آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

مهم، کردنه نه شفافیت

حسی که نسبت به مسئولین و کسایی که داشتن و ندادن، نسبت به خودم همیشه داشته ام، این بوده که انگار با رفتارشون میگن: در ... بمونید، که نتایج اعمالتونه. ضمنا ما هم قصد دادن هیچ حقی بهت نداریم.

این حسه. به آدم منتقل میشه. وقتی بیان میشه، شاید در حد نوشتن خیلی زشت به نظر نباشه. حالا فرض کنید من در جمع خانواده اینو بیان کنم. در صورتیکه پدر نباشه، شاید قابل قبول باشه. ولی حالا اگر پدر خانواده رو هم بهش اضافه کنیم، چی میشه؟ شاید مخصوصا، "بازی" پدر مانور رفتن سر کلمه "..." باشه. به پدر من بگم "تو هیچ حقی نمی دی"، اون در حالی که داره دست میکنه تو چشمام و یا داره اداش رو درمیاره، بگه: "میدم، باشه میدم"!

حالا اینو بدین دست یک مشت اواخواهر که ازش خوب برا خودشون کار و وظیفه درست کنن. چیزیکه من یکسره باهاش تا حالا مواجه بوده ام. اشکالش چیه من کلمه ...  رو استفاده کنم؟! مگر نه اینکه کلمه جهنم از گهنم و از ... گرفته شده؟! بودن من در جهنمی که شماها درستش کرده این تا زمانی که دیده نشه و بیان نشه، زشت نیست؛ منتقدی هم نداره. ولی وقتی بیان میشه، کلی خطاط و نقاش میاندو شروع میکنن به انتقاد! و البته اونا که تا حالا داشتن و نمیدادن، چه بسا یادشون بیاد که گوه و عن هایی هنوز مونده بود که نداده بودن.

به قول رهبری: "موانع ماها رو از سر راهمون بردارین"، البته من باید میگفتم " دست بردارین". اگر میشد با تیکه بیانی همون رهبر بیان بشه بهتر بود.

خب، اضافه کنم که چند روز پیش قاضی مملکت رو آورده بودن و میخواست بگه "نونشون رو از تو زباله ها برمیداشتن". قبلش گفت "ببخشید، عذر میخوام". یعنی باعث شرمندگی یک قاضیه که این رو بیان کنه! از محضر عموم مردم عذرخواهی کرده! به خاطر چی؟! به خاطر کاری که یک نفر ضایعاتی، صبح تا شب، شغلش اینه.

موفق باشین.

نه، کلمه من به اینجا ختم نمیشه. خدا ارحم الراحمینه، میبخشه و اجازه میده من ادامه بدم. حرف من اینه: اگر کسی کاری کرد، و در اون اشکال و اشتباه بود، مهم اینه که اون کار انجام شده. بله، من بعد از چند سال ویدئویی رو از خودم میبینم که شاید دوست نداشتم بعد از چند سال و رفع مشکل اونو ببینم. ولی، با خودم میگم من توانم برای انجام کار به اون نحو و تا اون حد بود. میگم مهم، کردنه.

حالا، دیروز در مورد این پناهیان، ویدئو گذاشتندو هی گفتن: ماها ادبیات داریمو بالا منبر نباید اون حرفای زشت و رکیک زده میشد. شماها لطفا سانسور کنید، تا زشت تر به نظر برسه.

اصلا گفتن مطلب نماینده مجلس رو انقدر به تاخیر بندازین که من به جای گذاشتن عنوان "مهم، کردنه" سر وبلاگم، یک وقت نذارم: "مهم، شفافیته". نماینده مجلس اومده گفته: "رای نباید شفاف باشه، چون من به زحمت میفتم."، بعد این پناهیان اومده گفته: "چرا آخه؟ من در ...م!" داد هم زده، که البته درست میگن، مزین مجلس عزاداری امام حسین نبوده. ولی بی راه هم نگفته.

ماکه رفتیم دادگاه، و اون دادگاهی که زمانی سالن ورزشی طرقبه بود، دیدیم یک نفر رئیسی که حقمو نداده بود، در عوض پول به وکیل داده بود تا برام جلسه دادگاه تشکیل داد، به خودش زحمتی نداده بود. وکیلی، احتمالا دائمی داشت که حقوق میگرفت. حالا، جدا بعد از اینکه این نماینده مجلس رای داد و معلوم شد رایش چی بوده، خودش به زحمت میفته، یا وکیلش؟!

ضمن اینکه بعضی چیزا واضحه. مثلا امروز واضحه که من رای به جمهوری اسلامی بدم. فردا تقی به توقی بخوره، و نظام عوض بشه. کما اینکه تو همین چند سال اخیر، برای انتخاب ریاست جمهوری این اتفاق افتاد. یهویی دوره افتاد دست اصلاح طلبا و معلوم بود رای خیلی ها چی بوده، حالا من بیامو رای به شفافیت ندم، چون پیش بینی میکنم پس فردا رئیس جمهور عوض میشه، و رای امروز به نفع من بشه رای فردای بی منفعت برای من. این عدم شفافیت در کار نمایندگان مجلس اشکال داره، و تمام نمایندگانی که رای به عدم شفافیت دادن فقط به منفعت خودشون رای داده ان. تعدادشون هم زیاده و کارش هم نمیشه کرد. کاریش نمیشه، حالا من فردا برم بگم آی در گوه و عنم. یک عده بگن: هیس، ما ادبیات داریم.

