آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

خاک تو سرتون

این کمترین فحشیه که زائرین محترم حرم  امام حسین با لهجه های مختلف فارسی نثار موکب دارها میکنن. بعد، تظاهرات عراقی ها، امسال، در مسیر حرکت این زائرین هست. چی؟ شهرهای شیعه نشین عراق مثل نجف، کربلا، العماره و غیره. آیا حق ندارن؟

شماها بگین کار آمریکایی هاست. ولی از اونطرف تو رو و پشت سر عراقی ها تا میتونین فحش بدین! خود من بشخصه چقدر دیدم زن های به اصطلاح محجبه تا تونستن به این ها فحش دادن؟! هم داخل و هم خارج؟ صداهاتون به گوششون نمیرسه؟

یا یک سرچ بزنید ببینید چقدر شایعه درست کرده این، علیهشون، تو همین ایران. بعد اون وقت تلویزیون ما، زائرا رو نشون میده به چه خوشگلی دارن راه میرن. من اصلا مونده ام دوربین چه طوری اون راه قشنگا رو برا فیلم گرفتن پیدا میکنه. دو سال پیش، خواهرم که رفته بود کربلا، میگفت بقدری ظرف یک بار مصرف این ایرانی ها در مسیرشون پرت کرده بودن که هرچقدر میگشت دنبال یک فضای خالی از آشغال، اصلا پیدا نمیکرد.

از عمد هم هست. موکب دارا باید مترجم پیدا کنن تا به این ایرانی ها بگن: لطفا آشغال نریزید. یا ایرانی میاد با یک پارچه که توش چیزی مثل گوهه! به موکب دار میگه برام بشورش! حالا موکب دار سمت عراقی باید مترجم پیدا کنه تا به ایرانیه بگه لطفا گوهتون رو ندین به ماها بشوریم! خیلی هم مودب باید این کار رو بکنن که یک وقت به توی ایرانی برنخوره!

خبرنگار رپرتاژ آگهی

یکی این لبافی و یکی این اسلامی. دیگه میدونیم خبرای گوهی رو اونا پخش میکنن. اسلامی تو کار پخش اخبار تکنولوژیه و بابتش پول میگیره، و لبافی تو کار پخش خبرای مثلا فرهنگی.

دیروز موضوع لبافی سینمای کودک بود، به بهانه هفته کودک. میگفت برای کودک سی ساله که فیلم نیست. احتمالا منظورش هم این بود که فیلمای سیاه یا قرمز نیست. چون من از سال 82 که قرار بود به ایران حمله کنن، یادمه سینمای ایران عملا سینمای سیاه و قرمز شد؛ سینمای وحشت توخالی. فیلم میبینی، مثلا همین GOT، وحشته. ولی هنری درش هست که باعث میشه بخوای بیشتر ببینیش. ولی فیلمای ایرانی، از جمله فیلم کودکش هم شده ان فیلمای وحشتی که از قرار معلوم هنری در اون ها نیست.

ترس و وحشت شاید بخش جدایی ناپذیر زندگی ما انسان ها باشه، طوریکه حتی مابزرگترها به قدری بهش عادت میکنیم که یادمون میره بعضی فیلم های کودک ژانر وحشتن. نکته بعدی اینه که این خانوم لبافی، گویا شبکه پویا نمیبینه. تو این شبکه پر هست از انیمیشن هایی که وقتی تموم میشن، تیراژشون نشون میده همه ایرانی بوده ان که روشون کار کرده ان. آیا این زن ندیده که اینا کار داخل بوده ان. انیمیشن های خوبی هم هستن. اینها جزو فیلم کودک قرار نمیگیرن که هر روز داره پخش میشه؟! من یادمه کودک بودم و تئاتر و سینما زیاد میرفتم. اصلا یادمه که بخشی از سینما به من متعلق بود. حتی یادمه که فیلم سینمایی پلنگ صورتی هم دیده ام، و این پلنگ صورتی همه میدونن که کارتونه. هیچ اشکالی هم نداشت، خیلی هم از نظر من کودک 4 ساله خاطره انگیز بود. زمانی که شما از فیلم سیاه و قرمز دزدعروسک ها تعریف میکردین، من اصلا به اون توجه نمیکردم و دلم میخواست روی پرده سینما فیلم سینمایی پلنگ صورتی رو ببینم و سینمادارن هم اینو درک میکردن و به من کودک توجه میکردن.

مادرم، زن امروزی

فکرش رو میکنم که مادرم با اون بودجه کمی که داشت چطور روزشماری میکرد که مجله زن روز بخره. اون زمان مجله زن روز برای مادرهای هم سن من کلی مطلب برای گفتن داشت. من از 5 سالگی یادمه که با نگاه کردن به تصاویر و شاید دکورهای این مجلات بزرگ شده ام. خرید مادرم دائمی بود. حتی 12 سالگی و نوجوانیم هم یادم میاد که از بریدن عکسهاشون ابایی نداشتم و تنها عکس هایی بودن که به عنوان نکته اخلاقی و تذکر به دیگران رو درو دیوار اتاقم بودن.

