آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد
آه

آه

دنیا به دوستی بیشتری نیاز دارد

پدیده دم انتخاباتی

پولمونو گرفته، هر دم انتخاباتی سر میدوونه. هی میگه برین سامانه سناپ، بعد میگه برین سجام. حالا این دفعه سجام، پولی هم هست. هی سر میدوونه. همه اش هم هی دم انتخابات یادش میاد. بعد میاد تو تلویزیون، یک چیزای گنده ای نشون میده، میگه دیگه این یکی انتخاباته مشکل شما اصلا حل شد، پدیده شاندیز!

بعد از انتخابات میگن یک مشکلی داشت. حل نشده بود، ببخشید! ماها هم دیگه یادمون میره تجمع کنیم، همینطور هی دنبال پولو رویاهای امیدوارانه مون میگردیم!

چرا دوست دارم مستقل کار کنم

این هیچ هیچ تو زندگی من خیلی معنی داشته. یک جایی نوشتم که هیچ جایی راهم ندادن. شاید این تصور برا بعضیا پیدا شه که اگر راهت میدادن، خودت میرفتی؟

جواب من در این جور موارد هم منفیه؛ یعنی دوست دارم مستقل کار کنم، و هر چی کاشتم برای خودم باشه. جدای از اینکه وقتی برای کسی کار میکنی، باید تابع اون باشی از جمله اینکه مثلا یک آرایشی برا تیمش بکنی و چمیدونم شاید لباس فرمی مجبورت کنن که بپوشی، تجربه نشون داده که وقتی براشون کار میکنی، موقع حقوق دادن اول قرض هاشونو میدن و آخر سر نوبت تو میشه، اگر چیزی تهش بمونه. دیگه اینکه، فقط ما نیستیم که به باقیات الصالحات فکر میکنیم. اطرافیان هم به این موضوع فکر میکنندو بعد از ختم رابطه ت با اونها سعی میکنن آثار همه چیزهایی که ممکنه از تو رو زمین مونده باشه رو هم پاک کنن. مثل مثلا داستان رابطه اوباما با ترامپ که بارها تو روزنامه ها، احتمالا خونده این که اوباما با زنش یک باغی میکارندو بعد که ترامپ میاد همه اش رو خراب میکنه؛ یعنی این اوباما رو فرض کنید مستخدم خوب ترامپ بشه، و حالا ترامپ بگه که میدونم این رو برای آخر عاقبتی خودت گذاشته ای، ولی با رفتنت نباید رو زمین بمونه و میزنه باغ رو میکنه هیچ هیچ

خلاصه اینکه، نه فقط دوست دارم مستقل کار کنم، بلکه به این دلایل که خیلی هم رواله که تو زندگی ببینیمشون، آرزو دارم روزی به حد کافی مستقل بشم که تو زمین کسی حتی بازی نکنم، چه برسه به اینکه مستخدم بشم!



بعدا اضافه کرد (در تاریخ 16 آذر 98): مستخدم بودن، فقط به این معنای عرفش نیست که جایی بگن و بنویسن که شما کارمند و یا مستخدمین، مخصوصا در کشور ما. مستخدم بودن معنای عام تری داره که شامل مثلا اجاره نشینی هم میشه. ما الآن چند ساله که در خونه ملاکی هستیم که اجدادشون زرگر هم بوده ان، و داریم به ازای نشستنمون بهش پول میدیم. این نشستنه، در واقع نوعی مستخدم بودن محسوب میشه که در ازاش برای کسی که استخداممون کرده (در ایران به این ها میگن صاحبخونه)، کار میکنیم تا پولشو جور کنیمو احتمالا صاحبخونه مون هم قرضاشو با پولایی که ما داریم بهش میدیم داره میده!

