آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

دست خدا بسته است

شاید تا حالا شنیده باشین که از جمله اعتقادات یهودی ها اینه که «دست خدا بسته است». مسلمون ها این اعتقاد رو ندارن. یعنی به تقدیر و سنت الهی اعتقاد دارن، ولی در کل معتقدن که دست خدا بازه. مثلا فرض کنید که طبق سنت الهی کسی که با فامیل یا پدر و مادرش قطع رابطه میکنه طبق سنت الهی (فیزیک) یک سری چیزها رو از دست میده. این رو مثلا در نظر بگیرین که میشه 30 درصد که دست خدا بسته میشه. در واقع، سنت الهی باعث میشه که بعضی درها بسته بشن. بعد، ولی یک سری کارهای دیگه انجام میده که در نتیجه اون ها 70درصد نتیجه مثبت عاید میشه و اینطوری بعضی درهای بیشتری باز میشن. درنتیجه اینطوری دیده میشه که دست خدا بازه.

با این طرز تفکر زندگی خیلی راحت تر دیده میشه. من تو این کتابهای راز و اراده مثلا، از این توضیحات مسائل طوری دیگه ای دیده ام. مثلا تو یک کتاب خوندم که این طوری با مثال توضیح میداد:

طرف میره کوه. از دستش دوربینی که دقیقا همین امروز خریده میفته میشکنه. حالا باید چی کار کنه؟ آیا باید ناراحت بشه و به زمینو زمان فحش بده؟! میتونه البته. ولی اگر با خودش فکر کنه که نیروی جاذبه باعث شد که دوربین از دستش بیفته، شاید کمتر ناراحت بشه و کسی رو هم مقصر ندونه.

یک نکته دیگه که تو کتاب تفسیر سوره حمد خمینی خوندم هم اضافه کنم که آیه قرآن داریم در مورد خدا داریم که سبقت رحمته غضبه. یعنی رحمت خدا بر غضبش سبقت گرفته؛ یک جاهایی حتی تقدیر الهی حکم میکنه درهایی بسته بشه، ولی به دلیل جلو افتادن رحمت خدا نسبت به غضبش اون درها باز بمونه، و یا چمیدونم مثلا بسته شدنشون با تعویق صورت بگیره.

آموزشگاه دوچرخه سواری

اون زمان ما واقعا تو همه بچه های فامیل پولدار به چشم میومدیم. اتفاقا دوچرخه هم داشتیمو من به دخترعموها آموزش میدادم. یعنی نمیدونم خورشید از کدوم طرف در اومده بود که زن عموی افاده ای من یک تابستون بدون شوهر خیلی مهربون شده بودو یک چند روزی مهمون خونه ما بودن.

اون زمان نمیدونستم که فامیل چقدر حساب کتاب میکنن. خلاصه زن عموی من و بچه هاش با اومدنشون و ایفای نقش مهمون خیلی قابل شناسایی شده بودن. دخترعموها رو فکر کنید بزرگ شده آبوهوای تهرانو ترگل برگل. بعد مثلا یادمه روسری میپوشیدن طوری که گوشواره هاشون از روسری بیفته بیرون. دیگه جوراب شلواری سفید پاشون میکردنو تحت هیچ شرایطی طوری نمینشستن که دامنشون از پاشون بالا بره. هرقدر اون ها دختر بودن من پسر بودم. هرقدر اونا خوشگل بودن من از جمله دارایی هام زشتی بود. جوراب شلواری هم که اصلا نداشتم هیچ وقت. یادمه انقدر تو اون مدتی که اومده بودن جوگیر این جوراباشون شده بودم که یک روز حتی این جوراب مشکی های فکر کنم مامانم رو تنم کرده بودم مثل اون بشم. هیچ وقت یادم نمیره، عمه ام هم نمیدونم از کجا مطلع شده بود که دو تا فامیلی خونه ما بمونن. اینو زن عموم همون بعدازظهر پی به تغییر جهت من داده بودنو تو یک اتاق گیر داده بودن بهم که تو و چه به جوراب شلواری! البته منظورشون رو اون موقع نفهمیدم. ولی احتمالا منظور این بوده که اگر نپوشیدی مثلا بابا مامانت نخواسته ان تو با این چیزا تربیت بشیو بهتره که بری تو مد همون پسر زشته سیاهه قدکوتاهه فامیل! فحشام به خودم زیاد شد؟! نه خب، نبودم دیگه. خوشگلو دختر نه بودم و نه انگار قرار بود هیچ وقت باشم.

