آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

چرا دیگر فرم درخواست عضو هیات علمی ایران را پر نکردم

بقدری درخواست دادن در ایران کار عبثیه که پشیمونم چرا از خیلی وقت پیش به جای زمان گذاشتن و ناراحت شدن بعد از رد شدن در ایران، زودتر به فکرم نرسیده بود، برای درخواست به خارج از کشور زمان بگذارم. مخصوصا که همه جور سختی هم در این راه تحمل کرده بودم، از مصاحبه حضوری در شهرهای مختلف تا پیگیری های دیگر.

واقعا یکی از ناراحتی های من این بود که هربار می خواستم سایت جذب، درخواست عضو هیات علمی بدم باید یک پول بررسی فرم میدادم. و این جدای از آن پول ها بود که موقع دکتری باید برای درخواست میدادم. وقتی من چند بار آزمون کنکور دکتری قبول شدم برای دوره های روزانه، شبانه و پردیس، شهرهای مختلف ایران بلیت هواپیما، قطار و اتوبوس میگرفتم که در مصاحبه آن ها شرکت کنم. همه مصاحبه ها هم سخت در حد پذیرش دستیار استادی. وقتی تو یکی از مصاحبه ها قبول شدم، فکر کردم راهی برایم باز شد. ولی غافل از اینکه الکی بوده و دکتری در ایران شغل نیست.

دوباره شروع کردم به فرم پر کردن. هر بار هم به این سایت جذب هیات علمی یک پولی برا بررسی میدادم. تا اینکه دو سال پیش از ما خواستند صفحه آخر شناسنامه رو هم بدیم تا تعداد رای های ما رو در انتخابات بشمرند. روشون نبود که ازمون مستقیم بپرسند که به کی رای دادی تا ما ببینیم میتونیم دانشگاه راهت بدهیم، یا نه؟

خلاصه اونجا بود که بعد از چند سال ناامید شدم. ولی امسال با خودم گفتم که من چند سال هست میخوام برای اپلای اقدام کنم. چرا این موضوع رو پیگیری نکنم. این شد که حالا نه با دور تند، ولی کم کم دارم درخواست خارج از کشور میدم. البته کسی هم از من برای اینکار نه پولی میگیره و نه موضع سیاسی میخواد.

عقبم

بعد از اینکه سایت vcp وبلاگ های حرفه ایم رو به اسم بروزرسانی تف کردو گزینه های الکی گذاشت جلو پایم که حالا بیا و درستش کن، گفتم نمی خوام. تازه من یعنی از اون آدمایی بودم که به صورت های مختلف از داده هایم کپی میگرفتم.

بخشی از نوشته های وبلاگیم رو برداشتمو دوباره مرتبشون کردم تو بخش هایی که تو سایتم به عنوان وبلاگ تعریف کرده بودم. این کار 4-5 ساعت طول کشید. وقتی تموم شد، خشک شده بودم. ولی در عوض دیگه خیالم راحت شد بخشیشون رو بازیابی کرده بودم. هنوز مونده تا مشتری ها بخوان بلاگینگ متن یا فیلم تو سایتمون داشته باشن. فقط تو یکی از وبلاگ ها نوشتم به زودی بر میگردیم.

بعد هم افسرده شدمو رفتم تو خودم. تا همین الآن که هر لحظه بذارندم میزنم زیر گریه. آه ... آخرین مطلب وبلاگ هایی که به ندرت هم پر میشدن مال 7 ماه پیش بوده.

اولش که داشتم میرفتم تو خودم یهو بوی غذایی که گذاشته بودم گرم بشه بلند شد. پریدمو کمی آروم نشستم به خوردن. ولی عمق ناراحتیم زیاده. نمیدونم دلم از چی گرفته. فکر کنم دلم گرفته چون از اون چیزی که باید الآن میبودم عقبم.

گوجه های آفت زده امسال ما


این محصول گوجه امسالمونه با گشنیز. تو گلدون کاشتیمشون کنار پنجره اتاق. پشت حیاط خونه ما یک درخت سبز از آن مدل هاست که مگسو آفت ها رو جذب خودش میکنه. برا همین گوجه ها و گشنیزامون همین طوری آفت از اون خوردندو ما هم که بی تجربه بودیم. وقتی پشه های سفید به گوجه ها زده بود، من فکر کردم که چه پشه های خوشگلی و بعد از مدتی هم دمار از روزگار گوجه هام درآوردن. بعد هم که شروع کردیم به مبارزه دیر شدو وقتی گوجه ها رو آویزون کردیم، آونداشون انقد تحمل نداشتن که آب به بالا بکشن که خشک شدند.

