فیلم افتضاحیه که از شبکه یک پخش میشه. مثل همیشه، یک مشت تهرانی دارن نقش مشهدی ها رو بازی میکنن. کاش اقلا روی لهجه مشهدی کار کرده بودن! نقش اصلی و سایرین بقدری در اجرای لهجه مشهدی تپق میزنن که فقط باید بهشون بخندی. درسته که یک مشهدی وقتی از لهجه اصیل خودش داره استفاده میکنه در واقع در تُخس ترین حالت خودشه، ولی لهجه مشهدی یکی از اصیل ترین لهجه های فارسیه. کارگردانی بسیار ضعیف و انتخاب اسامی تهرانی در نقش های مشهدی. سرلک یکی از تهرانی ترین فامیل هاییه که ما تا حالا شنیده ایم. به نظر میرسه تمام صحنه ها صفحه آبیه و فقط ویدئویی از خیابان های مشهد پشت صحنه اجرا میشن.
نکته دیگه تفاوت درب ایستگاه راه آهن مشهد با خیابان امام رضای منتهی به حرمه. به نظر میرسه کل حافظه ای که کارگردان از مشهد داره شلوغیه حرمه. طوری در ایستگاه قطار شلوغی تدارک دیده که انگار خود حرمه. این در حالیه که اکثر مسافرا و زائران مشهد بقدری با سرعت از این نقطه در ایستگاه رد میشن که اصلا حضورشون ملموس نیست و تقریبا دیده نمیشن. تنها جایی هست که محل توقف نیست.
نقش پذیرش هتل سه ستاره مشهد رو نشون میده که اون هم اتفاقا داره مشهدی صحبت میکنه و یک کمی غلظتش کم شده! این در حالیه که سطح پایین ترین پذیرش هتل در مشهد تنها کاری که نیمکنه اینه که با لهجه مشهدی جواب کسی رو بده! ممکنه با شما انگلیسی صحبت کنه، ولی ممکن نیست اینطوری انقدر افتضاح بقدری سرش شلوغ باشه که بعدش بخواد پارچه ای دستش باشه که انگار ملحفه است و یا شایدم پارچه گداییشه!
من نمیدونم کدوم موسسات خیریه در تولید این فیلم دخیل بوده ان، ولی قابل حدس زدن هست که از یک مستندساز غیرحرفه ای خواسته ان که یک فیلم داستانی اینطوری بسازه! کلا فیلم ضعیف و پر از اشکاله که باز ناشی از حضور مافیای رسانه ای در میان مردمه و ماها باید بگیم باز چه خبره که این روزا راه انداخته ان دنبال تولید برای مشهدی ها هستن!
به یک نقطه ای از زندگی میرسی که دوست نداری با هیچ کس حرف بزنی. وسط جامعه ای، ولی فقط دوست داری دستات رو بذاری رو صورتتو محکم بچسبیش. دوست نداری تکون بخوری. فقط میخوای محکم با دستات صورتت رو فشار بدی. من الآن این طوریم. ولی باز هم مینویسم. مینویسم چون داستان زندگیم لااقل تو خونه و زندگی من از مادرم که شروع شد تکراری بود.
وقتی با بابام حرف میزنی، در واقع باید بگی دارم با بازپرس صحبت میکنم. یک جمله معروفی هست که میگن این چی میگه؟! من نمی فهمم تو چی میگی. از طرف اعتراف میگیرن به جرمش. اون هم 4 بار باید وسط کلی حرف که میزنه به اون اعتراف کنه. تمام دیروز و این چند روزه عین یک سیاه پوست برده فقط سعی کردم ازش بخوام که بفهمه من نمیخوام مثل مادرم بمیرم!
مادرم زنده است. ولی بابام درست در زمانی که به سن من بود کشتش. مرگ انسانها هم فقط این نیست که جسمشون پاره پاره بشه. گاهی از نظر روحی پاره میشن. مادرم درست در سن من سالها پیش به این نتیجه رسیده بود که من امروز رسیدم. نتیجه اینه: با تمام سختی هایی که کشیده ام و سختی های پیش رو این باباهه همکاری نمیکنه و من در حال درجا زدنم.
مادرم کاملا احساس تنهایی میکرد با وجودی که بچه هایی داشت. من هم احساس تنهایی با وجود این مرد میکنم. نمیخوام وارد جزئیات تشابه موقعیت بشم. چون خیلی برا من تکراری هستن و برای شماها گنگ و مبهم.
فقط میخوام این ثبت بشه که پریروز به باباهه گفتم: من دوست ندارم شهید بشم. منظورم هم این بود که من دوست ندارم الکی بمیرم؛ چیزی که تو اسمش رو مذهب گذاشتی. باباهه هیچ به من نگفت. هیچ هم نمیگه. همه اش هی میگه این نمی فهمه و ازم میخواد هی بیشتر باهاش حرف بزنمو اعتراف کنم.
در عوض باباهه دیروز خواهرم رو گرفتو کلی درباره دایی شهیدش تعریف کرد. هه، به خیالش داشت سعی میکرد تو کالبد اون که به نظر بهتر از منه روح شهید رو میدمید.