ننجون

حافظ اشعار بسیار زیادی بود، و زبان دومش هم عربی بود. با اینکه لزومی نداشت، ولی تا یادمه دهه هفتاد عربی رو خوب صحبت میکرد. در زمان خودش به قدری پولدار بود که یادمه یک عکسی از خودش نشونمون داد که میگفت حتی گیر سرش هم از طلاست. البته، قدیمی های ما، زمان ننجونم طلا زیاد داشتن. تا همین اواخر هم که یکی از سینه ریزهای انگوریش رو برادرم اشتباهی به یکی دادش رفت، ما از ذخیره طلاهای این ننجون خدابیامرز استفاده های زیادی داشتیم.

من خودم معتقدم که بعنوان یکی از گنجینه های خانوادگی قدرش شناخته نشد، چه برسه به ملی. اما از چه جهت؟ از این جهت که چند دوره رضاشاه و شایدم قبلشو محمدرضا، انقلاب، 8 سال جنگ ایران و عراق و غیره رو دیده بود.

میگن زمان قدیما خیلی ها یک کتابی بودن. یعنی، مثلا در خانه ای فقط سعدی بوده، و یا در خانه ای فقط حافظ، ولی همه یک کتاب داشتن. من فقط از ننجونم یادمه اشعار زیادی حفظ بود، و حتی شایدم شاعر بود. کار حفظ اشعار ننجونم رو بسیار ارزشمند میدونم، چون زمانیکه این بنده خدا مجبور به حفظ اشعار زیادی بوده، زمانی بوده که مثلا در سال های 1312- 1314 رضاشاه دستور تفتیش خانه ها را به امنیه های منطقه میداده، تا هرکجا شاهنامه ای یافتند با خود ببرند! این مطلب رو بعدها در کتاب امنیت در دوره رضاشاه1، خوندم. صفحه 120 این کتاب جایی هست که از زبان دکتر جواد صفی نژاد استاد جامعه شناسی نقل کرده. مثال هم گذاشته که مثلا شاهنامه ملا بهمن دشت رومی رو داشته ایم که جهت بردن شاهنامه در جنگ با امنیه  ها کشته شده

من خودم هم گاهی فکر میکنم که یکی از آرزوهای دشمنای ما حذف کتاب ها و کتابخانه های ما باشه. یکی از مجموعه کتابخانه های ما الآن باید در استانی به اسم ایروان و شیروان (کشور آذربایجان کنونی) میبود که آن ها الآن نیستن. حتی الآن کلا این کشور از داشتن کتابخانه هایی که بگیم پر هستن، با وجودی که مذهبشون شیعه هست، محرومن. ترکمنستانی ها که بدتر از 1371 ما مستقل شده اند، با وجودی که به نوعی فارسی صحبت میکنن، زبان نوشتاریشون فکر میکنم سریلیک هست، و اون ها هم کتابخانه به اون صورت درشون معنی نداره. الآن برای افغانستان در حال تاریخسازی هستن، مخصوصا از سال های 1343 که بگن ما خیلی فراز و نشیب تاریخی سیر کرده ایم. در کشور تاجیکستان فارسی زیاد صحبت میکنن، و کم کم فارسی میفهمن. کشور هندوستان هم که چند صد سال زبان اصلیشون فارسی بوده و الآن یک زبان خیلی قاطی با انگلیسی دارن. پاکستان که اصلا سرود ملیش به زبان فارسی هست، و خیلی جاها میبینی که فارسی نوشته ان!

حفظ کتاب، همه جوره اهمیت داشته و داره، و اگر ماها کوتاهی میکردیم، شاید ملتی بودیم جداشده از سایر ملت ها. ضمنا بگم که ننجون من زمانی حافظ اشعار بسیاری بوده که اون زمان عراق داشته از ایران جدا میشده. حتی بعد از اون ننجون من از اهواز شاهد جنگ ایران و عراق در شهر خودش بوده و مطمئنا، حداقل راهنمای نوه هاش بوده. این رو از این جهت میگم که دختر اصلی خودش تا انقلاب سواد نوشتن نداشته. مکتب گذاشته بودنش درس بخونه که از همونم لابد تحت تاثیر جامعه اطرافش فرار میکنه. بعد از اون هم، بعد انقلاب تا کلاس پنجم براش کافی بوده که بخونه و پیش دوست و همکار کم نیاره! ولی نوه هاش، بیشتر مجبور بودن درس بخونن. به بعضیاشون هم کلا هی میگن آقا تو رو خدا بیا درس بخونو از این جور خدمتا که بعد انقلاب برادر به برادر میگه و این حرفا!



