آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

زن کیه؟

زن: دستم بنده، دستم به بچمه.

زن عملا همینه.

هروقت جهاز خواستی من خودم برات میخرم!

از اون حرفای خوشگل. مثل اون حرفش که میگه من پول دانشگات رو میدم. بابای من کلا اینطوریه. مثلا پول کلاس های قبولی تو کنکور رو کلا نمیده که تو قبول شی. شاید بهترش رو قبول شی. بعد که همه با کلاس کنکور دولتی قبول شدندو تو موندیو دانشگاه آزاد که بری یا نری، اونوقت باباهه شروع میکنه به پول دادن. با هربار پولو شهریه دادن جونت رو گرفتن. تا دکتری اینطوری من باهاش سر کردم.

حالا روزهاییه که من دارم لباس عروسیم رو میدوزم. روزهایی که مثل برقو باد میاندو میرن و بابای من گفته هروقت جهاز خواستی حتی مادرت هم نخره، من خودم برات میخرم. این جمله نه دو بار سختی و بلکه چند بار سختی به من تحمیل میکنه. چون اینکه جهاز چیزی نیست که دست خودم باشه و مثلا در باشه یا قابلمه بودنش دست من نیست. و این کمترینشه. دیگه اینکه مثل دانشگاه آزادهایی که باوجود درس خوندنم بهشون رسیده ام میشه؛ هم یک جورایی لباس عروسیم رو خودم دوخته ام و هم یک جورایی در معرض این اتهام هستم که دارم لباسم رو از خونه مردم میدزدم. مثلا فرض کنید که در معرض این اتهام قرار گرفته ام که آیا جاسوسم؟ و یا راستش رو بگم که با کدوم شبکه جاسوسی دارم همکاری میکنم. از سخت ترین بخش های همیشه زنده با من. تو کل فامیل فکر کنم تک هستیم از این نظر. فقط فامیل خیلی درجه یک که سالها دوشیده این بابا رو این چیزا رو ممکنه بفهمه. بعد باباهه میگه تو درجا زدی چون ماها با هم در ستیز بودیم! حرفی که شاید از اون فامیل درجه یک شیردوش شنیده. بقیه فامیل چی میگن؟ چمیدونم. شاید میفهمن که کاسه ای زیر نیم کاسه است. چون زمان دیگه خیلی با معنا گذشته. بعد هم دخترای بابای من سه تا هستن. چطوره که اولی بد بوده، دومین دخترش هم بد باشه و سومی هم. هرسه تا که دانشگاه آزاد نرفته ان!  اصلا دختر دوم خونه دائما با من در ستیزه که یک وقت اینطوری دیده نشه که اهدافش و سبک زندگیش رنگو بوی زندگی من رو گرفته باشه.

با این وجود، فایده اش چیه؟ تنهایی فایده ای نداشته. این روزا از بابام تا پدر مادرم گاهی عذاب وجدان در رفتار دوگانه شون میبینم. عذاب وجدان در لحظه ای دارن که مرتکب رفتار دوگانه ای با فرزندانشون هستن. پدر من به عروسش اونقدر برسه که به دخترش شرم داشته باشه. پدر مادرم به اون یکی نوه اش توجه بیشتری بکنه تا به من که این یکی نوه اش هستم. تا دیروز شاید این عذاب وجدان رو نداشتن. امروز چرا گاهی به چشمشون میاد در لحظه؟! گاهی چرا آرتیست اتهام زنی های مردم من بوده ام، مثل سنجابی در خانه صاحبخانه شاید.

تحریم ماشین

یک زمانی که خیلی من بچه بودم، هر بار میخواستیم هر خریدی بکنیم سوار ماشین بابام میشدیم. سالها. بعد از گذشت سال ها زندگی تو شهر غریبی مثل مشهد و هی رفتن با ماشین بابام اینورو اون ور دیدیم که ای دل غافل ما هیچ جا رو بلد نیستیم!

بعد هربار هم میرفتیم خرید مطابق میل ما نبود. کلا مغازه ای که رفته بودیم توش پریده بودیم چی بود که حالا از تو همون هم تقریبا حق انتخاب نداشتیم. تا این که بالاخره با خودمون فکر کردیم خدا به ما پا داده، اتوبوس هم که هست. در نتیجه از همه این فقرا بدتر افتادیم به خط 11 و آدرس این ور اون ور گرفتن. سختی، سختی و سختی. امروز البته خیلی از خط 11 راضی هستیم. هرچند نگاه میکنیم مثلا دختر فامیل هم که هی باباش میرسوندش حالا به جاش خودش ماشین داره. البته من مثلا خیلی مثل خواهرم نبودم که دوست داشت ماتیز داشته باشه و حتی ام وی ام رو هم پیدا کرده بود که خیلی شبیه ماتیز بوده. ولی منم گاهی دوست داشتم پز بدم که نگاه کنید که درسته خونه مون مثلا اینطوریه، ولی ماشین من ده برابرش ارزش داره و ما اینیم دیگه! اصلا گاهی حسابی میخوره تو پرمونو خیلی دوست داریم که ما هم مثل دخترای فامیل ماشین بندازیم زیر پامون تا هویت پیدا کنیم! آخه اینطوری خیلی از نظر بقیه مردم بی هویتیم. حتی گاهی هم ممکنه خیلی راحت بریم زیر ماشین هاشون. دیگه مونده ایم راضی باشیم از وضع موجود و یا یک کاریش بکنیم دیگه.

