اون خاله ها و دایی های آخرم، اهل تفریح، گردش و بازار رفتن. چقدر خوبه؟ و چقدر نیازه؟ خیلی، مخصوصا که اهل داشتن بچه کوچیک باشی. برای ما که بچه بودیم این حسو داشت.
حالا شما فکرشو بکنین که یکی مثل من بزرگ شده باشم. رفته باشم خونه داییمو حالا نوبت زن داییم باشه که یک سری ازم آزمون بگیره و من توشون رد بشم. البته، آزمون نگرفته قبلا رد شده بودما!
1- خاله ت که خیلی دوستش دارم، عروسی داره که به اون یکی دختر خاله ت که همسن خودشه و میاد خونه خاله ش گیر میده. چرا؟ چون دخترخاله ت تازه طلاق گرفته و عروس خاله ت فکر میکنه که دخترخاله ت روی شوهر خاله ت چشم داره. یک جورایی میخواد شوهر خاله ت رو بقاپه. حالا سوال اینه که این درسته یا نه؟
جواب من: احتمالا رفتار عروس خاله م درسته، زن دایی. شایدم دخترخاله طلاق گرفته ام چشمی به شوهر خاله م داشته باشه!
خب، این یکی که رد شدم.
2- بریم بازار؟
- نه، الآن نه.
3- ما به شبکه ماهواره ای منو تو علاقه داریم.
- منکه چیز خاصی توش نمیبینم.
4- منو شوهرم به این نتیجه رسیده ایم، که قرآن تحریف شده.
- آره، بهش یک چیزی اضافه شده.
با وجودی که تاییدش کردم، در این آزمون هم رد شدم. چون، از نظر اونا فکر کنم کلا تحریف زیادی تو قرآن بود!
یک چند چشمه دیگه هم از کارام دید که بدون اینکه سوالی بپرسه، جوابشو گرفت. حالا، انقدرم از حضورم اونجا بدش اومد. یعنی طوری باهام رفتار کرد که روزیکه خیلی به آب و بطریم نیاز داشتم نرفتم خونه ش. اصلا البته، اون روز یادم هم نبود که میتونم آب معدنی از سر کوچه بخرم!
حالا چرا میگم وحشتناک؟ برای اینکه به نوعی رفتاراشون بهایی شده بود. فکرشو بکنین مرد و زن تحصیل کرده، با تحصیلات دانشگاهی، برادر خیلی کوچکتر شهیدی که فقط تو عکساشون دیده ان، حالا به این نقطه از شکوفایی تمدن رسیده باشن؟ تا اونجا که فهمیدم، حتی همین زنداییم لیسانس حقوق، یکی از رشته های علوم انسانی، داره الآن!
اون آدمای خوب، اون آدمایی که دلشون هم نازکه و میخوان کاری هم بکنن، حالا بخوان یک کاری برای دختر خواهرشون بکنن، ولی مفعول باشن؟ ولی در یک جریان فاعلی محو شده باشن؟ آدم چی میتونه بگه دیگه. چقدر باید آدم ناراحت بشه که اینا فامیل اقربش هم باشن!
بعد از بیست روز که اومدنو گرفتنو دستگیر کردندو با تراکتور از روی کامپیوتری ها رد شدن، حالا رئیس جمهور اومده میگه من نمیدونستم کی قیمت بنزین رفت بالا و کار شواری امنیت بوده.
حالا اگر این شورای امنیت این کار رو نکرده بود که نمیتونستن این موج اعتراض رو جمع کنن! حالا تو روز اول نمیدونستی، روز دوم نمیدونستی، روز چهارم نمیدونستی! روز پنجمو بعدم چی؟
بنزین رو که از پارسال حتی خود من اشاره کردم که مردم ریخته ان دارن جمع میکنن! همه میدونستن داره گرون میشه! فقط روز دقیق رو نمیدونستن. اصلا من شک دارم به این که اول اعتراضات بوده و بعد شماها به این بهانه که مردم به خاطر گران شدن بنزین ریختن تو خیابون دستگیرشون کنین! وگرنه که این روحانی همه اش داره حرفای خوب میزنه و اعتراضی هم روش مسلما نباید باشه!
