خب نمیدونم خبر دار شدین که یک چند نفری از کوهنوردای مشهدی همراه با دو تا زن رفتند بالای کوههای اشترانکوه لرستان و گرفتار شدندو یک چند نفری گم شدندو یک چند نفری هم زنده برنگشتند.
مونده بودم این خبر رو مطرح کنم یانه. چون هیچ مقام مسئولی مسئولیت از دست رفتن این کوهنوردا رو متقبل نشده و مثلا گفته ن که با رئیس جمهور هماهنگ نکرده بودن که برن بالا کوه (!)
مثل قضیه بابایی چند سال پیش این کوهنوردا هم رفتن که مثلا ما بگیم خب شد دیگه حالا چیکار کنیم؟!
اصلا میخواستم چون مثل قضیه بابایی تکراری شده بود، حرفی در موردش نزنم. ولی چون تجمع شده بود گفتم بنویسمو عکس بگذارم. بیشتر اونایی که فعالیت حسابی داشتن تو این قضیه اطلاع رسانی ماها مغازه های کوهنوردیو ایناس که جای خونه ما زیادن. اینطور شد که من فهمیدم مشهدین و یک عکس از چندین عکس بنری که تاحالا دیده م سر در مغازه ها رو اینجا براتون آپلود میکنم:

پ.ن. بعضیا میان تو این زمینه نظر میذارن. نه از هلال احمر آگاهی دارند، نه از کار داوطلبانه آگاهی دارند، نه از مسئولیت و نه از کوهنوردی خبر دارن. از همه از سطح کوهنوردی مشهد خبر دارن. کوهنوردای مشهد باهم بی نهایت همکاری دارند. اون ها انواع کوه ها رو امتحان کرده اند. اون ها میدونن که چه زمانی درخواست کمک کنن. حالا تو از این آگاهی نداری، لزومی نداره بیای در این مورد نظر بدی (!)
اصلا فرض کن همه این ها رو نبینی. بیا فرض کن همینطوری تصمیم گرفتن مثل 4 تا توریست برند اونجا. وضعیت، وضعیت پاییز و زمستونه، همه کشورها در این لحظه ها در حالت آماده باش هستند. ما هم حتی این کار رو میکنیم. وضعیت مشهد وقتی توریستی میشه، مثلا فصل اربعینه خود ما، راهداری طرح پاییز و زمستانه داره. اون ها از قبل اعلام میکنه امروز این اتفاق ها میفته. بعد خودشون هم به حالت آماده باش میرن
اصلا فرض کن این ها با وجود اون همه تعلل چند نفر زنده مونده ان. این یعنی اون های دیگه هم میتونستن زنده بمونن. این یعنی کوتاهی واضح.
اون 4 تایی که رفته بودند کوه پاکستان 5 روز میگفتن بیاین کمک کنین. با اون مسئول مرکز پایین کوهش هی حرف میزدن که کسی نجاتشون بده. بعد هم از روی مکالمات قضیه لو میره. خب میشینن میپرسن خب مردین؟ نه
الآن حالا آیا این وظیفه هلال احمر بوده که اون ها رو نجات بده. این وظیفه خیلی ساختارهای دیگه س. خیلی کشورها کوه هاشون ایستگاه توریستی دارن. اینها وظایفی هستند که یکی باید اون ها رو تعریف کنند.
نه این که من دیدم حالا چهار نفر رفتند بالای کوه، حالا یک 4 تا دسته گرگ هم ول کنم روشون بیاندو اونها رو بخورند.
15 نفر الکی جمع نشده اند. فک کردی تو این 15 نفر از زیر علف در اومده اند؟!
مد نظر ترین موردم "صمیمه". صمیم خیلی مصمم سالها وبلاگ نوشت. او سعی کرد بارها بدون توجه به مشکلات ریشه ای که ممکن بود واقعا زندگیش داشته باشه بنویسه و اتفاقا خیلی هم خوب طور بنویسه.
من همیشه دوست داشتم بدونم صمیم مثلا بعد از 10 سال نوشتن چیکار میکنه. چند وقت پیش که رفتم تو وبلاگش نوشته بود که شوهرش رو کمتر از قبل هم میبینه. تصمیم گرفته بچه دومی بیاره و حسابی سرخودش رو با نوشتن مشق های بچه اولشو درگیری های زندگی شلوغ کرده. در واقع یک جورایی زندگیش بدتر از قبل شده و حالا داره تمام تلاششو میکنه مردشو که فرار کرده از زندگیش، به زندگی برگردونه.
نمونه بارزتر بعد از صمیم خودمو سراغ دارم. من نامزدم عصبانی بود، حتی از اینک من بشینم مطالب این وبلاگو وبلاگ های بدتر از اون رو بخونمم. نامزدم به نوعی با من مبارزه ای رو شروع کرد که هنوزم ادامه داره.