حالا با این اوصاف فکرش رو بکنید که من دوچرخه سواری بلد بودمو دخترعموها متوجه این نقص خودشون شده بودن که این یک قلم کار رو بلد نیستن. خونواده ما کلا حساب کتاب نداشتن مثل فامیل. کلا بخشنده بودیمو حسودی مسودی تو کارمون نبود. من آموزش دوچرخه سواری به دخترعموها و کمی پسر کردنشون رو دستم گرفتم. دخترعموی کوچکتر خیلی راغب بودو تقریبا کل دوچرخه سواری رو همون مدت که خونه ما بود یاد گرفت.

الآن من نمیدونم اصلا فامیل کجان اقلا بیان در ازای دوچرخه سواری بهم رانندگی یاد بدن. کلا روی دخترعموها، دخترخاله ها، و فامیل احمقانه بوده و هست که هیچ وقت حسابی باز کنم.

میکرو سگا

زمان ما یک وسیله الکترونیکی با جعبه سیاهی بود که وسطش یک چیزی مثل دیسکت میخورد. وصلش میکردیم به تلویزیون رنگی مثلا 21 اینچی که تازه از بازار خریده بودیم. اون زمان تلویزیون رنگی های مشهد معمولا مونتاژ کارخونه اطلس بودن. روی دیسکتی که همراه اون جعبه سیاه بود یک برچسب قرمز-نارنجی ای بود که نشون میداد مخصوص بازیه.

من اون اوایل نمیدونستم میکروسگا چیه. مثل خیلی چیزای دیگه که نمیدونستم. یک سال، حدود 8-9 ساله که بودم بعد از تعطیلات عید برادرام بهم پیشنهاد سرمایه گذاری روی خرید این جعبه رو دادن. برادرای من میدونستن که من وقتی عیدی یا هفتگی میگیرم کلا خرجشون نمیکنمو هزارجا این پولا قایم میشن. در عوض اون ها هی بیرون میرفتندو خرجشون زیاد بود. برای همین به راضی کردن من نیاز داشتن. من هم معمولا به پیشنهادای برادرام گوش میکردم. بالاخره، بعد از چند روز یک جعبه سیاهی خریدن که اسمش میکروسگا بود. برادر بزرگم گذاشتش وسطو یکی یکی بازی هاش رو امتحان کرد. اون زمان بازی کامپیوتری معمول بچه ها آتاری تو تلویزیون بود. بعد هم دستگاههای بزرگ فکر کنم سگا تو سینماها. اما اولین سال ها بود که میکرو سگا برای بازی های در خانه طراحی شده بود.

من بچه درس خونی بودم. وقتی وسیله بازی میکرو سگا به خونه ما اومد کلا افت تحصیل نداشتم. یک تفریحی بیشتر برای من شده بود. چون بخش اعظم پولش رو من داده بودمو برادرهام هم تقریبا از بازی سیر بودن، من تو بازی بیشتر این میکرو رو دستم میگرفتم. زمان گذشتو تا اینکه باباهه فهمید ماها میکرو خریدیم. بالاخره نقش پدر مشهدی شده من شروع شد. پدرهای مشهدی اینطورین که وقتی کاری رو برخلاف میلشون انجام بدی ازت میخوان خودت با دست خودت خرابش کنی. یک روز بعدازظهر هم همین درخواست شد. برادر بزرگترم هم ترسیدو با چکش میکروسگایی رو که با هم خریده بودیم زدو جلو چشم بابام شکست. شاید، این کار رو هم نباید میکرد. شاید اون اولین کار زشتی بود که باباهه رو مصمم کرده بود بیشتر روش مانور بیاد.

صادرات طلاق

زنه وقتی با دوستش صحبت میکنه میگه دخترم میخواد طلاق بگیره، الآنم که دیگه سکه گرون شده! انگار میخواد صادرات کنه سکه گرون شده. البته از قدیم هم ازدواج جزو حرکت های اقتصادی در ایران بوده.

از چیزایی که تو زندگیم خیلی نتونستم دستشون بذارم موقعیت و شرایطی بود که باباهه ما رو توش قرار داده بود. دیروز اومده میگه پسره رو دیدم موش شده. نوه اش رو میگفت. البته این که از روز اول مشخص بود. از روز اول برنامه دختره مشخص بود که چی میخواد: یک کونی برای بچه و یک خونه و حرکت اقتصادی. حالا مگر انگار بقیه دخترای این دوره زمونه چی میخوان؟! به مامانم میگم: دختر قحط بود؟! میگه همه دخترا همینطورن!

