آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

عمه جون

شانس ندارم من. اطرافم آدمایی هستن که انتخابشون نکرده ام؛ آدم هایی هستند که فکر می کنند زرنگ و باهوش هستند، برای همین اطرافم مانده اند. از طرف دیگه من بارها و بارها سعی کرده م خودم رو ازشون جدا کنم. چون این ها آمده اند که بمانند. یک نمونه از این ها زن برادرمه. می آیی می گی سلام نمی کنه. از عمد می آید تو اتاق سلام می کنه. بعد از مدتی که به حالت قهر بچه ش رو به دنیا می آره، تولد بچه ش هم نمی ری و در واقع ازش فرار می کنی. ولی بعد از مدتی راه میفته دنبالت با بچه ش که هی بهش یاد بده بگو عمه جون. اون هم درست، بعد از روز اول خواستگاریش که خودشون گفته ن «ما بد می دونیم کسی به ما بگه عمه. خونه ماها آدما به اسم صدا زده می شن.» بعد از یک مدتی که باز صدایت در می آید، حتما و اکیدا می آید تو اتاقت تا حتما ببینی که داره به بچه ش یاد می ده بهت می گه فلانی جون. منظور دارن؛ یعنی من نباید با تو خوب می بودم. ولی لطفم زیاد بود، این کار رو کردم. لطفم در حقت زیاد بود، این رو گفتم.

ترامپ آشنایی از میان ما

ترامپ کیه؟

سفید پوستی مثل خیلی سفید پوستان در سرتاسر دنیا، که بعید نبود رئیس جمهور نشود. ترامپ یک نفر نیست. چیزی فراتر از یک نفر هست؛ اگر کمی دقت کنی می تونی ترامپ های زیادی حتی در ایران پیدا کنی. چه فرقی می کنه ترامپ زن باشه یا مرد؟ ترامپ یک شخصیته میان ماها؛ ترامپ، برگزیده ست. ترامپ رو ماها در سرتاسر دنیا انتخاب کرده ایم و نه فقط عده کمی در قاره آمریکا.

فرهنگ ما نمره به برتری ترامپ سفیدپوست داد. در میان ما زشت بودن با سیاهی و شب تعریف می شود. ماها از زشتی که حتی آفتاب سوختگی هم او را زشت تر نمی کنه بدمون می آید. در میان ما فقر ضعفه و فقیر در میان ماها جایگاهی نداره. فقرا باید در حاشیه باشند، و حاشیه (گاهی شایعه) چیزی است که باید زشت های زیادیش را فقیر کنه تا در حاشیه باشند و بمانند.

راه دور نرویم. ترامپ در میان ما و برگزیده ماهاست.

باغ کتاب عباس آباد تهران

جدیدا خبری بسیار زیبا در اخبار پخش میشه مبنی بر این که ما باغ کتابی بسیار بزرگ در منطقه عباس آباد تهران بناکرده ایم. در این باغ کتاب سالن نمایش تئاتری با گنجایش بسیار بزرگ تر از سالن سی نما گذاشته ایم و خلاصه خیلی خوب خیلی قشنگ. اما، هر خبر خیلی خوب و قشنگی که هی اخبار ایران برای ما میذاره باید حسابی حواسمون رو جمع کنیم ببینیم چی می خواد ازمون بگیره.

در اخبار دیروز ساعت 2 بعد ازظهر گفت این باغ کتاب ویژگیش اینه که فروشگاه هایش کتاب ها رو نه به عطف و بلکه از روی جلد نشون می ده. بعد گفت که طرف قراردادش هم انتشارات های بزرگه و نه «ناشر مولف» های کوچک. در این خبر حرف از کیندل وارداتی1 زده نشد و خلاصه اتفاقا برعکس خبر که خیلی زیبا و امیددهنده بود، خیلی هم بودار بود.



1- کیندل (kindle): دستگاه کتابخوانی است که خیلی ها دیگه با آن این روزها کتاب کاغذی نمی خوانند. این دستگاه هم اکنون در قیمت های بسیار پایین و متنوع در ایران و سایر نقاط جهان به فروش می رسد. در بعضی کشورها با کیندل تقریبا خیلی ها دیگر کتاب کاغذی نمی خوانند.


چپی یا راستی؟

تقریبا میان این دو و کمی متمایل به چپ. من دقیقا در دل اصول گرایان زندگی می کنم و آن ها من را احاطه کرده اند. از طرف دیگر روابط زیادی با اصلاح طلبان در طول زندگی داشته ام. جالب است بدانید که اعتمادم به چپی ها بیشتر بوده. هرچند هرگز رئیس جمهور منتخب (به جز آقای هاشمی رفسنجانی) و یا خیلی از کارهای جمعی اصلاح طلب ها را قبول نداشته ام.

