آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

ایران، مردمی عصبانی با علاقه به نشون دادن پیری

استادم چند وقت پیش کت دانشجوش رو اورد و گفت ببینید بچه ها کتش کبریتیه و از نوع ریزش هم هست. بعد اشاره کرد به کت خودش که کبریتی درشته. میگفت این دانشجو سنش الآن از من بیشتره ولی من احساس پیری میکنم و حالا کت کبریتی درشت میخرم.

چند وقت هم هست که کلا همه ش هی منتظریم که ازش بشنویم و بعد من مُردَم.

کلا نه فقط استاد من، بلکه همه ما ایرانی ها هی دوست داریم بگیم آدم هایی بزرگتر از سن هایمون هستیم. دوست داریم بگیم که پیرتر از حتی یک جوون هستیم. اینه که یک نفر ببینیم آرایش نکرده مثلا تا چهره ش رو خراب کنه، میگیم وای تو چقد بچه به نظر میرسی. و یا در موارد حادتر به معلممون، استادمون و یا بزرگترمون میگیم واااای تو چقد خوب موندی! یعنی ماها انقدر بیشعوریم. کلا علاقه خاصی به افزایش طول عمر داریم (!)

از دیگر خصوصیات ایرانی ها اینه که آدم هایی عصبانی هستند، و بعد عصبانیتشونو پشت چهره های به ظاهر همراه لبخندشون نمایش میدن. این هم که دیگه چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.

پ.ن.: البته جدیدا با توجه به تغییر الگوهای تلویزیون برای نشون دادن خشونت، باید منتظر چاشنی خشونت زدگی ایرانی ها هم باشیم. بالاخره، صداو سیما، و روزنامه های طاعون زده و سانسور شده ای داریم که بلامنازع هر خشونت زدگی رو که دلشون بخواد بهمون تحمیل میکنن

گفتم روزنامه، یاد روزنامه قدس دیروز افتادم. صفحه که خیلی توش توجهم رو جلب کرد صفحه زندگیش بود به تقلید از روزنامه های خراسان و همشهری. ولی نمیدونم حواسش بود یا نبود، نصف پایینی صفحه ش رو اختصاص داده بود به خشونت های خانگی و صفحه بالایش هم یک عکس بی ربط به زندگی از علی کریمی انداخته بود. فکر کنم روزنامه نگارهای ما الآن روانی ترین آدم های روی زمین شده اند. شاید، چمیدونم محصولاتی که خودشون تولید میکنندو اول باید خودشون هم یک مزه بکنن، و برای همین هم هست این طورین دیگه

بسه دیگه بارون اومد، حالا برای یک سالتون بارون دارین

چند شبه که هوای مشهد وارونه ست. یعنی ابر اون بالاست و دود این پایین. طوریکه بدون باز کردن پنجره وسط این زمستون نمیتونیم بخوابیم و در خواب نفس بکشیم.

دیشب هم پنجره را باز کردم. ولی این دفعه لایش رو کمتر باز گذاشتم تا فردا صبح کمتر سرفه کنم. دوباره ساعتای 4-5 صبح که بلند شدم، صدای پت پت موتور ماشینی میومد که از صدای پت پتش خوابمون نمیومد. چند شبه که ماشینی موظف چندساعتی شب رو روشن هست که هربار هم از پنجره نگاه میکنیم نمیبینیمش و نمیدونم چرا همه ش باید این موقع شب ساعت ها ماشینیش روشن باشه.

دو شب پیش که هوا وارونه بود، ذره ای باد نبود هوای اتاقمون بوی سینما گرفته بود. انگار یک کسی قصدش معتاد کردن ماهاست. یادمه یک بار دیگه هم که هوا آلود بود هوا بوی دود سیگار میداد.

