا، ترامپه، اعضای تیمشون رو برای سازگاری باهاشون انتخاب نمیکنه. برین بررسی کنید، اون اوایل که سیاستای مهاجرتیش رو میگفت، مثلا میگفت کسایی که وارد کشورما میشن، باید تمام اکانت های فضای مجازیشون رو هم در اختیار ما بذارن. این چیز خوبیه. چون مثلا ما بشخصه اگر هزار نفر آقا هم بهمون همون عضو اول تیممون رو معرفی میکردندو واسط معرفی اون میشدن، ولی فقط ما میدونستیم که یکی از اکانتهاش درفضای مجازی گرگ خاکستریه، اصلا طرفش نمیرفتیم.

ضرری که این بابا به ما زد اون زمان 2 میلیون بود. درحالیکه میدونستیم جنس ارزون ترش هم بود به حرفش کردیمو رفتیم از مغازه ای که این گفته بود خرید کرده بودیمو کلا دلمون رو به فاکتورش خوش کرده بودیم که همون هم دانشگاه باهامون حساب نکرد. بعد هم دوباره تو همون مسابقه شرکت کردیم، خودمون. حتی جاهایی هم که دوست داشتیم از آدمهای مختلف کمک گرفتیمو در ازای کارشون بهشون پول ناچیزی دادیم. مسابقه شرکت کرده بودیم. باید اسم اون آدمای مختلف رو تو تیممون میاوردیم؟!

باید میووردیم. چون خدمت و صداقتی که اینها در جریان کار به ما نشون دادن خیلی بیشتر از کسایی بود که ماها ندیده به عنوان هم تیمی انتخاب کرده بودیم. به طور کلی، نه فقط با دیدن اینها، بلکه به تجربه یک زندگی من معتقدم که تا حد امکان از گرفتن شریک، دوست و غیره باید پرهیز کرد. خواهر به برادر نباید خیلی اعتماد کنه، و برعکس. این رو درنظر بگیرین که تا کس نیازموده ای راز نگو به پیش رو.

همین من هم که این مطالب رو مینویسم، خودم بشخصه گاهی فکر میکنم مثل اینها باشم که گفتن فسانه ای و در خواب شدن. یعنی فکر نکنید که همیشه یکی مثل من هست که افسانه بگه و بعد هم همیشه بیدار باشه و بخواد باشماها حرف بزنه، یک وقت دیدین که وقتش رسید که در خواب بشم.

در کنار من

دیروز یک برنامه ای گذاشت که اول انگار اسمش همین بود. ولی مثلا انگار عوضش کرده بودندو اسمش رو گذاشته بودن «در کنار متن». یک برنامه ای بود در حقیقت 10 دقیقه ای که نویسنده و کارگردانش رو نوشته بودن مریم سادات. اتفاقا مشهدی هم بود. بعد این برنامه 10 دقیقه ای رو صحبتای یکی به اسم نبی کرده بود یک ساعتو به تلویزیون فروخته بودنش. برنامه افتضاحی بود که انگار مثلا از طرف دادگستریو دوستان علم الهدی هم درستش کرده بودن. شاید برای پر کردنش یک دوره دو-سه روزه هم پیش مثلا جمعیت امام علی هم دیده بودن. افتضاح بود دیگه؛ دختره با مامور نیروی انتظامی و اینا میرفت بالا سر معتادا و یک چند سوالی ازشون میپرسید که تو کی هستیو از کجا اومدیو از این حرفا. 10 دقیقه طبیعتو به جاش یکی به اسم نبی میومد میگفت من کارآفرینم که رفته ام این جاها و کارگاه زده ام. خیلی هم زشت. مثلا قصدش آرامش بود و پیس پیس میکرد.

تا برنامه رود دیدم به خواهرم گفتم بیا دوستات. البته اون داشت شبکه رو عوض میکرد که دید اینطوریه گذاشت رو همین شبکه و صداش رو هم زیاد کرد. این مرده نبی رفته بود تو یک دکور سیاهی از اون مدل ها که به مخاطب میگه برو تو سیاره خودت. ولی مرده برعکس دکورش حرف میزد و میگفت برو با این حاشیه نشین ها آشتی کن. شاید هم منظور دقیقشون همین بود که به حاشیه نشینها بگه برن تو سیاره خودشون. چون با این حاشیه نشین ها که صحبت میکرد مثلا طرف میگفت من از سرخس اومده ام، دختره زودی انگار اثبات گرفته باشه، میگفت بهتر نبود برگردی شهر خودت؟  البته میشه اینطوری هم فکر کرد که این ها نه اینکه چون نیروانتظامی و دادگستری بودن، آمار مخاطبان تلویزیون رو هم داشته اندو تشخیص داده اند که مخاطبان این برنامه هیچ کس مثلا نمیتونه باشه به جز خود حاشیه نشین ها! بنابراین تا میتونن فحش بدندو چیزایی توش بیارن که این برداشت رو براشون داشته باشه که «برگردین به سیاره خودتون»