انقدر خودشون اینترنت آزاد دارن که بعد از بیست روز تازه میفهمن مردم اینترنت ندارن! فیلتر هم نیست! بعد اون وقت میگه مثلا من از تو ماهواره فهمیدم که اینترنت ایران قطعه! نه، تو اون جهرمی رو از 3 سال پیش برای این کارا نیاوردی تو کار! نه همه چیز خوبو عالی! با کیفیتش هستو وارداتی هم نیست. دو نرخیو ارز دولتی و آزاد و سنا و نیما نیست! همه مشکلات هم از اون مینا شروع شد! اون زنه بودها، همه از اون زن نفوذی شروع شد!
همه شون پر رواند، شفاف نمیکنن رای هاشونو، همه خوب میشن. کی بد میشه؟ اصلاح طلبه خوب، اصول گرای خوب!
بعد ماها به عنوان نویسنده، حالا اگر اینترنت وصل باشه، بریم دربیاریم که این پیمان، یا اون کاری که دارن رومون میکنن یعنی چی؟ اونم تازه باید کلی زحمت بکشیم ترجمه اش کنیم.
هر وقت حرف از این نظام پیش میاد، اونایی که باید کاری بکنن، میگردن دنبال مقصرهای خارجی. اگر هم یکی مثل من بارها بگه که به من نگاه کنیدو بگید چی میبینید؟ میگن هیچ، هیچ ندیدیم شاید به جز فقری که نباید میدیدیم. فقری که در پیش باید بهت بگن لطفا خودتو به من نچسبون، من خیلی سختی کشیدم تا این بالا رسیدم!
نمونه هم زیاد، برند دختر معمولی، مرتضی زاهدی، علی ایزدی پور، مهدی یعقوبی و غیره. حالا خودشون هم از مهمترین عوامل و علل فقرن ها! ولی، وقتی بهشون میرسی، یاد قرص هاشون میفتن که نخورده ان!
اما، چرا اینطوری شده؟ مهمترینش فساد ساختاریست. به این معنی که در اون بالای ساختار هرمی ایران یک چند نفر مهره اصلی و کلیدی هستن که فاسدن. مثلا از بین 6 نفر 4 نفرشون فاسدن، 2 نفرشون هم خوب باشن، نتیجه این میشه که حالا یک کشف فسادی هم صورت بگیره.
اما، چرا من هی اسم میارم؟ دلیلش اینه که این ها که اسم میارم، از اون فاسدهایی هستن که در شبکه فساد قرار میگیرن. فساد خودساخته و یا معمولی! مثلا فرض کنید، همین مرتضی زاهدی گلستانی. مجبورم کرد برم گلستان، دیدم کپی قیافه اش اونجا خیلی هست. فامیل زاهدی هم اونجا زیاد بود. قبلا گفته بود پدرش، معلمه. حالا نگاه میکنم بقیه فامیل هاش هم در ساختارهای آموزش و پرورشی و دانشگاهی توزیع شده ان! این اولین نتایج فساد در یک کشوره، که در کتابش میبینی نوشته مشاغل فامیلی و جداندر جد نیستن، ولی در عمل در همون ساختاری که در کتاب اجتماعیش این رو به بچه هاش یاد میده، معلمها، اساتید دانشگاه و کلا ساختارش رو کسایی پر کرده اند که اساسا فامیل و جداندر جدند. بعد، میری به یکیشون که هوس کرده خارج رو هم امتحان کنه، میگی من از این نظام خوشم نمیاد، میگه چیه؟ دوست داشتی بهت راحت بگیرندو دردت اومده چون متقلبی؟! ضمنا به عرضت برسونم که هنوزم نشناختمت!