الآن چند وقته که شهرداری یادش اومده الآنه که باید جاده ها رو آسفالت کنه. چند وقته طرح دود و آسفالت شهرداری رو داریم. این ها بجز طرح تردد مینیبوس ها و اتوبوس های گازوئیلی و قدیمی اتوبوس رانی هستن

امروز یک نم بارون اومد. فقط یک نم و فقط چند لحظه. بعد هم دیگه بس بود و تمام.

سیاست شهید دولت

دولت میخواست که این سرصداها بشه. یک جورایی منتظر بود. اصلا از قبل هم برنامه ریزی کرده بود و جای نرده های استانداری، پشت اون نرده بزرگا نرده های ریزتر گذاشته بود.

حالا اینکه مقصدشون چیه؟ آیا مثلا میخوان که با این کاراشون یک بزرگی رو بگیرند و یا اینکه نه، قصدشون نمایش من شهید هستمو بازی کنم معلوم نیست.

امروز هم جای ملاصدرا نزدیک بیش از صد کماندو آماده باش بودند.

پ.ن.: اگر واقعا هدف دولت جری کردن نبود و برنامه برای شهید شدنش نداشت، چرا رفت نرده هاشو قوی تر کنه؟ چرا نرفت مثلا برعکس چند روز بعد از اون روز که آمبولانس آمبولانس ناجا رد میشد، اومد وزیر کارش رو رو کرد؟

پ.ن 2: داستانش هم از این قرار میتونه باشه که دارن خودشونو اینطوری برا انتخابات بعدی آماده میکنن: اول ما سبز بودیم. بعد زدنمون کبود شدیم، حالا هم که میبینید سیاه شده ایم

بعد این طوری شد که هنوز ما شروع نکرده ایم. پس به ما رای بدین.


سعی میکنیم عصبانی نشیم

الآن داشتم وبلاگ یک بنده خدا کامپیوتری رو میخوندم که تهش عصبانی شده بود از اینکه بعد از دو و نیم سال هویتش افشا شده بود و اعضای کانالش رو پرونده بودندو این مربوط به سال 92 طرف میشه. داستان بعدش رو هم خب میدونم که طرف یک وبلاگ دیگه درست کرده بود و البته با وجودی که مثل همه ماها از زندگیش تو ایران خیـــــــــــــــــــلی راضی بود دیگه الآن رفته آمریکا و با برنامه هم رفته و انگار حالا حالاها قصد برگشت نداره.

خب پس حالا بشینید داستان من رو گوش کنید. من سال 1382 اولین سایتم رو برای گرفتن نمره تو اینترنت و سایت معروف ترایپد برا اون زمان آپلود کردم (آخی یادش بخیر، اون موقع چند تا مرغ عشق داشتیم). بعدش انقد از سایتم خوشم اومده بود. چون توش عکس یک کشتی سفید بزرگ رو نیمه بلور کرده بودم و قسمت پایینش هم جدولی برای معرفی سایت های پرکاربردی مثل سایت اشعار مولانا و این جور چیزا گذاشته بودم. بقدری اون موقع ها ساده بودم که ارزش این کارم رو نمیدونستم. برای همین سایت رو هم ولش کردم دیگه. فکر کنید اگر اون سایت رو ادامه میدادم چقد شماها حالا هی میرفتینو اون سایتم رو نگاه میکردینو کیف میکردین.

دیگه اینطوریه دیگه. چیزی که برای نمره باشه و هدف دیگه ای توش نباشه هم آدم قصدی برای نگه داشتنش نداره.

همون سال ها من یک ایمیل یاهو داشتم. اون اواخر انقد توش یکی برام آشغال میفرستادو یاهو هم که دیگه داشت نابود میشد. هیچ چی دیگه ولش کردم

اخیرا تو تلگرام هم یک چندتا کانالی درست کردمو یک چند بنده خدایی همینطوری گیر داده بودن مشتری پرونی که الآن با اون هم خیلی حال نمی کنیم.

