آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

کرمان، شهر آفتاب سوزان

خواهر وقتی از کرمان برگشت کمی صورتش ورم داشت. حتی میگفت که روز سوم کلا ورم واضحی پیدا کرده بود. میگفت اگر میدونسته که کرمان در حد اهواز گرمه و رطوبت هم نداره اصلا نمیرفت.

مردم کرمان همه از این آفتاب سیاهن، و همه در خونه هاشون چپیدن. زن های کرمانی زنهای خوبی هستن، ولی مردانشون نه. اصلا شاید از خوبی بیش از حد این زنهاست که مردانشون خوب نیستن. مردها اغلب معتادن. مثلا میری دستشویی هتل دو ستاره، بوی گوه اعتیاد از دستشویی طبقه بالا میره زیر دماغت.

کرمان انگار ویتنام بعد از جنگه. هتل هاش با اعتماد به نفس بالا، خدمات و سرویس های ضعیفی دارن که بدن. ولی در عوض پول خوبی میگرن. یک هتل دو ستاره پر از سوسکه. اصلا از عمد خدمات نمیدن، شاید. مثلا میری آدرس از مسئول هتل بپرسی، آدرس رو اشتباه میده. بعد روز آخر که کلی پول گذاشتی تو دستش و دوباره که آدرس پرسیدی، تازه اونموقع یک نقشه بهت میده، البته همراه با یک آدرس اشتباه.

روی جعبه های خرمایی که دستت هست، معمولا نوشته خرمای مضافتی بم. وقتی کرمان میری انتظار داری پر باشه از جعبه های چپه چپه خرما روی هم. ول اینطور نیست. به جاش پر هست از ذغال. برای اینکه مردمش خفن معتادن. توریست ها شاید به خاطر خاطره خرماشون به کرمان هم سرمیزنن. شهر کرمان پر از توریسته.

و توریست نماهایی که از شیراز به اونجا سرمیزنن، یکسره از اعتیاد مردان و وضع شهر عکس میگیرن. خواهر میگفت پوزشون پره. مثلا توریست نماهه رو میبینی که از تو بازار خوشگل میوه و تره بار کرمان، فقط رفته اونجایی رو عکس بگیره که مثلا هندونه افتاده تو جوب. بعد بهش لبخند میزنی و با پوز پر نگات میکنه :| توریست نماها از مغازه دار سوپرمارکتی عکس میگرن که با دهن باز ناشی از اعتیاد وسط مغازه اش ایستاده.

اطراف کرمان پر از بزرگراهه، حتی بزرگراه های 5 بانده. کلی راه و شهرسازی روی این شهر کار کرده، و اصلا باورت نمیشه شهر به این کوچکی مثلا 5 تا پل داشته باشه. اما کرمان از سمت شرق با سیستان فقیره و از سمت راست با بندرعباس. شیراز هم که دیگه نه تهران میشه و نه مشهد. وقتی میخوای یک شهر و یا یک کشور رو بررسی کنی باید همسایه هاش رو بررسی کنی. کرمان هم ازین قاعده مستثنی نیست.

عادت فراموش شوندگان

من دو پیرزن سراغ دارم که تو فامیل تا حالا به خیلی کهولت رسیدنشان رو دیده ام. عالم غریبیه. اینکه هم خودت دوست داری فراموش بشی و هم دیگران بیشتر از خودت دیگه حوصله ات رو ندارن. در این روزگار نامرد، سال هاست که دلم براشون میسوزه. ناراحتی آدم از اونجایی شروع میشه که آدم ببینه زن میانسالی از یک سنی به بعد دیوونه خطاب بشه. حتی دیگران که بهشون میرسن با انگشت اشاره دست به سمت سرشون ببرندو اصلا حتی به خودشون زحمت ندن که بگن طرف دیوونه است. فقط یک ادایی و هشداری برای روبرو شدن تو با یک پیرزن بدعنق و دیوونه ای.