دیگه قسمت ما همه دخترا همین طورن. از دلایل مهمی که دختره رو از خونه و زندگیم کردم بیرون پسرش بود. زنه با پسرش بدرفتاری میکرد تا مخصوصا بذاردش به پای خونواده شوهرش. مثلا همون اوایل بچه رو به اسم ما بیدار میکرد، بعدتر که داشتم میکردمش بیرون بچه رو نشگون گرفت که گریه کنه، یک بار که مادرم به اسم مادرشوهر داشت با بچه سرصدا بازی میکرد بچه رو بلند شدو گرفت زدو از این جور هار بازی ها. من الآن اینجا میگم اینها هارن، اونجا هم قبلا بهشون گفته ام. به این کارهاشون چی میگن؟! میگن طرف هاره دیگه. ولی حالا تو این رو هم به رزومه من اضافه کن.

از جمله کارهایی که مادره با بچه اش میکرد این بود که خونواده شوهره و از جمله شوهره رو بده میکرد. مثلا بچه وقتی پدرش سرش داد میکشه میگه مامانش نیست! نمیگه مامانم نیست. کاملا مشخصه که جمله شخص سومی رو از مادره یاد گرفته.

حالا اینها به کنار. من از روز اول این ها رو فهمیدم. حالا باباهه اومده به مادرم میگه تو فکر کردی این دختره رو کردی بیرون؟! شاید من رو میگفت. البته که من دوست داشتم خود باباهه رو بکنم بیرون. تو این خونه ما همه جور حرکت اقتصادی ای امتحان شده جز طلاق. خیلی دوست داشتم طلاق مادر م رو از باباهه بگیرم، اگر میشد. ولی حیف که بابام با اون مهریه مادرم که به نرخ تومن حساب میشد رو بارها داده.

سود سرقفلی چاپ

داشتم خواهرمو بیدار میکردم. همینطوری بین خوابو بیداری میگه کامپیوتر چیز بدیه. هم وقتو میگیره، هم اذیت میکنه.

چند دقیقه بعد بین دو تا شارژ مونده بودم تند تند کدوم رو انتخاب کنم. باز میگه تو کامپیوتر صبر نداری! بهش میگم اقلا به حرف موقع خوابت پایبند باش! فقط من باید تو کامپیوتر صبر داشته باشم؟!

این حکایت ماست. فقط هم به این وصل شدن به اینترنتو حذف ویروسو اینها ختم نمیشه. رفته ام یک جایی که تابلو بزرگـــــــــــــــــــ زدچاپ دیجیتال. طرف یک ساعت این فلش من رو زده تو سیستمش اسکن کنه به اسم اینکه کامپیوترمو ویروسی نکنی. موقع قیمت دادن طوری سود خودش رو حساب کرده که اصلا به محاسبه قیمت کتاب من نمیرسه (میگن سرقفلی رو اجاره بدی جنس مغازه هم مال توئه!). خلاصه انگار نویسنده کتاب همین بود که چاپ دیجیتال میکرد. تو شهر ما مشهد چاپ های دیجیتالش افتضاحه. اینی که رفته بودم اصلا فوتوکپی بود در اصل. ولی حالا دیگه با پارتی یا هرچی خودش رو خوب به بعنوان چاپ دیجیتال جا کرده بود. کیفیت پایین و قیمتو هزینه بالا. دیگه موقع اضافه کردن یک سانت به هرطرف عکس جلدم اومد پنجاه هزار تومن پول بگیره که من از چاپ کتابم منصرف شدم. حالا شروع کرد به اینکه آی تو روزه ای! کامپیوترم هم که ویروسی کرده ای دیالله پولمو بده! انقدر قالتاق بود طرف. اعصابمو خورد کرد. یک تبدیل ورد به پی دی اف رو هم میخواست ازش پول بگیره. سلام بهم کرده بود هم یک هزینه ای برام داشته. من فقط این فایل های کتابمو گذاشتم تو کامپیوترشو بدو اومدم بیرون

افسرده، افسرده تا بعد از ظهر کمی به ذهنم رسید اصلا تغییر مسیر بدمو از کامپیوترو نویسندگی بیام بیرون. وگرنه که بعد از اون با این بی عدالتی تو چاپ کتاب هام تو این چند سال فقط همه اش یک راه به ذهنم میرسه: خارج، خارج، خارج. راه خوبی هم هست ها، ولی برای کسی که پول خوبی داره. البته اگر پول بیشتری داشتم، برای چاپ افست چاپخونه های معتبری میشناختم. اقلا هر قدر هم هزینه رو اضافه کنن میگی به اعتبارشون تکیه دارن. خلاصه بی خیال چاپ کتابی شدم که هزینه اش با من بود، ولی به خاطر مغازه دار سودی قرار نبود عایدم بشه.