خراسان و افغانستان

از دیروز تا حالا این تصویر جنازه های تو وانت که داشتن تندتند حمل میکردن ببرن یک جایی حالا، تو ذهنمه :|. حالا این افغانستان کجاست؟ از شاهرود به مشهد نزدیکتره. مرز خراسان رو که بگذرونی میشه افغانستان. در سراسر دنیا اگر به من مشهدی نگن عراقی، در عوض کلی علمشون زیاد شده باشه میگن افغانی. درسته که رودهای افغانستان بیشتر از خراسان رضویه، ولی از هر جای دیگه ای آبو هوای نزدیکتری به خراسان داره.

واقعا باید خدامونو شکر کنیم ک یک امام رضا تو این استان داریم، وگرنه از نظر خواستن، خیلی ها همونطور که من مشهدی رو با یک افغانی عوضی میگیرن، خیلی میخواستن که اینجا هم افغانستان باشه.

لهو لعب

فرض کنید که امروز من داشتم لپ تابم رو تمیز میکردم. بعد مثلا یک سری نون و پنیر خورده بودم روش و با دستم یک سری کلمات رو اینطوری ریختم وسط کدهام:

برق<p>

</h1><h1>

اینطوری: قشنگ داشتم دستمو از اینطرف میبردم اونطرفو این کلمه برق هم لای نون خشکای رو صفحه کلید بودن. حالا بعد اون وسط چی میشه؟

هیچ، یکی ممکنه سریع از اونطرف رو خط خبر بنویسه: بچه ها موضوع امروز برقه! شایدم بنویسه آها، تیر چرا غ برقه! یا شایدم چمیدونم بشینن طوفان فکری از روش درست کنندو بگن نه، منظورش ارتباط تیرچراغ برق با پسر فراموش شده فوتباله!

حالا چی، من بابا داشتم کامپیوترمو تمیز میکردم. اصلا اشتباهی دستم رفته روش. اصلا مثلا می خواستم تایپ کنم Hatchling و شماها خوندین: Hatching. اشتباهی تایپ شده. فرداش خبرهایی رو تلویزیون برای پخش دسته بندی میکنه که اغلب کلمه ای معادل فارسیش یعنی حاشورزدن وجود داره. این بجز این نیست که دنیا محلی برای لهو لعب هست؟ خدا هم از انسان می پرسه: نفهمیدین که این دنیا همه اش لهو و لعبه؟!

بالا و پایین

خواهرم گاهی بهم میگه من مثل تو نیستم که با یک اس ام اس بالا و پایین بشم. البته منظورش بیشتر اینه که مبادا بالا پایین بشم. در واقعیت هم همین طوره. آدم تا یک مدتی میتونه خودشو گول بزنه. یا لااقل من اینطوریم. شما هم فکر میکنید از این slide-showها صفحه اول بلاگ اسکای متناسب با احوالات عشقتون تغییر میکنه؟ من نه. اگر فکر کنم نهایتش فکر میکنم کنار یک زنو شوهری نشسته امو شوهری رابطه اش به زن تازه عروسی عشقی هست و اون رو اینطوری دوست داره. دقیقا سوم شخص مخاطب. در اعماق وجودم فکری نیست که منجر به این تفکر بشه که من حتی خواستگاری یا شوهری داشتم که من اول شخص رو دوست داشت. تفکراتم اینطوریه که مردی زن زشتی را د وست داشت، یا مثلا این مرد شوهر زن زشتی بود. اینطور نیست که من بخوام خودم رو گول بزنم که مردی من که زن زشت و سبزه ای هستم رو دوست دارد یا دوست داشت. یا مثلا من کنار زن و شوهر جوانی بودم که ندار بود، اما در فضای دانشجویی تنها زنو شوهری بودن که باهم بودن و آن زن باردار بود. دیگه کارگردان ذهنم دنیا رو تقریبا اونطور که هست می بینه. نمیاد مثلا بابای من رو که الآن شوهر مادرم هست رو بیاره. باور کرده ام که پدر من شوهر مادرم نیست و در واقع داره نقش بازی میکنه. به اینکه تعداد زیادی زن ها و شوهران جوانی در کنارم هستن ایمان دارم، و شاید از آن ها بخوام برای پیشرفت کارام چیز یاد بگیرم. ولی اینطور نیست که تصور کنم من عشق و شوهری ممکنه داشته باشم و بخوام داشته باشم و این رابطه اول شخص برقرار بشه.

دختر قلوچ

مامانم میگه چرا یک چند باره دارم نگات میکنم بهم قلوچ نگاه میکنی؟ بهش نگاه میکنم میگم اینطوری قلوچم؟ میزنه زیر خنده میگه آره، قلوچی!

بعد هم میگه این لپ تابمو خاموش کنم برم یک کار دیگه بکنم که قلوچ شده ام! همینطور تو فکر رفته ام و یاد شمخانی میفتم که چاق شده و چشماش عینکیه و انگار قلوچه!

فشارم هم پایینه. شاید به خاطر همون حرفاش سرم گیج هم میره. حالا گوشیش رو آورده هی میخواد عکسمو بگیره، تا خواستگارام ببینندو بگن چقدر قشنگه و حالا چی کارش کنیم.