آدم موجودی بسیار اجتماعیه. وقتی شروع کنی به فراموش شدگی، ممکنه فکر کنی که خیلی کارهایی که داری انجام میدی برات سخت میشن. با خودت فکر میکنی که این تویی که انتخاب میکنی مثلا دیگه نماز نخونی. من هم ننجون خدابیامرز رو دیدم که اینطوری کم کم زوال عقلشو نشون میداد و هم بی بی رو. بی بی بدبین هم شده بود. این خیلی مهمه که بدونی کسایی که بیماری زوال عقل میگیرن، فکر میکنن بیماریشون در واقع خواسته ای خودآگاهه. البته خیلی موارد هست که مشخص میکنه میتونسته خودآگاه باشه. ولی در اصل خیلی اینطور نیست، و ناخودآگاهه. سمی در ازای خوردن بعضی غذاها در مغز آدم تولید میشه که اونها کار رو مختل میکنن. کم کم با قرآنی که حفظ کرده بودن، میونه شون بد میشه و فکر میکنن که این کار مورد علاقه شون نبوده که قبلا انجام داده بودن. حتی گاهی مرده ها رو زنده میپندارن و زنده ها رو مرده. کم کم کنترل ادرارشون رو از دست میدن. و شاید اشکالی نداره که از یک سنی به بعد که فراموش بشن، فراموش هم بکنن. ولی بعضیا به جد دنبال راهی برای درمان این ها میگردن. حتی تلاش هم میکنن. شاید اگر تا حالا اونها تلاش نکرده بودن، ما واقعا با خیلی ها مشکل داشتیمو نمیدونستیم که خیلی بیماری ها هستن که ناخودآگاهن، ولی خودآگاه پنداشته میشن.


پ.ن: ننجون خدابیامرز که به عمه ام میگفت دختر همسایه. تو خونه با ننه و عمه ام زندگی میکرد، ولی مثل همسایه جدا بود. بی بی هم همینطور. یک وقت هست آدم داره باهات زندگی میکنه و سالهاست که در حال سپرده شدن به فراموشیه. اینا که این بیماری رو معرفی میکنن معمول میگن یادگیری مهارت های جدید کمک به بهبود شرایط مغزی این بیماران میکنه.

علم بهتر است یا دزدی؟

من به این موضوع خیلی فکر کردم که علم بهتر است یا ثروت؟ خداییش عجب سوالی کار گذاشته شد در ذهن ما. چند وقت پیش به مادرم گفتم که سوال اشکال داره، باید بپرسن: علم بهتر است یا دزدی؟

خلاصه، شاید شما حالا بدونین بعدش چی میخوام بگم. بعدش اینه که امروز بعد از اندکی پخته شدن، باوجودی که حرفهای زیادی شنیده ام و مرارت های زیادی دارم میکشم، باز هم منم میگم علم بهتر است. اما با توجه به اینکه همون بالا هم کلمه ثروت رو عوض کردم، اما و اگرهایی داره. از مهمترین اگرهاش خب اینه که اخلاق درش باشه (علم، مقدس بمونه و مثلا دزدی ها حذف بشن، تجاوز به حدود انسانیت نشه و غیره) و دیگه اینکه بعضی روش ها و تکنیک ها از اینکه علم خطاب بشن حذف بشن.