الآن دیگه گوجه نرسیده ها رو گذاشته ایم کنار یک گوجه رسیده که اقلا کمی برسن تا شاید بعدا به عنوان دسترنجمون باهاشون املت درست کنیم.

وقتی همه چیز عادی میشه (2)

زندگی ها باید میرفت به سمت کم شدن فاصله عاطفی نسل ها و آدم ها با هم. ولی از خصوصیات دنیای وارونه اینه که قدیمی تر ها برچسب قدیمی بودن بخورندو بعد هم جدیدها با سوءمدیریتشون گند بزنن به همه چیز تا نتیجه بشه اینی که هست که میبینیم.

پدر، مادر، مادرشوهر و پدرشوهر حقشون هست که سهم عاطفی خوبی از زندگی آینده ما ببرن. نه اینکه ما به بهانه بزرگ شدن و بهانه هایی که هر سال مدل جدیدشون باب میشه، اون ها رو از زندگی هامون حذف کنیم.

البته گفتن این نکته هم اهمیت داره که در زندگی های تعادلی، وقتی رقابت بین فرزندان هست، فرزندان باید از حمایت والدینشون برخوردار باشند. گاهی ماها پدر مادر شده ایم و حالا منتظر فرش قرمز فرزندانمون هستیم، بدون اینکه در نظر بگیریم موقعی فرزندانمون در رقابت بودند باید حمایتشون میکردیم. این هم مطرحه. ولی کلا علاقه به استقلال و جداشدن حق و میل طبیعی فرزندانمون هست. این رو هم اگر متوجه باشیم بهتر میشه تصمیم گرفت. با این وجود، قرار نیست همه خانواده ها طعم جدایی فرزندان رو از خانواده حتی بعد از ازدواج بچشن. بنظر من خانواده هایی که آبا و اجداد براشون معنی داره پایدارتر و هوشمندترن

چه جالب

قسمتم شده بود از بدبختی بعنوان یک دانشجوی دکتری هم اتاق چند دهه هفتادی به قول خودشون از نوع خاصش بشم. انقد فضا خوب، رمانتیک و دهه هفتادی بود که آخرش به این نتیجه رسیدم که چرا از اول تو حیاط خوابگاه برا خودم جایی پیدا نکرده بودم.

من همین طوری که اینجا هستم تو خوابگاه هم بودم. یک دیوانه ای هم هر بار بهم اس ام اس میداد. مثل الآن که یک نفری هست برام نظر میذاره و رسما اسم خودشو دیوانه گذاشته. خلاصه، تو خوابگاه سعی میکردم هم اتاقی هام رو در حالیکه بیطرف بنظر برسم، دوست داشته باشم. دوست داشتم مثل خواهرای خودم در نظرشون بگیرم. ولی مگر اونا میتونستن این طوری فکر کنن؟ اصلا نمیتونستن. من براشون شده بودم مهره سیاسی. فکر کنید بدبختی که هی مجبوره تحمل کنه فقط بار لفظ خانوم دکتر رو یدک بکشه، حالا یک عده لیسانس دهه هفتادی طرفش باشه.

یعنی، من رو خورده بودن. روزی چند بار پیششون دوره مکالمه زبان دهه هفتادی میدیدم. یک روز همین طوری دور هم جمع شده بودن برا چیدن برنامه شرکتشون که درش پرورش ماهی هم مطرح بود. من هم تو اتاق وسطشون نشسته بودمو یک کلمه گفتم اتفاقا من هم دیشب خواب پرورش ماهی رو دیدمو کمی از خوابم تعریف کردم. بعد منتظر عکس العمل دوستان شدم. خوشبختانه یکی از دوستان من رو از بقیه بیشتر دوست داشت جواب داد:"خواستیم در موردش حرف بزنی، خانوم دکتر"

دقیقا همین طوری. دقیقا به سبک دنیای معکوسی که توش زندگیشون تعریف شده من هم باید جمله ش رو ترجمه میکردم تو ذهنم. اصلا نباید این دهه هفتادی ها رو دست کم گرفت. یک چیزی میگی ده تا میشنوی. مثلا میگفتم احضار شده م دادگاه، دختره زودی جواب میداد دادگاه لاهه. حالا بعد من باید کلی مطالعه میکردمو میفهمیدم منظورش از این چیه.

حالا امروز برا یکی از این دهه هفتادی ها نظر گذاشته م. جواب نوشته "چه جالب" (ترجمه ش با خودتون)

لابد من هم باید بهش بگم: "فدای شما، همون حیاط فضای مجازی برام بهتره. منو چه به این فضای مجازی که هر چی شماها توش میذارین وارونه س (!)