به هرحال منظورش این بود که شماها باید مذهبی تر باشین!
در نقطه ای رسیده ام که دیگه احساس میکنم زندگی با این باباهه و با اون خانواده های دو طرفشون دیگه برام بسه. میخوام تنهایی راه جدیدی رو شروع کنم که همیشه به مادرم میگفتیم چرا اون رو نرفتی؟! حدود 30 سال ازش خواستیم که طلاق بگیره. شاید نمیتونست. ولی من دارم دوباره این بار به جای اون حتی سعی میکنم این کار رو بکنم.
خداحافظ ملت شهیدپرور. خداحافظ. من اون چیزی که شما اسمش رو شهیدپرور میذارین اسمش رو کشتن میذارم. شماها معتقدین که اگر بابای من این طوری بود تقصیر مادرمه. و اگر من در این نقطه ام به خاطر اینه که مذهبی نیستم. باشه، اشکالی نداره. چون قرار نیست با شماها قضاوت بشم. قراره از شماها بکنم و جدا بشم.
دو روز مونده بودیم که چرا نمیگه اهانت نکن! بعدازظهر رفتم سراغ دخترش. درحالیکه دخترش داشت با گوشی کذاییش شاید گزارش میداد اومدمو به یاد آن روز اول محرمی که برام 4 سال پیش با گوشیم تو دستم بازی درآورد چنگ زدم گوشیش رو ازش بگیرم. چه روز مقدسی هم؛ اول شوال. همیشه همینطوره.
خلاصه دختره پانیک شدو ترسید و گوشی رو نداد بهم. بعد هم بعدازظهر رفت از خونه بیرون. خواهرم گفت بازی نکن. بهش گفتم یادته اونروز اول محرم با دخترش اون کار رو کردم و بعد معلوم شد که پول نون خونه رو داده بودن به اون تا اون دختره به جای ما خرج کنه؟! گفت آره، ولی دلیل نمیشه با این دختره بازی کنی؛ گوشیش رو ازش نمیگیری.
خلاصه، قرار شد که دیگه سمتش نرم. ولی خودش دوباره آدرس داد. این بار هم با اون مریم، سر دیگه این مار هفت سر. یک بار اول محرم رفتی خونه اش و حالا اول شوال. آفرین به من.
صبح که باباهه گفته بود اون بدبخت رفته شیراز! حالا مشخص شده رفته مادرش. بعد هم انقدر امتیاز داشته که برگرده خونه ما در مرکز شهرو وقتی این یکی خواهر شوهرش میاد دیدنش کلید بزنندو باهم برن تو خونه ای که هروقت دلشون خواست برن توش! خونه ای که اگر من به عنوان خواهرشوهر داشتمش شاید آبرومندانه تر بود و شاید من هم الآن شوهر خوبی داشتم! کسی چه میدونه
یک زمانی خودم هم اصلا همین رو به آدمای اطرافم میگفتم. یادمه یک بار یکی منو تو خیابون امتحان کرد که ببینه من حاضرم مثلا تا نجاری برای عضو شدن تو تیمش برم؟! رفتمو گفتم هم من متفاوتم. ولی مرد بدی بود،حتی اسمم رو هم تو تیمش نیاورد. یعنی فکرش رو بکنید من تا حالا که اسمم حتی تو تیم کسی نیومده و به جز تیمهای صوری متشکل از دختران تیمی دیگه تشکیل نداده ام، تو این وبلاگ از شماها خواستم همکاری کنیدو حتی شایدم شوهری پیدا کردم! آه، زهی خیال باطل
هرکسی یک جوری متفاوته. من اینطوری، بابام با هدایاش. چه هدایای زیادی از هفتگی گرفته تا هدیه عروسی که از جلو چشمانمون با حسرت رد شدو به اطرافیان داده شد. به کسایی که مدعی بودن به بابام احتیاج ندارندو ولی حالا اگر سکه ای چیزی هم داد اشکال نداره و قبول میکنن. منو تنها، منو بارون، هی از جلو چشمامون رد شدو هی سگو گرگ به خوابمون اومد تا، تا از یک مرده متفاوت باشیم. حتی اگر میتونستیم میزدیمش. شاید اونقدر که زورمون به مادرمون میرسید سرش داد میکشیدیم. ولی بی فایده بود. همیشه سعی کرده ایم متفاوت باشیم. و البته بهای این متفاوت بودن هم برامون خیلی گرون بود.
برای معامله با آدمای دروغگو انقدر صبر میکنیم تا خودش منصرف بشه. گاهی تو عمرم با خیلی هاشون درگیر شده ام، ولی همیشه سعیم این بوده که وارد معامله با کسی که این رذیله اش برام مبرز شده نشم. ولی، ولی بعضی چیزها رو نمیشه عوض کرد. مثلا اینکه بابات دروغگو باشه. همیشه با خودم فکر میکردم این آدمای دروغگو حاصل زندگیشون در بچه داری چی بوده. گاهی به خودم که فکر میکنم میبینم شایدم بد نبوده. بالاخره من بچه یک آدم دروغگو بوده ام که به مرور زمان بدترهم شده حتی.