امروز من متوجه شده ام، که در حال حاضر امکان حذف حضور در دانشگاههای راه دور وجود نداره. در عین حال هم علم طوری شده که برای رسوندنش به نقطه ای باید حداقل دو-سه نسل روش کار کنن. بماند که دیگه به اون صورت مثلا به اینکه کامپیوتر علم باشه، اعتقادی ندارم. به کامپیوتر، به اینکه خودش به تنهایی علم باشه اعتقادی ندارم، در حالیکه الآن خودم دکتراش رو دارم. و به اخلاق هم اعتقاد دارم، به این دلیل که قراره مرزهای دانش رو چند نسل بعدتر جلو ببرن. اخلاق، خصوصا اخلاق در پزشکی. خواهر که گفتم شهر دیگه ای کادر درمان قبول شد، رفت ثبت نام کرد و متاسفانه برگشت، و یک انصراف قطعی هم داد. من از دور رصد میکردم. اول که زنگ زدم گفت میخوام برگردم، استاد درس اخلاقمون از همه بی اخلاق تره. دوباره که زنگ زدم گفت دیگه نمی تونی منو منصرف کنی. استاد روانشناسی به جای این درس داشت بدوی ترین مطالب ممکن رو یک ساعت بهمون درس میداد. دیدم راست میگه. جاییکه همه اساتید به حق از خداشونه نوه کسی بشه فقط پژوهشگر کنار دستشون، دو تا از این زایده های پزشکی بیفتن جلوشون چالش قرن درست میشه. الآن که به اینجا میرسم با خودم فکر میکنم شاید بهتر بود عنوان میدادم چالش قرن، یا مثلا عنوان میدادم قرن ها صدف نیست! و از این جور هنر بازی ها


خون دماغ و آلودگی هوا

بچه که بودم، یعنی دهه 70 شمسی، یک مینی بوس بود که همون هم قدیمی بود. سرویس ما از اون مینی بوس آبی های قدیم بود. کلی دختر باید پر میکرد تا برسیم مقصد. اون موقع من یادمه این دخترای مشهدی خب خیلی سفید و حساس بودن دیگه، بعضیاشون که اون عقب ماشین مینشستن خون دماغ میشدن. تصویر محوی از این ماجرا همیشه تو ذهن من بود تا اینکه دیروز-پریروز یکی از دخترای مسجد خون دماغ شد. خب شاید انقدر که زیرنویس کرده ان هوای مشهد آلوده است، تا حالا فهمیده باشین چی میخوام بگم. میخوام بگم آلودگی هوا بقدری زیاد شده که دیگه وقتی میری مسجد تو خیابون، انگار رفته ای تو این مینی بوس قدیمی های دهه 60 میلادی نشسته ای! (اونم ته اتوبوس که خوب گازوئیل بخوری، نه سرش)

این اتفاق البته تا حدی مشابهش امروز برای من افتاد. از اول که آبریزش بینی داشتم، ولی وقتی هر بار میرم مسجد، چهار بار که دولا-راست میشم، انگار شلنگ به این بینی من بسته ان. خون نه ها، آبریزش بینی. هرچند خب، بعضی وقت ها هم به این مویرگهای بینی خب فشار بیاریم پاره میشن دیگه. دیروز که اوج این آلودگی ها بود، تا ببینیم چی میشه بعدش.

مردم میتونن شکایت کنن

گاهی دلم برای اون دختر خیلی ساده قدیم که خودم بودم تنگ میشه.  البته بعدش میگم ووی، هیچ وقت  تنها دختر خونه نباش،  خیلی خنگ بودی. شایدم هنوز همینطور به نظر میرسی. قدیم اینطوری بودم: هر شماره ای یک جا میرفتم برمیداشتم. حتی شماره جاهایی که میتونستم به اونها شکایت کنم. مثلا همین دفتر نوآوران فهمیده. حدود 4 شماره جاهای مختلف برای  شکایت معرفی کرده  بودن. منم ساده، هرچند وقت میرفتم که شکایت کنم. بعد میدونین چی جواب میگرفتم؟ جواب میدادن، خانووووم تو تنها کسی هستی که شکایت داره!