40 سال، دانش آموز و دانشجو الی ابد بودن یعنی چی؟ یعنی 40 سال یک عده فامیل استاد و معلم الی ابد، شغلشون معلمی و استادیست! میری به عنوان والدین یک بچه مجله پیوند میگیری، اونجا بهت میگه من بچه ت رو تربیت میکنم، خودت رو هم من تربیت میکنم! شاید تا اینجاش اشکالی نداشته باشه، ولی اشکال اینجا در میاد که میبینی 40 سال تو این مجله یک حرف و به یک سبک هی داره تکرار میشه! به روستایی داره فحش داده میشه، به والدین داره فحش داده میشه، در قالب چی؟ در قالب داستان، عکس و مصاحبه! داستان مینویسن صدبار مینویسه ننه. ننه ای که به جز حرفهای زشتی مثل ور بپری ازش درمیاد! بعد، اسم خودشون رو هم گذاشته اند معلم، مربی، استاد و غیره. هروقت هم یک خارجی مثل من میگه از این نظام خوشم نمیاد، زودی وزیر آموزش و پرورش میپره جلوی دوربینو میگه: آقایون خانوم ها صبر کنید، الآن رتبه بندی معلمها شروع میشه، الآن. یا میری مجلس شورای اسلامی، هی میبینی میخوان به حقوق کارگران رسیدگی کنن، یکی میره پشت تریبون اول حرف از حقوق کارگری میزنه و بعد پشت سرش میگه حقوق معلم ها رو هم افزایش دادیم.
اصلا من سر همین که مثلا میری مجلس میگن حقوق کشاورزان رو میخوان افزایش بدن و سبیل معلم ها هم چرب میخوام تو همین چند روزه ثبت نام کنم تا به عنوان نماینده مردم برم تو همون مجلسو هر وقت خواستم حرف بزنم برعکسشو بگم! بپرسم چرا شماها هر حرفی تو مجلس میارین، تهش هی میگین حقوق معلم ها چربتر!
کل نظام ایران یک طرف، نظام دانشگاهیش هم یک طرف. بعد از اینکه صدای مردم دراومده گفته ان دانشگاه آزاد گفته دیگه بچه های استادا از دامپزشکی نمیتونن برن سایر رشته های پزشکی! یعنی، تا قبلش میتونستن! اصلا کی خبر داشت؟ به جز خودشون؟ میگن، برای کل نظام سقف درآمد گذاشته ان، ولی تنها قشری که سقف درآمد نداره اساتید دانشگاهی هستن!
این ها به جز اون مواردی هست که منجر به فاصله طبقاتی شده. من فقط مشتی از خروار، خروار مشکلات این نظام رو مطرح کرده ام. حالا چی کار کنیم؟ هی رای بدیم سبیل این ها چرب؟ یا، مثلا بشیم یکی مثل این حوزوی ها که از هرجاشون مکتبو حوزه است که میزنه بیرون؟ حوزوی جواب سوال منو بدن که بعد از 1342 که میخواستن ساختارشون رو اصلاح کنن، کسی دیگه پیدا شد اصلا بتونه و یا بخواد که ساختار خودشون رو اصلاح کنه؟! اول که نتونستن ساختار مردونه شون رو درست کنن، حالا هم یک چندتا پستاندار هم بهشون اضافه بشن.
بنابراین، اگر من میگم نظام، منظورم کل نظامه. منظورم همون نظامیه که با وجود سخت کوشی و تلاش هایم، منو به این جا میرسونه که هر چند وقت یک بار بگم میخوام به در بسته چنگ بزنمو فرار کنم، ولی مثل زندانی گیر افتاده ام!
چنین گویند: کاندر حلق گرگی
فرو رفت استخوان، همچو نشتر!
ز لک لک چاره جست، در ضمن
نمود از بهر او اجری مقرر!
به منقار، استخوان را از گلویش
برون آورد، آن مرغ هنرور
و ز آن پس خواست حق زحمت خویش
جوابش داد گرگ حیله گستر:
«سرت را از دهان بنده، سالم
برون آورده، خواهی مزد دیگر؟!