البته ما هفتگی هم داشتیم. و مثل مادرم هیچ وقت فکر نمیکردیم که چطور باید دختر امروزی باشیم و یا چطور باید تربیت بشیم. خیلی خودکار فکر میکردیم این کار مادره. الآن که فکرش رو میکنم، میبینم درسته که ما از نعمت حضور جمعی به اسم فامیل بی بهره بودیم، ولی واقعا پدر و مادرم هردو در اون سن های پایین که بودیم تلاش کردن از این جهت چیزی کم نداشته باشیم. از هر آنچه که داشتیم بهره میبردن. کتاب، تلویزیون، رادیو، دوست و آشنا و حتی همسایه. با این وجود تلاششون ناقص به نظر  میومد. روزهایی میومدن که هنوز من بچه سومشون احساس می کردم که حوصله ام سر رفته.

امروز که به توقع عروس های مادر فکر میکنم خنده ام میگیره از این تراژدی که این مادر و یا این پدر باهاش مواجهن. پدر و مادرم، حقشون نبود که شاید عروسایی انقدر پولدار گیرشون میومد که وقتی به ماها برسن از دید ما انقدر معمولی به نظر برسن و ما از دید اونها خیلی غیرطبیعی و غیر معمولی. شاید کتاب ها و مجلات پدر مادرم فقط در اون حد که اوضاع داخل خونه رو سامان بدیم مطلب داشتن و دیگه یاد نمیدادن که عروس، چطوری بگیریم، در فامیل و مجالس چطور حضور پیدا کنیم، کدوم اردوها رو بریم و از این جور نیازها.

نماد کشور فلسطین

مشتی گره کرده، از خون. البته به نوعی از این سمت (از چپ به راست) باید ببینیدش.

او آر اس

او آر اس خوردم و دنبال دلیلی برای خوابیدن هستم. چرا؟ چون امروز در اوج آلودگی هوا بودیم. این سردرد.

بله، من چند سالیه که فشارم همیشه پایینه و کم خونم. ولی علت العلل داره که اون هم آلودگی هواست. کسی هم که مسببشه نمیناله؛ راهیو که من به نیم ساعت پیاده طی میکنم به 5 دقیقه با موتور میره. بعد، لابد به وقتش که خبر مرگ من رسید تو خونه اش تهویه و اکسیژن میزنه و احتمالا چون خودش یا یکی از اعضای خونواده اش مغازه دارن، تهویه میفروشه. اصلا اینطوری صنعتو پیشرفت میده.

بعد میره کیلومتر 13 جاده قوچان، شهرک صنعتیو اونجا دیگه حسابی دود به راه میکنه. کسی هم ازش نمیپرسه که اونجا چه میکنی؟ چون اصلا اونجا خود شهرک صنعتیه. کسی نمیپرسه که چرا قوچان انگار از مشهد که انقدر پرترافیکو آلوده است، چرا رفته رفته بی آب تر و بیابانی تر به نظر میرسه. شاید چون مردمی نداره و خالی از سکنه شده!




بعدا اضافه کرد: بعد از این مطالب نویسنده بالا آورد. یعنی البته قبلش پر رو شده بود. خواهرش گفت به همین دلیل فهمیدم که تو الآن میخوای بالا بیاری. برای همین قبلا کتابا رو نجات دادم. نویسنده بهش گفت: واقعا؟ خودم نمیدونستم. بهش گفت خودمو ول دادم دیگه. بعد خواهر نویسنده رفت قالی رو سریع شست. خودش هم کمی پتوی نازنینش رو آب مال کرد. شستن البته کار درستو حسابیه که نویسنده خیلی بلد نیست. نویسنده گفت: کاش به جای اون او آر اس، عرق نعنا میخورد. ولی اگر هم میخواست عرق نعنا نداشتن. و بعد باز هم او آر اس خورد. نویسنده بعد از بالا آوردن روز معمولیش شروع شد. هنگام بالا آوردن احساس میکرد که بار گناهانش کم شد. اصلا انگار سردردش هم خوب شد. حتی حمام هم رفت. خواهر قبلا گفته بود که برو حمام، تو آب بدنت کم شده. ولی خواهر ترسید که بعد از حمام سردرد بگیره. اما این ترسش رو نگفت. غافل از اینکه اگر میگفت شاید میفهمید که قبلا سردرد بود و اگر حمام میرفت سرش بدتر نمیشد.


بازهم بیشتر: به این جمله توجه کنید: اما واقعا یک مسافرت 20 دقیقه ای با خودرو بهتر است یا یک پیاده روی سخت چهار ساعته در یک جاده کثیف؟1

این جمله البته تفسیرهای مختلفی داره. ولی نکته اش اینه که ما مردم با علم به این جمله که بصورت های مختلف بیانش کردم، میریم تو جعبه چون هوا آلوده است و جاده کثیفه. این جعبه خودش هوا رو آلوده تر میکنه که اهمیتی نداره. مهم اون 5 دقیقه ای هست که من تو ماشین یا موتورم. حالا البته دیشب اینا بوی لاستیک سوخته میومد که اون هم میتونه علت العللی داشته باشه.



_____________________________

1- نوشته تائی چی اوهنو، از کتاب سیستم تولید تویوتا.