کلی طول کشید تا معنیش رو فهمیدم. حتی بهاش هم دادم. حالا فضای اینترنت رو میبینم. دیروز شبکه ایرانکالا زیرنویس کرده مردم میتونن از سایتای اینترنتی  شکایت کنن. بعد هم اضافه کرد که این امتیاز ویژه ای هست که نصیبشون شده؛ قبلا نبوده. بعد هم دیگه گفت الآن 50هزار فروشگاه اینترنتی داریم که عضو اینمادن! این عدد خیلی تو ایران مقدسه. چون  براتون میگم: 57هزار تا هم دانشجوی دکتری داریم که رفتن مدرک فنی حرفه ای گرفته ان. ضمنا تعداد اونا که خوداشتغال شده اند هم همین حدوداست. اصلا، همین چند وقت پیش زیرنویس کرد که دیگه اون کارمندای دولتی که خوداشتغال هم میخوان بشن رو داریم شناسایی میکنیم. این تعداد آدم، اغلب از خود ساختار دولتی برخاسته اند، و نه بخش خصوصی. یا کمی خصولتی هستن، و یا کاملا و رسما دولتی. برای همین هم هست که میگم این عدد مقدس شده!

حالا اینا گفتن که من  میتونم برم شکایت کنم. اول که میگن من تنها کسی هستم که دارم شکایت میکنم. بعد هم که مسلما حقمو نمیدن، بعد هم اگر بتونن وکیل دارن، مامور تمام وقتش میکنن تا برای شکایت از من سرمایه گذاری کنن. کما اینکه همین رئیس اسبق پژوهشکده نوح، یعنی دکتر انفرادی باهوش این کار رو در کنار مجموعه شهید فهمیده، به تنهایی برام صورت دادن. همینه که میگم دوست ندارم همون ساده قبلی باشم دیگه.

حالا چی؟ مردم بیچاره مثل منو شایدم بدتر. مثلا همین خواهرم که هیچ کامپیوتر نخونده. همین چند وقت پیش از طریق تبلیغ برنامه تقویم صبا که مال دانشگاه شریفه، میره تو برنامه ای که من همون میگم انگار این از یکی، شایدم خودمون تقلید کرده. بعد میگیم عیب نداره، خواهر ما رو نپسندیده. نگاه میکنیم، به به، ای نماد هم که داره. دهها شماره تلفنو آدرس هم برامون گذاشته، و خلاصه سایت مرتبی هست. بعد نتیجه: هیچ، سرمون کلاه میره با اولین خرید.  بعد، تازه اونموقع شماره تلفناش رو تست میکنیمو میبینیم ای دل غافل، کاش قبل ازینکه گول اینمادش رو بخوریم تلفنش رو امتحان میکردیم. بعد میریم همون جا که میگن امکان شکایت هست. اونجا فتا نوشته که 7 روز کاری باید بگذره. میذاریم بگذره و نمیدونم شکایت کردیم اصلا دیگه، یانه. خواهر میگه یک بار تو عمرم خرید اینترنتی کردمو همون هم سرم کلاه رفت!

همون اتفاق قبلا برامون تو جریان مسابقه افتاد. پسره رو مدیر کرده بودیمو اونم میگفت اگر مدیریت منو قبول دارین، باید  ازین سایته خرید کنید که ای نماد داره. اصلا هم مهم نیست چقدر داره از بقیه گرون تر میفروشه، در عوض اینماد داره! دیگه خلاصه، پول بی زبون رو دادیمو خرید کردیمو طرف هم حتی آدرس خودش رو دانشگاه امیرکبیر معرفی کرد. فقط دیگه میدونستیم که حالا که ازش خرید کرده ایم باید باهاش بسازیمو خداحافظ، خداحافظ. بعد عمری این پلیس فتا میاد برا ما میتونین شکایت کنید رو ترجمه میکنه. حالا تو اینترنت پره از این بی عدالتی ها. چه تعداد کسایی که گول همین ای نماد و پلیس فتا رو خورده ان. نمونه هم انقدر زیاد داره، که خودتون هم میتونید سرچ کنید و درد دل مردمو بخونید و هم میتونید یک چند تا ازین سایتای به اصطلاح اینماد دار رو تست کنید.