آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

مجری هم بخوای بتونی بشی، باید بری پزشک بشی

خواهر یک زمانی فیزیک یکی از معتبرترین دانشگاه های کشور میخوند. اون زمان، زمانی بود که دو تا دوقلو مجری برنامه های ستاره شناسی آماتوری تلویزیون بودن. همون برنامه ای که شب ها میذاشتو بقدری جذاب از ستاره ها صحبت میکردن که همه جذبشون میشدن. بعد از مدتی دیگه همه دوقلوهای کچل تو تلویزیون رو با ستاره شناسی میشناختن. هر کدوم از دوقلوها میومد دانشگاه خواهر همه هورا میکشیدنو میدویدن ببینن این دوقلوهای اخترشناس این بار چه چیزی در آستین برای نمایش دارن.

اما، امروز روز تولد ابوعلی سینا و روز پزشکه. زدیم شبکه سلامت و یکی از این دوقلوها این بار طوری درباره پزشکی صحبت میکنه که میگی اه، این چه تبحری در پزشکی داره! بعد مجری به مخاطباش که میرسه میگه که البته من فکر میکنم شماها بهتر از من پزشک باشین. دوربین هم یک سه نفری نشون میده که یعنی همه شون پزشکن. اصلا بهشون نمیاد پزشک باشن! به خواهرم میگم بابا این که دیگه مجری زن برنامه به خانه برمیگردیمه! میگم اصلا اینو برای اون زن پزشکه آورده ان! میگه، نه. این مجریه هم پزشکه! این روزا مجری هم بخوای بشی باید بری پزشک بشی! اینا متناسب با بازار میگردن!

گردش مغزها

این کلمه ذهنمو درگیر کرده بود. یک زمانی، موقع انتخابات سال 88 دخترای هم سنم به قولی دم در آورده بودن، یهویی. مثلا تو اتوبوس نشسته بودیو یکیو میدیدی که ایستگاه میدون فلسطین یهویی پیاده میشد بپره تو ستاد اون کی کی بود، میرحسین موسوی. بعد، مثلا دختره می نشست صندلی جلو و میگفت خانوما رای به موسوی بدین. بعد هم ادامه میداد که اگه رای ندین ماها داریم میریم خارجو تاثیر رای ندادنتونو بعدا میبینید!

قطعا این چیزا رو هرکس دیگه ای تو اتوبوس میشنید، میگفت تهدیده. بعد هم این سوال تو ذهنش پیش می اومد که همونی که بهش پول داده اینطوری تو اتوبوس برای موسوی رای جمع کنه، بهش پول داده بره خارج؟!

اون سال، و اون سال. دوران طلایی جوانی، و هنوز اندکی انتظار برای غفلت از برف های نجیب غیرمنتظره. کی فکرشو میکرد انقدر یهویی جاده ها تبدیل بشن به بولوار و خونه ها به مغازه. بعد هم اصلا دیگه یهویی اینطوری که این وبلاگ نشون میده. سال 88، آیا اون دختر میخواست بگه اتفاقی داره میفته؟ یا میخواست بگه اتفاقی داریم رخ میدیم؟! خدا میدونه.

ولی چند روز پیش شبکه خبر زیرنویس کرد که معاون علمی-فناوری رئیس جمهوری گفته سال 88 یعنی 2009 سال رتبه 1 فرار مغزهای ایران نبوده. اصلا، همون طور که ماها تو اتوبوس نشسته بودیمو از همه جا بی خبر، انگاری این معاونه هم یک چیزیش شده که مثل اون دختره یک باری یک همچین چیزی میپرونه! اصلا قضیه چیه؟! کسی چیزی گفت؟!

من فقط یک چیزی میبینم. و اون هم اینه که میخوام برم. این معاون علمی-فناوری هم این کار منو اسمشو گذاشته گردش مغزها. بایدم بذاره. این کار من گردشه، نه فرار. اصلا کلمه فرار مناسب رفتن من نیست. گردش خوبه. گردش مثل گردش سر بچه وقتی داره زاییده میشه و به جای اینکه از سر در بیادو از پا در میاد. این گردشه. یا مثلا من برم خارجو چون ناخواسته بوده، و به عبارتی اجباری بوده، هی بخوام برگردم. بعد چون این رفتنو برگشته چند بار میشه. اینطوری اسمش گردش میشه. وگرنه که این اساتید محترم که یک پاشون اینطرفه، و یک پاشون اونطرف که به این کارشون نمیگن گردش. به این کارشون میگن سرجاشون محکم وایسادن.

معاون علمی-فناوری روحانی گفته، این آمارا چیه؟! واقعا مسخره است. حتی گفته بود سال 57 آمار فرار مغزا 37 درصد بوده و حالا 1.1 درصد. تا تو ببینی این آمار رو بر چه مبنایی گرفته ان؟ مثلا آمار داریم 50درصد از 100 نفر سال 57، 50 نفر داشته ان میرفتن خارج. بعد حالا از 500هزار نفر دانشجو باز هم 50 نفر دارن میرن خارج. حرف یک همچین آدمی حتی میتونه بازی با اعداد تلقی بشه. کلی جای بحث داره این حرفا.