نردبان ترقی

دیروز بود فکر میکنم فیلم هندی میدیدم که یعنی مثلا خونواده طرف رو نشون میداد از نردبان ترقی طی جلساتی خانوادگی هرچند وقت یک بار بالا میرن. این نردبان هم بالا پشتبومشون بود و از اون جا میرفتن تو یک اتاقکی برای جلساتشون. این رو که دیدم یاد جلسات خانوادگی خانواده نزدیک خودمون افتادم. چند وقت پیشا همین موقع های نصف شب جای خونه شون تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم. البته قبلش که داشتیم از جای خونه شون رد میشدیم، پیرمرد و پیرزن پیری که زنه چادری بود رو دیدیم از یک خونه ای دراومدن. وقتی ما رو اون موقع شب دیدن کمی هم ترسیدن. با این وجود چون ما جوون تر بودیمو در حال حرکت زودتر رسیده بودیم ایستگاه و از اونجا که سرمون رو برگردوندیم، دیدیم که رفتن تو خونه ای همون نزدیکی ها. همون جا یک ماشین از این مدل بالاها سیاهش پارک شده بود قبلا. کمی بعد یک ماشین دیگه عین همون قبلی سفید اومد با مرد کت شلواری که فقط کتش رو نپوشیده باشه. زنش هم جوون تر از خودش و حتی همسن من. بعد اصلا اینا تعجب کرده بودن از دیدن ما اون موقع شب. پیاده که شدن ما دیدیم تقریبا سه تا ماشین عین هم کنار هم پارک شده. ما هم ازشون تعجب کردیم. زنه مخصوصا خیلی به ما شک کرده بود. زنه دیگه، ماجراجوئه. لابد فکر کرده بود که چطوری اون شب قرار بوده ماشینشونو بدزدیم. بعد دوباره یک ماشین دیگه عین همون اومد و اون هم سفید. مثل ماها که میریم لباس میخریم و بچه های یک خونه ایم، پس عین هم میخریم. این ها هم همه شون رفته بودن ماشین عین هم خریده بودن تا حسودیشون نشه.

خلاصه دیگه یک ماشین دیگه هم همون طور یک مردی و یک زنی تو همون چند دقیقه که نشسته بودیم پیاده شدن. این رو که برا مادرم تعریف کردم زودی خندیدو گفت جلسات فراماسونی. البته مشهدی ها الآن اغلبشون بیدارندو شاید مشغول جلسات فراماسونیشون هستن!

این ماشین آخریه که پیاده شدن، قبلش هم زنه و مرده بهمون شک کرده بودن کلا. هی اون مرد اولیه هم میومد دور ماشینش چرخ میزد. این شد که دیدیم یهو چند نفری مرد شدن اومدن سمت ما. اون زن آخریه هم اون طرف کنار در خونه جلسات ترقیشون ایستاده بود نگاه میکرد. خلاصه ازمون پرسیدن مشکلی داریمو من هم در حد زدن بهش گفتم آره و خواهرم سعی کرد ردشون کنه و درگیر نشدیم دیگه. وایسادیم تا رفتن همه داخلو ما هم راهمونو گرفتیم رفتیم.

هواشناسی و دوچرخه سواری

خیلی هوا گرمه. چند وقته که داریم خبرهای هوا رو دنبال میکنیم. از کیه هی این زنه هواشناسی میگه از 15 مرداد هوا 4-6 درجه خنک میشه. دیروز گفت: نه، تو این سه روزه بالاخره یکیش 4-6 درجه خنک میشه. هربار هم که به روزهای غیرتعطیل 5شنبه- جمعه میرسه، میگه ابرها اون روزای تعطیل میان. نمیگه انقدر تو هوا چسیدیم که زمین از هوا گرم تره و اون تعیین میکنه که چه روزی هوا خنک بشه. اصلا ساعات کار اداری ماهاست که تعیین میکنه چه روزی هوا خنکتر میشه.

***

چند وقت پیش این مسابقات دوچرخه سواری تور دوفرانس رو داشتم میدیدم. این ماشین فیلمبرداری با سرعت 100-110 پشت دوچرخه ها می روند تا سبقت گرفتنشون رو نشون بده. گفتم این فرانسه پهباد نداره بفرسته بالا سر این بدبختا. اگر تصادف کردن چی؟ آخه تصادف هم زیاد میکنن این دوچرخه سوارا. دیروز اعلام کردن یکی از دوچرخه سواری 21 ساله تو مسابقه تصادف کرد و مرد. واقعا خیلی برامون ورزش و تحرک با اهمیت تر از جون آدماست. بقدری که نداریم دیگه از پهباد استفاده کنیم وسط کار.


از کتاب کمک آموزشی آره، ولی از کلاس نه

نتایج کنکور سراسری اومده با خود رتبه اولی های کنکور. خبرنگاره شروع کرده به مصاحبه، همه باهم هماهنگ کرده ان که بگن از کتاب کمک آموزشی (گاج مارکت آره، گارج مارکت) نه. بعد یکیشون جالبه. مثلا رتبه انسانیه. بعد سلام میکنه و بلافاصله از فلان معلمو بهمان مشاور و مدرسه فرزانگانو این جور چیزا تشکر میکنه و میگه: ولی من از کلاس بهره ای نبردم.

ببخشین خانومی که جاش هست من بهت حسادت کنم که فردا رفته ای روسیه، تو الآن با این اساتیدی که ازشون اسم بردی تو دستشویی آشنا شدی؟! از حالا که یک پات ایرانه و یک پای دیگه ات خارج از کشور انقدر دروغ. بعد هم سلام هم میکنی؟!

بعد زیرنویس های شبکه خبر جالبن. شبکه خبر هم یک زیرنویس ثابت داره که اسم رتبه های کنکور رو زده و هم یک زیرنویس خزنده داره که اسامی رو تند تند رد میکنه. این رو داشته باشین. چرا؟ چون این ها گواهن که چشم یک ملت دنبال این اسامی هستن و بعد پس فردا میخوان همین کنکوری رو حذف کنن که ملتی آرزوش رو داشته ان