در واقع نگاه میکنم مردهای زندگی ما دربرابر این اشتیاق ما به نوشتن و خوندن اینطوری از خودشون ضعف نشون میدن.
نامزد من دوست داشت، اصلا من بیرون نرم. اوه، چه برسه به این که مثلا برمو در سیخ ترین حالت مثلا پشت در بسته بشینم. خب نشد.
یا خیلی مردهای دیگه. این روزها این یک رسم شده که مردها زنهای فعال رو اینطوری تنها میگذارن. همه ش میگن نمیشه. همه ش میگن مثلا شغلم عسلویه ستو کار نیستو همینه که هست.
در واقع مردهای ما، تقریبا همه شون زنهای سنتی رو دوست دارند. بذارینشون هم دوست دارن به جای زنهاشون حتی برندو رای بدن.
الآن داشتم مطالبی رو در ارتباط با زنی مینابی میخوندم که مستندساز داستان اون، سه سال زندگی شخصی و کاریش رو دنبال کرده بود. تا حالا نشده ببینم زندگی کسی رو زبون ها نیفته و همینطوری الکی الکی کارش به دادگاهو خشونت کشیده نشده باشه.
این وسط یک سوژه ای هست مثلا به اسم زن مینابی که داره سر نگه داشتن یک بازار مبارزه میکنه و یک چند نفر به اسم کارگردانو فیلم سازو تهیه کننده که پشت سر اون سوژه به تبلیغ میپردازندو از این حرفا و رنگ کاری ها
معمولا سوژه تا حد دیپلماسی شُک پیش میره که کسایی چون "دیوانه، نظر گذار" در وبلاگ من کاملا موافقشن. کسایی هستند مثل سوسک و از جنس که اسم خودشونو گذاشته ن دیوانه، سر جای خودشون نشسته اندو منتظرن یک سوژه ای بشه مهره و سرآغاز تغییراتی که دوست دارن بببین زندگیشونو رونق میده.
ایران، این طوریه. نمیدونم سایر کشورها هم این طور هست یا نه. ولی چیزی که هست اینه که حسادت در همه عالم مشترکه. طوریکه خدا آیه قرآن آورده که انسان از شر حسودها به پروردگارش پناه ببره.
ولی، آیا حسادت مثلا چیزیه که حالا چون آیه قرآن در موردش اومده تا آخر دنیا همراه آدمه؟
چاره چیه؟ اینه که سوژه نشیم؟ یا مثلا همه ش هی سعی کنیم تعریف معکوس از خودمون بکنیم چشم نخوریمو از این حرفا؟
من که خود به شخصه دوست دارم حد وسطی باشه. یعنی، واقعا حریمی برای آدم وجود داشته باشه.
ولی، بازم نمیدونم. چیزی که من میبینم اینه که کسی که افتاد رو زبونا دادگاه داره و دادگاه کشی جور افتادنش رو زبون هاست. همونطور که اون دادگاهی شدن من نتیجه کوچک افتادنم رو زبون ها بود...
رفته ام اداره کاریابی میگم ما نشریه داریم و برای تبلیغات از شما برای همکاری دعوت میکنیم. طرف رئیسشون میگه ما که اداره کاریابی نیستیم. ما اداره بیکاریابی هستیم. بعد طرف خیلی علمی توضیح میداد انگار من داشتم ازش مصاحبه میگرفتم به عنوان تعریف ازش بذارم تو نشریه مون شاید.
رئیس اداره کاریابی که رفته بودم تو بهم گفت که آره، ما با اون حق عضویت سالانه ای که شماها میدین یک سری داده از تعداد بیکارانو اینا میشمریم یک سریشونو میدیم به استانداریو یک سری مثلا به فلان جا و بهمان جا تا بعد که در کل کشور جمع شدند بدیمشون به سازمان جهانی کار (ILO).
یک ساعت طرف نشست برام توجیه کرد که اصلا اداره کاریابی درکار نیستو کارخونه ها همه دارند میبندندو پول درگردش ندارن. اتفاقا طرف خیلی هم ساده بود. درنیومد بگه ما اداره بیکاریابی هستیم. خیلی دلسوزانه داشت اینا رو بهم میگفت...
بعد از این که بارها و بارها به اسامی مختلف سعی در انتشار تصمیمات خودکشی خودشون گرفتند، مدتیه تبلیغ میکنن که بیا و از ما حمایت مالی بگیر. حالا این آزمایشگاه تخصصیه کیا هستن که ما بخوایم ازشون حمایت بگیریم؟
یک مشت کماریو شکیبا و شیریو صداقتو اینا
که همه شونم یک وقتی در بدترین حالت ممکن بدون این که حتی بشناسیمشون و بدونیم کین چنون به طرز فاجعه آمیزی به ما ضربه زده ن که نفهمیده ایم از کجا خورده ایم
نون حلالتون مال خودتون.