حیوان، نه خون آشام

میخواستم این مطلب رو بذارم برای ماه دیگه. ولی نذاشتن. بقدری عصبانیم کردن که دیگه گفتم دیگه تحمل ندارم. الآن، همین الآن باید به موضوع بپردازم. ماجرا از امروز صبح شروع میشه. امروز صبح سر راهم یک عالمه داروهای گیاهی اعصابو ... توجهمو جلب کرد. با خودم گفتم مردم بقدری این ها براشون بی ارزشه که گذاشتنشون رو زمین؟! بعد که نگاشون کردم دیدم روی یکی نوشته برای مادرشوهر مریم. به مادرم (مادرشوهر مریم) که نشونشون دادم گفت هیچ بعید نیست که کار همینها باشه. من گفتم که نه، ممکن نیست. خلاصه گذشتو تا رسیدم به امروز بعدازظهر. یک مدتیه این دادگستری مشهد با رمز مریم سادات خیلی فعال شده دیگه. منم نشستم تو شبکه خبر یک برنامه ای دیدم تو همین دسته ها. یک برنامه ای که با قوریو ساتور و اینها شروع کرد و بعد رسید به جرمو نزاعو دعوا. بعد یک زنیکه ای هم اومد که پرش کنه. زنه گفت که روزی 1700 دعوا داریمو اینا اغلب براثر جنون آنی رخ میدن. بعد میبینی مثلا سر کنترل تلویزیون شدی قاتل. دیگه راه حل دادو گفت نفس عمیق بکشین. بعد هم گفت ما همون مغازه پیشگیری از جرمو کنترل خشم هستیمو کی رو پیدا میکنین از ما قلدرتر؟!

حالا ارتباط اینها باهم تو چیه؟ در اینه که مملکت ما بسیار بازیگر هستن. بعد از این برنامه بیشتر به خاندان بازیگر مرتبط با مریم بازیگر شک کردمو ما هم که ارتباط زیادی با دادگستریو از این جور جاها بهمون میچسبونن، پس بیشتر ممکنه که اتفاقات اخیر خودبخودی نبوده باشن. تعداد آدمای طبیعیش کم هستن. مخصوصا تو این برنامهه یک چند تا خروسو شیرو این ها هم نشون داد که یعنی آدما مثل اینا دعوا میکنن! بله، درسته که روابط انسانی با بازی ها خیلی پیچیده تر از اون هست که بشه یک قانون کلی براش نسبت داد و هر دعوا و نزاعی لازمه که خود به تنهایی حتی، ریشه یابی بشه، ولی من این برنامه رو توهین آشکار به عالم حیوانات میدونم. بنابراین بدین طریق سعی میکنم از این زبان بسته ها دفاع کنم.

در طبیعت حیوانات بسیار از منطق پیروی میکنن. منطق حاکم بر اونها اغلب قدرت و از همه مهمتر قلمرو هست. شاید شما سال ها از حیوانات بسیاری در طبیعت نگهداری و حفاظت کنید و اهمیت قلمرو برای حیوانات رو درک نکرده باشین. من آدمای بسیاری دیده ام که نتونسته این این قانون رو کشف کنن و ضربه بزرگی هم به خودشون و هم به طبیعت زده ان. وقتی یک حیوانی با علائم خودش برای خودش قلمرو مشخص کرد، حقوق کاملی در آن قلمرو برای خودش قائله. از جمله حق استفاده کامل از کلیه منابع موجود در آن قلمرو. پس، اگر حیوان دیگری وارد این قلمرو شد، آن حیوان حق حتی کشتن حیوان وارد شده به آن محیط رو داره. این کشف از این جهت اهمیت داره، که توی انسان میری وارد قلمروی حیوان بی آزار میشیو فکر میکنی جنگیه. حتی باهاش میجنگی، در صورتیکه اون حیوون بدبخت زورش به تو ممکنه نرسه و حتی تو لهش کنی. شاید هم وارد قلمروش بشی و شروع کنی به گریه و زاری کردن. که این هم عمل نابجایی هست. گاهی با یک سنگریزه میشه به حیوون فهموند که قدرت بالاتری هستی و میخوای برای خودت قلمرو مشخص کنی.