_________________________

1- امنیت در دوره رضاشاه نوشته سید مصطفی تقوی، انتشارات موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

همه چیز عادیه

تا زمانیکه سعی کنی دایره ت رو مشخص کنی. اینو خیلی آدما که سنشون بالاتر میره بیشتر میفهمن. البته، خوب هرچی سنت هم بیشتر میشه، بیشتر دوست داری دایره ت رو کوچکتر کنی. شایدم دیگران بیشتر اینو میخوان!

ناراحت میشم، وقتی میبینم یک مشت آدم عقب افتاده که ظاهرا معلولیتی در جسم و جانشون نیست، بخوان برای دیگران و مخصوصا معلولین تصمیم بگیرن. بعد برنامه هم راجع به این کار زشتشون میذارن. آدمایی که نمیدونن چی میخوان و حتی سر چی تعصب دارن! یکی از برنامه هاشون هم همین برنامه دیروز بود. دیروز یک مشت چادریو پسر ریشو و اغلب عینکی از یک طیف خاص آورده بودن که راجع به کراهت بی چادری در مسجد صحبت کنن. جدا حوصله نداشتم که حتی نگاه کنم اسم برنامه چیه. یعنی انقدر مسخره بود برام. برای کسی مثل منکه از اینها گذشته و دیگه حتی بهشون فکر نمیکنه، دیدنشون هم مسخره است. حالا، کمی نگاه کردمو کمی هم شنیدم. الآن هم کمی، در حدی که امیدوارم مطلب رسونده بشه، در روزهایی که تلاقی داره با روز معلولین این مطلب رو مینویسم.

من، سالهاست مانتویی هستم. هیچ کس از اطرافیان هم با این مشکلی نداره و نداشته. همه کسایی که منو میشناسن، قبلا همون طوری دیده بودنم که الآنم میبینن. مسجد هم زیاد میرم، و همون خاطره ای در ذهن آدمای اطراف با دیدنم براشون زنده میشه که شاید 9-10 سال پیش. اینه که اصلا هیچ کدوممون به این موضوع اصلا اهمیتی نمیدیم.

اما، در مورد حرم فرق میکنه. میری حرم و باید حتما چادر بپوشی! باید حتما حوری باشی که چادر هم بتونی بپوشی! دلم اصلا برای اینا که این روزا با گرونی نرخ ارز چادر سیاه میخوان بخرن میسوزه. کی میره چادر 400 هزار تومنی که قیمت معمولش هست بخره؟ (جدای از اون یک لایه چادر 200 هزارتومنی که تلویزیون تبلیغ میکنه، الآن معمول قیمت چادر 400 هزار تومنه با منتو سنت)

نمیخرن لابد. لابد، اگر هم بخرن، فقط همون چادر روش رو میخرند و زیرش همون قبلیه، و این هم که تو در و همسایه افت داره یکی ببینه لباسی تو پوشیده ای که از شش ماه بیشتر تنت بوده!

