آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

هنوز برخی بت می پرستن

سالها پیش وقتی خاتمی میخواست رئیس جمهور بشه، به دوستانش در گروه خانوم ابتکار گفت که من خواب دیده م که رئیس جمهور میشم. این رو خانوم ابتکار تو کتابش نوشته.

اخیرا روزنامه ها راه انداخته اند که احمدی نژاد یک همچین حرفی زده و انگار خاتمی این حرف رو نزده (!) هر چند، طرف در مورد خاتمی هم نوشته بود، همون خاتمی هم گفته بود من تازه میبینم رئیس جمهور بشم و حالا تازه باید بشینم فکر کنم میخوام چیکار بکنم.

البته روزنامه ای که من داشتم میخوندم عنوان مطلبش خوب بود. چون کسی که مطالب رو مینوشت بر اساس موضوع باید طوری مینوشت که مطلب رو با دلیل و مثلا گزارش گیری (چقدرم واقعا این کار رو میکنن) میرسوند به اونجا که پس نتیجه میگیریم رئیس جمهورها به جای 2 ماه از دو سال قبل باید سعی کنن خودشون رو به مردم معرفی کنن.

نگاه هم نکردم این چرندو پرندها رو دیگه کی نوشته، چون نویسنده خاموش سالهاست که زیاد داریمو یک کسی به هر اسمی هرطوری هست خودشو به رخ میکشه دیگه

ولی در کل، من با این نشستو برخوردهای واقعی با این اقشار مردم که تازه به دوران رسیده هم هستن، به این نتیجه رسیده ام که اون ها بت میپرستن. یعنی مثلا تو فکر کن امام علی خداست، اگر کسی از این خانواده زاییده شده باشه، قداستش در حد خداست. شاید برای همین تو روزنامه اشاره نشده بود که خاتمی هم خواب دیده بود رئیس جمهور میشه، و مثلا با خودش فکر کرده بود خواب دیدن سید اولاد پیغمبر کجا و خواب دیدن غیر سیدش کجا

مقایسه دهه شصتی ها و دهه هفتادی ها

دهه شصتی ها کلا از اول عمرشون تازه به دوران رسیده ن.

اما جهت مقایسه اصلیم از بابت شلوار و دامنه

دهه شصتی ها میخوان دامن تن هرچیزی بکُنن. تن هرچیزی حالا عروسکشون، کیفشون، مدادشون و غیره. اصلا تو دهه شصت دامن خیلی معنی داشت. مثل دامن پلیسه، کلوش و غیره. دختر و پسر هم نداشت. دخترا دوست داشتن خودشونو عروسکشونو این چیزاشون دامن داشته باشه. پسرا دوست داشتن، دوستشون دامن داشته باشه. هرچیزی هم دامن داشت قشنگ تر بود.

اواخر دهه شصت میخوان هرچی دامنه رو بکَنَن

دهه هفتادی ها کلا میخوان هرچی شلواره رو هم بکَنَن

تو راه میرفتم یک دست لخت یک عروسک ازین باربی های خوشگل افتاده. کمی جلوتر رفتم دیدم پای لخت عروسک افتاده. گفتم این دیگه کار یک دهه هشتادیه؛ از بیخ و بن همه چیزو باز میکنه.


البته این رو اگر از نظر بین الملل هم بخواین مقایسه کنید، همین طوره

آیا واقعا ما انقلاب کرده ایم؟ (2)

مطالبی که در این وبلاگ میخونید، گاهی ممکنه که ناقص باشند و البته من هم مثلا بعدش نگفته باشم که بعدا به دانشم اضافه شده و مطلب پر و پیمون تر شده. یکی از این مطالب همین موضوع "آیا واقعا ما انقلاب کرده ایم"، هست.

واقعیتش اینه که من دیپلم فنی و حرفه ای هستم و ادبیات دبیرستان رو هم حتی به اندازه یک رشته نظری و یا انسانی نخونده بودم. هرچند الآن دارم بعد از حدود بیست سال به طریقی جبران میکنم و ادبیاتمون رو  میخونم، در کتاب های تاریخ و داستانی که اساتید تاریخ و جغرافیای همین دور و برها نوشته اند؛ کتاب هایی مثل "باستانی پاریزی"، نویسنده معروف و غیره.