البته حیوان، نه خون آشام. وقتی تو وارد قلمروت شدی و آن رو مشخص کردی، اگر حیوان دیگری به محدوده 20 متری تو وارد بشه، به هر طریق به هیچ وجه حق خودش نمیدونه که به تو حمله کنه. آروم وارد میشه و حتی از کنارت رد میشه و هیچ مشکلی هم نیست. یعنی حیوون جنگی وارد منازعه نمیشه و اگر تو بهش نپری که قلمروت رو ترک کنه اتفاقی نمی افته. این، حتی در مورد حیوانات شکارچی هنگام شکار هم صادقه. برای همینه که میبینی یک گربه وارد قلمرو یک جامعه مرغی و خروسی نمیشه و غیره. حرف در این مورد زیاده، و جا داره یک رشته زیست جانوری به اون بپردازه. فعلا تا همین جاش رو داشته باشین.

توبوره!

زاییدتم بعد اول صبحی اسم منو این طوری صدا میکنه! شاشیده، این اسم رو روی من گذاشته!

نه، باباهه رو جدی میگم. چند روزه داره به جریان صدا شدن اسم من فکر میکنه. تو روم و پشت سرم بارها و بارها اسم منو عمدا طور دیگه ای صدا میکنه. بعد این اسمیه که وقتی مادر منو زایید باباهه این رو روی من گذاشت. تو فامیلی که تحقیر آدما با تلفظ اشتباه اسم بسیار رواج داره! درست چند روز پیش تاکید داشت که اسم منو با خواهرم طور دیگه ای تلفظ کنندو با هم بخندن! سه بار!

نمونه بارز اونایی که غیض میکننو میفهمن که بچه شون دختر به دنیا اومده. بقدری از این جریان تولد بدش اومده که حتی نکرده روی اسم انقدر فکر کنه که وقتی که یک روزی باخودش فرض کرد بنای دشمنی رو من گذاشته ام، نیاد دیگه خودش اسم منو مسخره کنه! خودش، خود باباهه.

حالا بعد من بهش گیر داده ام، میگه کی من گفته ام؟! خواهر رو آورده ام شاهد اون روزی که سه بار اسم منو به تمسخر کشیده وسط تا با هم بخندن، باز انکار میکنه! از اول. همه اش هی میگه: کی؟! نه! کی من گفتم؟!

حتی شعر شهیر مادرش رو هم که اسم منو کنار تایر میذاره هم انکار میکنه. دیگه حتی مادرش هم اینو نگفته! بعد اون روز منو میکشونه دادگاه که به چیزی اعتراف کنم که نکرده ام، و بعد تازه طلب بخشش کنم.

بحران هویت

دشمن خود را دوست نگیرید

این آیه سوره ممتحنه رو که میخونم، میگم دشمن؟ بابامه؟ همسایه؟ 

زودی دچار بحران هویت میشم. لیست بلندبالایی از دور و نزدیک برا خودم درست میکنم. بعد میشمرم که چند بار اس ام اس تبریک به ازای کارهام اومده و اون ها رو رد کرده ام. بعد میگم چند درصد با دشمنم مشورت کرده ام و بعد خلافش عمل کرده ام؟ میگم که بابام رو که دیگه خوب یاد گرفته ام. میگم هنوز کامل عروسک هم نشده ام. ممکنه سوسکای داستان کورالاین جونز هنوز دنبالم باشن تا کامل عروسک بشم دیگه.

بعد به بچگی هام فکر میکنم که چقدر نفهم بزرگ شدم. خودم رو که تارزان بزرگ شده ام، خیلی وقتا با بچه های الآن مقایسه میکنم. بچه الآن چند سالش بود که یاد گرفت به کسی که مادرش شیرینی تعارف میکنه سلام نکنه. چمیدونم بهش میگم به این سوسکه هوا بده میگه نداریم. همین دستوری هم که بهش دادم با کلی ترس و لرز برای برداشت غلط نداشتن از حرفم دادم. ولی وقتی میگه نداریم، خوشحال میشم. چون هوا انقدر عمومی هست که دیگه هوا رو داشته باشه به سوسکش بده. چند روز بعد اوه میبینم من کجا، این بچه 5 ساله جا خونمون کجا. کی مادرش بهش یاد داد که لبخند ملیح بزنه؟ کی یاد گرفت که بچه کوچکتر از خودش روی پله ها قل نخوره؟ بعد تازه این رو به بزرگترش هم تذکر بده. اصلا کی یهو انقدر قد کشید؟ من 5 سالم بود خونمون رو عوض کردیم. چون قبلا با کلی بچه دیگه تو کوچه محل بازی میکردم زودی یک دوست افغانی برای خودم جور کردم. اون خیلی چیزها بهم یاد داد. یاد داد چادرم رو چه طوری زیر چلم جمع کنم. تنبک زدن رو اون بهم یاد داد. حتی حرفای بزرگونه هم باهام میزد. بهم میگفت دولت ایران مقرر کرده اتباع افغان هرچه سریع تر برگردندو اونا حتی زودتر از ما از اون محل میرن. ولی همین قدر. کلا تارزانی بزرگ شده ام. از خودم باید انتظار داشته باشم. دنبال توجیه هم هستم. کی بود بهم یاد بده دوست کیه؟ دشمن کیه؟