بعضیا هم اینطورین

دیروز تو تلویزیون داشت یک زن افغانی رو نشون میداد که پسرش تو سپاه فاطمیون چطور شهید شد. بعد از یک چند صحنه فیلمو اینا آخر فیلم به اینجا رسید که ماشین پسرش و دوستان در حالی مورد هدف قرار میگیره که این پسره هم زمان داشته فیلم سلفی میگرفته از خوشو و دوستان، و همزمان داعشی ها هم از بالا داشتن به عنوان اعلام حربی فیلم میگرفتن. بعد طرف یعنی داعشیه میگه یا رب و بعد هم شلیک. کل ماشین با خاک یکسان میشه. 

اگر این جور خبرها رو دنبال کرده باشین، چند وقت پیش هم اتوبوس بچه مدرسه ای ها رو تو یمن نشون میداد که عین همین اتفاق براشون توسط سعودی ها اتفاق افتاد. یکی از بچه ها داشته توی اتوبوس در حال حرکت از صحنه رمانتیکشون فیلم میگرفته. 

این دو ماجرا رو کنار هم بذارین. و شاید خیلی ماجراهای دیگه. آیا این سوال پیش نمیاد که با گوشی تلفن همراه اون ها داشتن ردگیری میشدن؟ همزمان یک صحنه رمانتیک هم داشته ان فیلم میگرفتن. در مورد اون افغان شاید علم داشته و مثلا در شرایطو محیط باید فیلم میگرفته! در مورد اون بچه هم، لابد نمیدونسته که داره رصد میشه. با خاک یکسان کردن چند نفر در صحنه ای رمانتیک از مناطق مسکونی رعب و وحشت ایجاد میکنه و حداقل سهام چند شرکت رو بالا میبره. یکی سهام شرکتهای امنیتی و دیگری سهام شرکت های اسلحه سازی. شایدم همه اینها یکی هستن. از طرف دیگه جای ملت رو خالی میکنه تا بیشتر دوست داشته باشن برن جایی که توش پر از منو سلواست (غذاهای بهشتی جاهای مهاجرپذیری مثل آلمانو این جورجاها که نوید میدن) 

این ها در مورد اتفاقاتی بود که تو سوریه و یمن اتفاق افتاد. اما در مورد ایران هم صدق میکنه. منکه این روزا گوشی هوشمند همراهم ندارم کلا. ماجراش هم اگر وبلاگو دنبال کرده باشین هست. 

بهتون بگم برا 20 سال آینده تون به صورت فرآیندی ادامه دار برنامه ریزی کرده ان طوریکه هنوز وقت خوشیمون هست و دهه 1400 که شروع میشه تازه سخت تر میشه. در مورد تحریم هایی که آمریکا رو عراق چند دهه قبل موقع صدام اعمال کرده بود میگفتن سلاح های کشتار جمعیش رو راه انداخته. منظور از این سلاح هم قوی تر کردن دولت عراق بود. چیزی که الآن برای ایران داره اتفاق میفته. داد میزنن که دستای ما بالاست بخش خصوصی رو له نمیکنیم و دولتی ها نباید با خصوصی ها رقابت کنن. ولی عملا چه چیزی میبینیم؟ بارها و بارها با خاک یکسان شدنمون رو به عنوان بخش خصوصی. 

به صد سال پبش برگردیم؟ به نظر من حتی ممکنه، و حتی برای دو دهه و بیشتر. کلا فقط تحریم نیست که میکنن. از جمله کارهایی که میکنن تخریبه. مثلا گوشی اپل تحریم میشه و همزمان گوشی اپل همه فامیل هی قطع میشه و با تعمیر درست نمیشه. و یا مثلا خود من هی ویروس هایی سیستمم میگیره که نمیذارن مثلا من کلمه کوانتوم کشف شده 200 سال پیشو تو اینترنت سرچ کنمو یا موارد مشابه در بند تحریم ها. 

دوباره خودمو پیدا کردم

قبلا عکس خودمو پیدا کرده بودم، حالا دیالوگ خودم با برادر کوچیکه (از برادر کوچک چون خوشم نمیاد اسمش میاد، ولی خودم رو نویسنده نوشته ام):

صادق: سلام نویسنده، چطوری؟

نویسنده: سلام صادق، صبح بخیر، خوبم، مرسی، فقط یک کمی خسته هستم، تو چطوری؟

صادق: من هم خوبم، قربان تو، کی از اطریش برگشتی؟

نویسنده: دیروز ظهر، با قطار برگشتم، چون بلیط هواپیما خیلی گران بود. کارتم بدستت رسید؟

صادق: آره، قربان تو، خیلی قشنگ بود.

نویسنده: حال رضا چطوره؟

صادق: رضا دیروز یک تصادف خطرناک داشت، ولی خوشبختانه فقط صورتش یک کمی زخمی شد.

نویسنده: کجا تصادف کرد؟

صادق: نزدیک فرودگاه.

نویسنده: الآن حالش چطوره؟

صادق: امروز صبح با او تلفنی در بیمارستان صحبت کردم. به نظر من حالش خیلی بهتر شد.

نویسنده: هنوز در بیمارستان است؟

صادق: آره، طبقه پنجم، اطاق بیست و یک.

نویسنده: ...

صادق: ...

نویسنده: خدا حافظ

صادق: خدا حافظ


توضیحات: این ها دیالوگ های کتاب آموزش فارسی به آلمانیه. بعد رو کلمات توقف اعراب گذاری هم شده بود که خوب یاد بگیرن. کل کتاب همه اش هی اسم منو مخصوصا میاره. دیگه بگم که کتاب قدیمیه و جدید هم نیست مثلا به خاطر شهرتم نوشته شده باشه. فقط شاید اسم صادق معمولا با اسم نویسنده تو دیالوگ ها میاد:)