الآن تا حدی رشته ارتباطات با مکتوبات دستم آمده اند. هرچند مثلا معتقدم که یک کتاب تاریخی که حالا در مورد تجارت در طول تاریخ نوشته شده، دیگه حرف سیاسی ننویسه و حالا اگر هم بزنه دیگه این طوری ننویسه که سیاست زده است. ولی، دیگه این طوریه دیگه. الآن من فقط ناراحتیم اینه که چرا این استادا انقد سیاست زده بودن. شاید هم بد نباشه. نسل بعدی که میاد این کتابا رو ارزیابی کنه، میگه صادقانه سیاست زدگی خودشون رو تو کتاب نوشته اند، و این هم به نوعی بر صداقت کلامشون اضافه میکنه.

بیشعوری و پررویی (4)

تا حالا مدرسه پسرانه رفته این؟ خب، من همیشه میرم کتابخانه ای که پشتش دبیرستان پسرانه است. انتظار آدما اینه که برن کتابخانه و آرامشی داشته باشن. ولی با این مدرسه پسرانه ماها که بین کتابخونه و مدرسه تفاوتی نمی بینیم.

از خصوصیات مدارس پسرانه اینه که معلم، ناظم و مدیر تنها راه برقراری ارتباطشون با پسرها اینه که برند تو اتاقو از اون جا از تو بلندگو هرکاری داشتند رو اعلام کنند.

اگر فک میکنید غیر از اینه یک مدت امتحان کنید. پسرها موجوداتی خشن هستند که معلمینشون نمیتونن مستقیما برند و چیزی رو تو گوششون بگن. حتما باید از طریق بلندگو، هی اعلامیه بدن و هی هم اعلامیه شون رو تکرار کنند.

به جز این، پسر و مرد هستند دیگه، پس صداشون مجازه در هر کوی و برزنی به صورت هوار کش پخش بشه. براهمین، حتی بعد از نمازهاشون خیلی با کلاس و رسمی سرود "خدایا خدایا، تا انقلاب مهدی ..." ایناشون رو با صدای خیلی بلند پخش میکنن که بگن ما از نظر اسلام هیچ چیزی برای دنیای اطرافمون کم نگذاشته ایم.

بیشعوری و پررویی (3)

امروز  (4 دی 1396) روز من از وقتی شروع شد که مامور گاز مثل طلب کارها (و وحشی هایی که وحشیانه بهت میگن من مامورم در رو باز کن) در خونه رو زد. تا اومدم که لباس بپوشم مامور پریده بود تو یک خونه ای. بعد دوباره مشغول شدم و این بار دوباره در و زنگ زد. رفتم بهش گفتم که پر رو هستو در رو باز کردم. طرف هم توهین آمیز نگاهم کردو سرتا پایم رو یک چک کرد. ازش پرسیدم که چی هست؟ گفت که مامور گازه و باید در اون طرف رو باز کنم. چاره چه بود، همینی بود که هست و من نمیتونستم در رو روی مامور پر رو و طلب کار شرکت گاز مشهد باز نکنم. وقتی هم که اومد تو سعی کرد در یک نگاه جزئیات خونه رو تا حدی که میتونست مورد ارزیابی قرار بده. تازه، خیلی دوست داشت پشت در نگهم داره. برا همین جوک هم گفت که در رو نبندم چون پشت سرش شرکت برق میخواد بیاد برق رو چک کنه.

پشت سرش من رفتم بیرون. صحنه، صحنه طلب کاری بود جای خونه مون، استانداری. یک وقت میدیدی که معتادی که تازه شیشه تزریق کرده و آماده س که بهت بپره از کنارت رد میشه. انقد طرف آماده بود که من وایسادم اول اون رد بشه. حالا چی؟ نرفتم جای استانداری خراسان رضوی بررسی کنم. ولی از اون دور دیدم یک مشت جوون کماندوی نیرو انتظامی جای نرده ها ایستاده اند و یک مشت به نظر پیرمرد بازنشسته و قاطیشون تک و توک جوون هم دیده میشد.

پیاده رو ها پر شده بود از آدم. کمی به ترافیک اضافه شده بود. وقت نداشتم برم جلو و بررسی کنم. یک کمی هم ترسیدم. آخه، نمیشه که همیشه شجاع بود و رفت بین اون آدما پرسید قضیه چیه.

این قصه ره دراز داره.