بغض، کینه و عداوت اصول گرایان نسبت به من دقیقا از همان اول مشخص، فاحش و عمیق بوده و درگیری کمتری با اصلاح طلب ها داشته ام تاکنون. از این جهت می شود گفت که کمی متمایل به چپ هستم. ولی چون اصول گراها من را احاطه کرده اند و از من دست بردار نیستند به نظر بیشتر اصول گرا می آیم. اصلاح طلب ها هم بعد از مدتی آشنایی عمیق تر با من بدشون نمیومده من رو دشمن مشترک خودشون فرض کنند.

با این اوصاف من میان اصول گراها و اصلاح طلب ها هستم و البته کمی متمایل به چپش

تجمع ضد دخانیاتی مقابل استانداری

به مناسبت روز جهانی مبارزه با مواد مخدر (5 تیر)

خوشحال بودم از این که این بار زود و سروقت به استانداری رسیده ام. ساعت 11:30 صبح بود، و من عده کمی تجمع کننده مردمی را گوشه استانداری جمع دیدم. از دور پلاکارد یا بنری از آن ها دیده نمی شد. در عوض پرچم تبلیغی-شعاری استانداری پشت سر آن ها به وضوح دیده می شد. مجبور شدم جلوتر بروم. دست 2-3 نفری رو به نرده های استانداری مقوا دیدم، ولی پشتشان به من بود. از تجمع آن طرف خیابان که نظاره گر این تجمع پراکنده 10-12 نفری بودند، از راننده ماشین پلیس، پرسیدم این تجمع برای چیه؟ در همان لحظه نیروهای مسلح مشغول رژه رفتن مرتبی صف به صف از کنارم رد شدند. اطرافم حسابی شلوغ شده بود. راننده که قصد جواب دادن نداشت در حال پیاده شدن از ماشین بود. در همان لحظه از کنار زن قد بلند و چادری داشتم رد می شدم، رویم را کردم سمت او و ازش پرسیدم این تجمع مردم مقابل استانداری برای چیه؟ زن جواب داد: «می روی جلوی آینه، پرتش می کنی» من که نفهمیدم جمله ش رو هم. فکر کنم کامل نشنیده بودم. برای همین رفتم که از کسی دیگر بپرسم. همین که داشتم از کنار خیابان رد می شدم، که بروم تو پیاده رو، دختری 12-13 ساله تازه جان داده روبروی تخت برانکارد دیدم که توسط مردم داشت به سمت پیاده رو منتقل می شد. دختر نوجوان هنوز رنگ و رو داشت. یک نفر می گفت: « هنوز بدنش گرمه» از مردی که نظاره گر تجمع از اول بودند، دستم آمد که این تجمع ضد استعمال دخانیات بوده. خبر رو که گرفتم رفتم سمت خانه، تا در وبلاگ «خانه فردا» گزارش بدم. خانه ما یک طبقه 2-3 واحدی بود. وسط میدون تو بازار یکی از واحدهای آن هم مربوط به شرکتی خصوصی آمبولانس بود. دیدم درش بازه، و یک چند نفری مشغول بردن برانکارد آن دختر 12-13 ساله به داخل خانه ما بودند. بدو خودم را به آن جا رساندم. صورت دختر دیگر سیاه شده بود. از آن ها پرسیدم «این دختر چطوری مرده؟» یکی اول پاچه شلوار دختر را برد بالا تا جای ضربه را ببینم. یک کبودی و آماس مربعی شکل روی ساق پای دختر بود. بعد هم خیلی علمی جوابم را داد: «از عمل شرتندود؛ مقابل آینه می ایستی و پارچه آغشته به مواد را پرت می کنی سمت آینه. پارچه با انعکاس ضربه برمی گرده سمت خودت و به یک جایی از تو اصابت می کنه. متحیر شده بودم، از آماس پای دختر و جوابی که شنیده بودم. در همان لحظه دیدم که درب واحد ما را باز کرده اند و آن زنی که اول ماجرا دیده بودم و به نظرم جنون داشت، داشت می رفت تو و سر دیگه برانکارد دستش بود. ترسیدم آن آماس واگیر داشته باشد و یا با این عملی که این زن یاد گرفته بخواهد بلایی سر کسی بیاورد. شاید هم خودش قبلا همین دختر را به کشتن داده بود. برای همین رفتم جلوشون را بگیرم. گفتم نبریدش تو، این جا قبلا شرکت آمبولانس خصوصی بوده، ولی حالا دیگر نیست. اینجا خانه است.