دیگه براتون بگم که الآن همین وبلاگه رو دارم با یک سایت شرکتمون. یک چند نفر که چه عرض کنم، یک سیستم پشتش نشسته ن برای تخریب اسممو سایتمونو این ها هی لایک بزنندو حرکات زشتشونو نسبت بدن به ما. روی این مورد هم خیلی اهمیتی نداشته برامون، رو همین هم پافشاری نداریم.

خلاصه اینکه کی اینترنتو داده کی گرفته. نت جای خوبیه، ولی خب دیگه این چیزا هم توش فتو فراوونه.

امور کشورمون دست غیر خودمون

امور کشور ما سال هاست که دست خودمون نیست. مثال میزنم:

1- آن سال که احمدی نژاد سخنرانی کرد که قراره با بانک ها مبارزه کنه، ظرف یک روز (حتی نذاشتن دو روز بشه)، کلی پول های نقد تبدیل شد به ماشین های شاسی بلند و ساختمان. انقدر این اتفاق سریع افتاد که قشنگ فهمیدیم کار یک عده ای هست.

2- زمانی که روحانی روی کار اومد ویکیپدیا شروع کرد به welcome گفتن و یهویی منطقه در دست تبلیغ جهانی دریاچه ارومیه شروع کرد به خوش باریدن. انقدر بارون اونجا اومدو اومد که خیلی لازم نبود دولت زحمت خاصی بکشه. فقط کافی بود هی تو تلگرام خودشو دوستان تبلیغ و عکس .gif درست کنند که نگاه کنید دریاچه ارومیه که تا دیروز داشت خشک میشد چقد خوب پر آب شده. ولی حالا چی؟ همین چند وقت پیش کلی از درختای ما در یکی از تالاب ها به کلی سوختند و نابود شدند. در کمتر از یک سال به نوبت هر نقطه از ایران یک زلزله آمد و الآن هم که میبینیم دیگه ابرهای برف آور جمعه ها از بالا سر مشهد رد نمیشن اقلا یک کمی بارش داشته باشیم.

البته آلودگی هوا کاری نداره. من دیشب از بس هوای اتاق بسته بود، پنجره رو باز کردم. ولی نمیدونم درست کی ساعت 4 صبح سه ساعت این موتور پر از دودشو روشن کرده بود که انقدر دود جمع شد که مجبور شدم پنجره رو ببندم.

ظاهرا آخر دولت روحانی هم باز باید از خشکسالی، بی آبی و کج مدیریتی بنالیم. چرا؟ چون خیلی وقته که امور کشورمون دست خودمون نیست.

یک بار میگیم ماها بلد نیستیم مرغداری کنیم. فرداش میبینی قیمت تخم مرغ بقدری گرون شد که دیگه همه کاریکاتور درست کنند تخم طلا میخریم. یک وقت هم اون اوایل که روحانی به جای احمدی نژاد اومده بود هی بالاتر نرفتن قیمت ماست رو به رخ هم میکشیدیم.

از این داستان ها ما تو این کشور زیاد داریم. کافیه خودمون بگیریم نخل هامون، باغ هامون، خونه هامون و شهرمونو بسوزونیم تا شاید آمریکایی پدرسوخته بخواد گوشه چشمی به ما بکنه و مثلا با ما وارد جنگ نشه. این هم یک دیپلماسیه.


پ.ن: امروز هم با مثلا یک سخنرانی وزیر کار چیزی عوض نمیشه. کار از بیخ خرابه. مثل زلزله ها، شما رفتین با چمیدونم فلان شرکت ژاپنی که معلوم نشد دولتیه و یا غیردولتی قرارداد بستین برای مقاومت در برابر زلزله. حالا هم همین طور. باید برای مقاومت دربرابر تجمع های مردمی که تمومی هم ندارن، برین یک شرکتی خارجی حالا از هرکجا که دوست دارین پیدا کنید تا باهاش قرارداد ببندید.