به اشرار کنی خدمت زنعمت
قناعت جو به سالم ماندن از شر!
اینو احتمالا نویسنده ای بی نام نوشته، چون نگاه کردم نوشته دهقان کرمانی
گفتم باب طبع این روزای خیلی هاست.
البته داستان حبسیه های مسعود سعد سلمان هم خیلی گویای حال و روز خیلی ها مثل منه که تو کتاب های فارسیمون خیلی میخوندیم (نمیدونم هنوزم هست یا نه) و حالا شاید یک وقتی براتون بنویسمش
بعدا اضافه کرد: 1- همه میدونیم که صدقه رو نباید گفت. یک جا رفتم نوشته بود من دختری معمولی هستم، تیزهوشان ایرانی بوده ام و حالا دکتر آلمانی! هرچند وقت یک بار هم میگه پول خوردامو صدقه میکنم بفرستم ایران! همه میدونیم که اینا صدقه نیست! اینا سرمایه گذاریه. خیلی هم دختر بی ادبی هستو زندگی باب میلش هم زندگی اشرافیه، مثل خیلیای دیگه! و البته، جدا.
مسعود سعد سلمان هم همینو میگه، میگه نه دوستی برام مونده و نه آدمی، که البته اگر اطرافیان رو آدم فرض کرده باشیم. قبول، قبول که تو منو نمی شناسی! ولی اگر کرم نداشتی هرچند وقت یک بار بعد از سرمایه گذاری هات نمیومدی هی بگی نمیشناسمت نمیشناسمت!
2- ایرانسل عزیز، ممنون که یادآوری کردی، امروز تکریممون کردیو نهایتش باهامون 11 روز حساب میکنی. ممنون.
به خاطر تمام لطف ها و صدقه ها ممنون.
دهه هفتاد، دهه بازدید ما دانش آموزان دهه شصتی از کارخونه ها بود. میبردنمون جای کارخونه هایی مثل نان رضویو غیره تا بازدید دانش آموزی داشته باشیم. یکی از کارخونه ها که دیدیم، کارخونه ای بود که تلویزیون های اطلس رو مونتاژ میکرد. اون زمان، من شاید 10 یا نهایتش 11 ساله بودم. یادمه کسی که برامون توضیح میداد، از مهمترین دارایی های کارخونه، قرص هایی رو نشونمون داد که به عنوان قالب برای روکش تلویزیون استفاده میکرد. دست کرد توی قرص ها و گفت: اینو میبینین؟ این یکی از مهم ترین چیزهایی است که ما استفاده میکنیم.
اون زمان همه غنی و فقیر از اداره بابام تلویزیون اطلس میخریدن. بعد از اون، دوباره اغلب Sony خریدن و بعد هم LCD شرکت LG. اسم شرکتی که اینها رو مونتاژ میکرد مادایران بود. یعنی تا زمانی که اطلس بود که خب خیلی نزدیک به تولید ایران بود و وقتی که LG شد، از ایرانی بودن معلوم بود که فاصله داشت میگرفت. اما، هنوز مادایران هم اونقدر شناخته شده بود، و هم اونقدر امید داشت که LCD بعدی رو خودش بزنه. روی پاکت CD هایی که شاید اوایل دهه نود به ما میفروخت، تبلیغ میکرد آینده LCD ایران، مادایران، ولی حالا شما فعلا LG هایی بخرین که ماها نمیتونیم خیلی اسمشونو حتی عوض کنیمو بگیم اطلس الی هستنو اینا!
هروقت، این تبلیغ مادایران رو میبینم میگم ما کجا، اینا کجا؟ الآن کجان؟ اصلا هنوز زنده ان؟ تازه، ماها میخوایم جا پای اینا بذاریم! ما دهه شصتی ها!
پ.ن: ا... راستی، اینترنت من هنوز قطعه.