از سوالاتی که زن داییم در آزمونش پرسید، یکیش تا اونجا که یادمه با این شروع میشد: از وقتی مانتویی شدی! این تغییر حرکت من رو یکی مثل زن داییم در بخش عقیدتی-سیاسی میپرسه. اونم برای اینکه بپذیردتم، و یا اینکه ردم کنه! یکی که تو رو ندیده هیچ وقت! و یا شایدم نمیخواد ببیندت. تو حرم اینطوریه. تو حرم، زن های غیرچادری رو راه نمیدن. اصلا کلا قصدشون اینه که کسیو راه ندن. اون از آلودگی شدید اطرافش، و اون هم از درهاش که دربون هایی داره که تمام تلاششون رو از اول میکنن تو رو راه ندن و بهت بد بگذره تا آخر. همین چند وقت پیش خواهرم تعریف میکنه که دو نفر معلول که یکیشون ویلچری بود اومدن و نشستن. به واسطه معلولیت، یکیشون تا اومد پاهاش رو پهن کرد. شد، یک چیز خمیری شکل که پهن شده. بعد، همون موقع چشماش رو هم بست. در واقع هر دو همین کار رو کردن. خواهر میگه به صدم ثانیه ای نکشید یک حوری بهشتی اومدو زد بهشون که خانوما اینجا جای خواب نیست! نذاشتشون حتی بشینن!

معلومه که حرم دیگه جای معلولین نیست! میان، هی برنامه پخش میکنن که به معلول ها فلان جایگاه رو دادیم، بهمان جایگاه رو دادیم! ولی، ما که چیز دیگه ای دیده ایم، تا حالا!

حالا خواهرم میگه حوری میخوای ببینی باید بری حرم. بعضی از این خادمای حرم رو طوری انتخاب کرده ان که با قد بلندشون، چشمای سبزشون و صورت زیباشون عین حوری بهشتی میمونن. بعد، شما فکر کنید یکی از اینا بیادو بهتون تذکر بده. مردی باشینو دهنتون از زیبایی زن سه متر همین طوری باز بشه که بشقاب بکنن توش. چادر سرت میکنندو براش هم مناسب پیدا میکنن. یک حوری خوبه بره تو اون چادر؟ بله، همون هم به هرکی و حتی معلولی برسه، باید تذکر بده، چون به جاست.

آلودگی بنزینی

دیشب با وجودی که درز گیری کرده بودیم، بو و مزه بنزین زیر زبونامون بود. همه اش هی فکر میکردیم که امروز چه روزیه؟ شایدم جشن میلادی چیزیه! منکه دیگه فشارم رفت روی مرز و برنگشت. وگرنه که بوی بنزین رو حس نکرده بودم، تا اینکه خواهرم دماغشو بستو همه ش هی میگفت بو میادو اینا

بعد شبکه خبر زیرنویس کرد که کارت سوختتونو وقتی میزنید به دستگاه، اول صبر کنید تا اسمتون بیاد. از اینجا ناگهان متوجه رابطه این خبر با اون کار مردم شدیم که قبلا هم مشابهش رو برای این کارت های تلفن عمومی دیده بودیم. خواهرم گفت: احتمالا دیگه ملت یاد گرفته ان با کارتاشون یک کاری بکنن که سهمیه بندی بی معنی بشه. گفتم آره، تو همین وبلاگ آهم هم یکی همینطوری میگفت کرده. احتمالا هم تو این شبکه های ماهواره ای دارن روش کار رو یاد میدن. مثلا میگن دوستامون از تهران یک ویدئویی درست کرده ان که براتون نشون میدیم. بعد اونوقت روش دور زدن کارت رو یاد میدنو پشت سرش بزنو برقص.

دیگه یاد سایفونو فیلترشکن هایی افتادم که اونجا به ملت یاد میدن کدومش بهتره! بعد، یاد خودم افتادم که هیچ وقت استفاده نکرده امو وقتی هم از ملت میخواستم با فیلترشکن برام فیلم نامه ای چیزی دانلود کنن انگار بهشون حرف زشت زده امو حرف ... و شورت و اینا وسط کشیده ام! حالا، خودشون بیستو چهار ساعته تو این چیزان ها! یکی مثل منکه دیگه بهشون بگه، انگار حرف زشت زده.